این چند وقت واقعا انگیزه ای برای نوشتن نداشتم و خب توو تعطیلات همه چیز آدم بهم میریزه، خواب خوراک روتین هر روزه .. یه وقتایی فکر پایاننامه و اینکه استادم بهم قول داده بود در ایام عید پروپوزالمو بخونه ایراداشو بگه اما اصلا جوابمو نداد رو مخ م بود بعد میگفتم الان فکر و خیال کردنه چه فایده ای داره نها ...
ناشکری نمیکنم ولی کاش متفاوت نبودم،چون انگار قبل از هر چیزی هر کس فقط تفاوت من رو میبینه نه خودم رو و این منو آزار میده هر چقدر هم که بخوام حرف ها و نگاه های دیگران برام مهم نباشه ولی بالاخره من هم احساس دارم حالا هرچقدر هم که پشت نقاب قوی بودنی که زدم مخفی بشم و فقط با یه لبخند از حرف های امروز دخت ...
امروز صبح بعد از خوردن صبحانه رفتیم دور هتل چرخیدیم، در پشت هتل دریاچهای وجود داشت که پر از اسبهای آبی بود، چقدر صحنهی فوقالعادهای بود. بعد پارک رو به مقصد دریاچهی نایواشا ترک کردیم. در طول مسیر خروج از ماسایی مارا، دوباره کلی حیوان […] ...
روز دوشنبه عید فطر بود چون ما جنوبی های مرزنشین مراوداتمون با کشورهای عربی زیاد هست عید فطر از قدیم خیلی پررنگ برگزار میشد و هنوز هم تقریبا همینطوره.خوب داداش،بزرگه پیشنهاد داد همه روز عید تو خونه شون یه مرغ شکم پر درست کنند و بیارن خونه بابا که اگر مهمانی هم اومد و موند غذا زیاد باشه با وجودی که م ...
کتاب دایی جان رو تموم کرد، بیشتر شبیه کتاب های زرد و بی محتوا بود تا شاهکار سرتاسر کتاب جز کینه و تلافی خانوادگی من چیزی ندیدم 😑 مثلا همین بلاگفها شاید بارها دیده باشید یا دوستانی داشته باشید که واقعا از خوندن وبلاگشون لذت می برید (شاید راضی نباشند من اسم نمی برم) ولی طوری از محیط زندگی خودش یا طبیع ...
کیه که سیزده به در و تعطیلات عید پشت در ICU بوده؟ سال جدید با خونریزی مغزی یکی از عزیزان شروع شد. انشاالله بقیه اش خیر باشه و الحمدالله که الان مرخص شدند. یکبار به یک عزیزی گفتم که من عزیز از دست دادم و اینقدر برام سخت نبود که فلان اتفاق افتاد و خب هنوزم بر همون حرفم. سخت بود ولی گذشت. خدا رو شکر که ...
اواخر اسفند دو سال پیش بود که یک روز، بارانی ناگهانی و شدید از آسمان بارید و من به ناچار یک چتر آبی رنگ از سرخیابان خریدم که نه جنس خوبی داشت و نه از رنگش خوشم می آمد.گران هم خریده بود و این هم دلیل دیگری که از آن بدم بیاید.به هر حال خریده بودم و بجای دور انداختن فکر کردم بگذارمش توی داشبورد ماشین ...
من درسی که از بچه ها گرفتم در لحظه زندگی کردن هست.. اونا از همین الان با تمام وجود لذت می برن، ساعتها با یه وسیله پیش پا افتاده بازی می کنن بچه ها واقعا قدرتمندن.. کارهایی انجام می دن که کار هر کسی نیست... میدونی ما هم روزی بچه بودیم وصاحب همچین قدرتی ولی الان چه به ما گذشته که اینجوری شدیم؟ اینقدر ...
فردا که بیدار شدی، احتمالا از من خبری نیست. شاید زود خبردار شوی، شاید یک هفته بعد وقتی که کار داشتی خبردار شوی. اما مطمئن باش فردا که بیدار شدی از من خبری نیست. از این من. این خنده ها، این دوست داشتن ها، این صداهای بلند سکوتِ دردناکی که شب ها هیچکس از آن با خبر نبود! میخواهم بروم، به جایی که هیچکس ن ...
زهرا، امیر رو آورد گفت باید پوشکش عوض بشه.. ما دوتا یه نگاه بهم کردیم _صبر کن من این چنتا بشقاب رو آبکشی کنم شاید تا اون موقع خواهرم بیدار بش خواب بود دلم نیومد صداش کن.. بعد از شستن ظرف ها بیدار نشد ما هم مجبوری عوضش کردیم زهرا بردش شست من حوله بدست آماده واسته بودم.. امیررو آوردم داخل یه اتاق دیگه ...