توهم نبود، واقعا زنده بودم. توی مدتی که توی قلبم زندگی میکرد زنده بودم. عکسای دو سال پیش رو که نگاه میکنم، از چشمام معلومه. چشما هیچوقت دروغ نمیگن دکتر. تو میدونی چقدر کم پیش میاد؟ که دلت کنار یه دل دیگه انقددددددددددررر خوب باشه؟ دکتر اون از اون رفیقای تکیهدادنی بود. از اونا که میدونستی هر چیزیتم ...
امروز ساخت این بازی رو به شکل رسمی شروع کردم. یه دیتابیس کامل از مراحل میخوام. البته به محض اینکه ایده کلی بازی رو تونستم پیاده سازی کنم، به اون دیتابیس نیاز پیدا میکنم. شاید از دوستام توی ساختن این سوالات کمک بگیرم. ایده رو فعلا لو نمیدم تا اینکه منتشر بشه! برای شروع رفتم سراغ موتور بازیسازی Godot ...
از اول سال ۲۰۲۴ همزمان با شصتمین سالگرد استقلال کنیا از انگلستان این کشور فقط ویزای الکترونیکی صادر میکنه، ویزای فرودگاهی هم ندارن و حتما باید قبل از سفر ویزا رو گرفت. من خودم کارهای گرفتنش رو انجام ندادم و علی زحمتش رو کشید، به […] ...
داشتم به این فکر میکردم که پنج سال قبل چه دغدغههایی داشتم، زندگیام چگونه بود، چه احساسی در آن روزها داشتم، به چه میاندیشیدم و اهدافم از زیستن چه بود؛ حقیقت این است که چیزهای زیادی از آن موقع به یادم نمانده، از ده سال قبل هم چیزهای محوی گوشهی ذهنم است. یعنی ده سال بعد هم نسبت به الآن چنین حسی دا ...
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. این ویدئو چند روز پیش توسط پیج ارتش دفا ...
آخر امام شیعیان می آیی از راه ای ماهِ از دیده نهان، می آیی از راه از این سفر محضِ دعای بی قراران ای مهدیِ صاحب زمان می آیی از راه تا که بخوانی بر فرازِ بام کعبه نام علی را در اذان، می آیی از راه در هیبتت از حیدر و در چهره خود از مادرت داری نشان، می آیی از راه تا که بگیری انتقام عمه ات را از کوفیان و ...
هممون میدونیم که در زمان جنگ جهانی اروپاییها برای کم کردن هزینههای لباس اومدن و پارچه به کار رفته شده در لباسها رو کم کردن... جالبیاش اینجاست الان لباسها کوتاه شده ولی نه قیمتا پایین اومده نه برای اینه که پارچه مصرفیاش کم بشه! تازه لباسهایی که کوتاه تره بعضا با قیمتهای بیشتر هم دیده میشه ...
امروز کوله پشتیمو خالی کردم که ببرم بشورمش تو حموم، همه جا رو قشنگ خالی کردم. خب یکی نیست بگه ببر دیگه خالی شد! چرا اون تکون آخر رو میدی؟ تکون آخر یه شیشه عطر افتاد رو فرش. برداشتیش. میدونی بوش چیه، چرا بوش میکنی؟ همون عطری که اولین باری دیدمت زده بودم! عطر رو گذاشتم رو میز و رفتم حموم، چنگ زدم چنگ ...
به یک نقطه ای از روابط اجتماعی رسیده ام که تشبیهش میشود دقیقا اینکه: با شور و شوق شروع به کوهنوردی میکنی، دور و برت قافله کوهنوردان است و تو گمان میبری همه رفیق تو اند.. رفته رفته در مسیر از تعداد افراد دور و برت کم میشود؛ تا اینکه یک جایی نگاه میکنی و میبینی دو سه نفری از دور و نزدیک هنوز دی ...
بعضی وقتها یاد پستهای وبلاگ صابر راستی میافتم... بالاخره همه ما یه روزی باید بریم؛ حالا یا زودتر یا دیرتر چه خوبه یه چیزی از خودمون به یادگار بذاریم تا آدمها به یادمون باشن ...