امروز لیلی داشت با روبیکش بازی می‌کرد، به نظرم روبیک خیلی قشنگی اومد، بهش گفتم این رو از کجا آوردی؟ با یک حالت متعجب بهم گفت: «بابایی، یادت نمیاد؟ این رو خودت برام خریدی!»، خیلی احساس پیری بهم دست داد. برای اینکه با این احساس […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مامان و بابام بعد از کشمکش های فراوان سر ویزای بابام بالاخره رفتن مکه ، و من از این بابت خیلی خوشحالم ، چون واقعا نیاز داشتن یه سفر برن، مخصوصا مامانم . از طرفی یه اتفاق خیلی غافلگیر کننده ای برام افتاد از کلاس موسیقی که برگشتم ، شاهین برام یه هدیه گرفته بود ، گفت میخواستم بعد از فارغ التحصیلی ت بهت ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چند شب پیش خواب عجیبی دیدم. شاید هم صبح بود. خواب دیدم که فردی کارت شناسایی اش را درون مترو گم کرده بود و دنبالش می گشت. بعد از دو روز که پیدایش نکرد، از کارش اخراج شد و جایی دیگر مشغول به کار شد. در ادامه به طور اتفاقی کارت شناسایی اش رسید به دست من. بعد به طرز عجیبی به محل کار قبلی طرف رفتم و در آ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

پاپ کرن ساز حتی در بانه که همه چیز پیدا می شود،پیدا نمی شد‌.کلی گشتم تا بالاخره آن را پیدا کردم و خوشحال و شاد و خندان از مغازه بیرون آمدم و یک راست برگشتم خانه‌. پاپ کرن ساز را به مامان نشان دادم و با جمله" حالا این چه لزومی داشت که بخری" مواجه شدم.راستش جوابی نداشتم.چون واقعا لزومی نداشت که پاپ کر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

طی ده روز گذشته وقت خوبی گذاشتم و با خودم کلی گپ‌ زدم و برنامه‌هام رو برای سال ۱۴۰۴ مشخص کردم. کارهای عجیبی قرار نیست بکنم. یک جورایی سال آخر قبل از چهل سالگی رو می‌خوام بزارم و کارهای نیمه تمام رو تموم کنم، کارهایی […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دوم دبیرستان که بودم یه همسایه داشتیم که تومور داشت، برداشته بودن. بعد یه کوچولو از دید بقیه دیوونه به نظر میرسید. ما تازه رفته بودیم اونجا. من یه روز داشتم فوتبال بازی میکردم تو حیاط. تنهایی! مثل همیشه با رقیب‌های خیالیم. یهو دیدم دو تا دست چشمامو از پشت گرفتن! تا برگشتم ببینم کیه دیدم اون خانومه‌ا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیشب تنها بودم و ن اومدم خونمون. خیلی حرف زدیم. از قدیمو جدید و بحران‌های پیشرو. خواهر برادر خوبه، خیلی خوبه ولی چون همسن نیستیم همش یا اون قضیه رو از سر گذرونده و یا هنوز اون مرحله رو رد نکرده، مثلا ز با یک نگاه ته قضیه رو برات میگه ولی خب من آدم خودم به نتیجه رسیدن بودم. میگم بودم چون الان یکم دست ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

1. قبل ترها واکنشم به مشکلات خواب بود و صد رحمت به قبل ترها.این بار فرار کردم.یعنی تا شنیدم قرار است به آن زندان منتقل شوم،چند روز مرخصی گرفتم و فلنگ را بستم به سوی بانه.فک کن بانه.جایی که ادم مجبور است تا قرآن اخر پولش را خرج کند.یعنی اگر قبل از فرار مشکلم فقط ورود به الکاتراز بود الان تبدیل شده اس ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیشب روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم کار بانکی انجام می‌دادم و لیلی هم کنارم روی تخت بپربپر می‌کرد و می‌خندید تا اینکه دلبر وارد اتاق شد، نفهمیدم چی شد که صورت لیلی خورد به دستش، چون اولش فقط شنیدم داره جیغ میکشه، برگشتم […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بچگیام یه هفت تیر اسباب بازی داشتم. سیاه، دسته اش طلایی، لوله اش بلند، خیلی قشنگ بود! کل بچه های محله بهش چشم داشتن! اون زمان نه اینترنتی چیزی داشتم برای باخبر شدن از دنیا نه هم سواد درست حسابی برای خوندن. ولی یه بازی ساخته بودم! از این ترقه تفنگی ها میخریدم. 6 تا از خونه هاشو خالی میکردم و یکی میمو ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید