حال وهوای نوشتن نداشتم اما گفتم بیام بنویسم واسه دخترهای مجازی خوش قلبم که مرتب حالم رو میپرسند الهی حال دلتون خوب و زندگی تون پر از اتفاقهای قشنگ باشه. نوبت دکتر داشتم دکتر ام ار ای که دید گفت واقعا برا خودته ؟گفتم آره نسخه اش خودتون نوشتید و ارجاع داد به دو تا اساتید دانشگاه گفت باید اونها واسه د ...
اوایل اسفند یک ساک بزرگ پلاستیکی را گذاشتم روی میز نهار خوری تا هر آنچه در این خانه اضافه است و تق است و لق است را اول بندازم داخل آن ساک و بعد که کاملا مطمئن شدم هیچ چیز به دردنخوری باقی نمانده است، ساک را ببندم و بگذارم توی سطل آشغال سر کوچه. امشب ساک پر شد در حالیکه من کل خانه را بازرسی نکرده ام ...
یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم اونجایی بود که پول جمع کرده بودم ماشین بخرم زمانی که پراید هفت هشت تومن بود اما مامان بابام گفتن نه ماشین همیشه میتونی بخری بیا بجاش یه چی دیگه بخر ، و البته که اونموقع جوون تر بودم و پر انرژی تر و نداشتن ماشین خیلی اذیتم نمیکرد ، الان مث سگ پشیمونم و میگم کااااش اونم ...
یکی از نکته های جالب مجلس روضه، حجم خنده ای است که از بعد تمام شدن آن و روشن شدن لامپ ها روی لب ها می نشیند... همه با هم خوش و بش میکنند، حال همدیگر را می پرسند و رفاقت های تازه را طرح می ریزند... کجا می توان این همه صمیمیت و دوستی یافت، غیر از مسجد؟ غیر از هیئت؟ ...
امروز بعد از جلسات روز یکشنبه با مسعود رفتیم ارگ قدم زدیم و در یکی از کافههای اونجا نشستیم و دربارهی کارهایی که قراره در آینده انجام بدیم و طرز فکر و بینشی که نسبت به اونها داریم کلی گپ زدیم. من این جلسات رو […] ...
سالها پیش یک سریال ژاپنی پخش می شد که طبق معمول بین دو گروه جنگ بود و گاهی از طرف یکی از گروها یک نامه برای گروه مقابل فرستاده می شود و یهو می دیدی در یک شب ظلمات و بارانی یک اسب با سوار خسته اش نامه ای را به حاکم بزرگ می رساند و معمولا با نامه رسان خوب رفتار می شد.یعنی کشته نمی شد.اما،یک بار کشته ه ...
دوباره شده به یک جایی فکر کنین که فقط جای وبلاگها و وبلاگنویسها باشه؟ جایی که تا میتونین توی وبلاگستان غرق بشین و از خوندن و پیدا کردن وبلاگهای جدید لذت ببرین؟ من بیشتر اوقات به این موضوعات فکر میکنم. به نظرم هیچ چیزی نتونست جای وبلاگ و وبلاگنویسی رو بگیره. شما عکسها و کلیپهای جذابی توی اینست ...
بسم الله الرحمن الرحیم درست بعد از نوشتن پست دیشب وقتی در لپ تاپ را بستم و هنوز روی صندلی نشسته بودم، حس مرموز و خوشایندی دوید زیر پوستم حس مرموز و خوشایندی دوید زیر پوستم حس مرموز و خوشایندی دوید زیر پوستم و همینطور هی می دویــــــد زیر پوستم هی روش تمرکز می کردم تا بلکه بفهمم از کجا آمده و چیست ...
اگر یک ویژگی مثبت در این شخصیت مزخرف من وجود داشته باشد، نام خانوادگی من است! آن را دوست دارم. طنینش را، خاص بودنش را، ترکیب قشنگش را. امشب که داشتم پیاده روی می کردم، به شبی فکر کردم که مادربزرگم همه ی ما را برای افطاری در خانه اش جمع کرده بود. من بودم و کلّی دخترعمو و پسرعمو که هر کدام نماینده ای ...
امروز سر کار بودم، دلبر بهم گفت میای بریم برای لیلی خرید کنیم؟ گفتم فرصت ندارم اگر میشه خودت برو و برای من عکس بفرست، بعد از مدتی از فرآیندش خوشم نیومد و بهش گفتم خودم میام دنبالتون بریم خرید. بعد از مدتها تصمیم گرفته […] ...