مقصود ما زخوردن می نیست بیغمی از تشنگان گریهی مستانهایم ما صائب. یه مصاحبه کاری رو تقریبا قبول شدم و احتمالا از شنبه بگن برم سرکار ، ولی امروز ک برای مصاحبه دوم رفتم تقریبا نظرم راجع ب شرکته عوض شد ، یه شرکت کوچیکه و من بیشتر به خاطر نزدیکی ش ب خونه مون ترجیح دادم برم اما حقوقی ک گفت خیلی پایین ب ...
راننده تاکسی یکی از این فسبل های دهه سی و چهل بود و به نظر یک ادم رنج کشیده،زحمت کش و با شرف می رسید.یهو یک ماشین با راننده ناشی از فرعی وارد شد و چند دقیقه ای طول کشید تا توانست عرض خیابان را رد کند و وارد لاین کناری شود.راننده غرید: - با ناز و کرشمه داره دور میزنه! من گفتم: - بلد نیست - بلد نیست ن ...
خاکستری عزیزم، اینطور به نظر میاد که دوستانی خوبی پیدا کردم ولی تجربه ثابت کرده که این مسائل به هیچ وجه پایدار نیستند و هیچ دوستی حقیقی نیست. بله همینطور که میبینی من دچار trust issues شدید هستم. به س ز اعتماد می کنم، هر چرت و پرتی که هست بهش میگم. به جوک های بی مزه اش به زور هم شده می خندم. به زور ...
امروز اولین جلسهی رسمی سال ۱۴۰۴ بود که حضوری هم رو میدیدیم. بعد از یک جلسهی طولانی چند ساعته، من و مسعود تنها شدیم و اولین جملهای که گفت این بود: «حال اسکوادت خوب نیست!»، من بعد از جلسه رفتم نشستم توی کافه، یکم با […] ...
مادر گفته بود نذری دارد و باید مرغی را قربانی کند. نه خیلی بزرگ، نه خیلی کوچک. بعد از ظهر، بعد از اینکه از نانوایی برگشتم، به مغازهی مرغفروشی رفتم. از پیرمرد صاحبمغازه خواستم مرغی را برایم سر ببرد، نه خیلی بزرگ، نه خیلی کوچک. بوی زهم مرغها به مشامم خورد. ته مغازه، آن طرف یک ردیف آجرچین توی هم می ...
صبح خواب خوبی دیدم 🫠 کامل واضح نبود وقتی بیدار شدم عجیب شارژ بودم.. از همون ساعت 7 رفتم توی آسپزخونه قرمه سبزی بار گذاشتم... هنوز روحم سبکه نمی دونم خواب چی بود ولی عمیقا حالمو خوب کرد.. دفعه پیش خواب بد دیدم، الان نوبت خواب خوبه بوده 🤗 صبح ناخودآگاه رفتم سراغ این اهنگه و گوش دادم چندین و چند بار.. ...
قولي لي! أيّ عالَماً حصلتِ عليه؟ بيديكِ الّتي تخلَّت عنّي؟!! به من بگو؛ کجای جهان را گرفتی؟ با دستهایی که، مرا رَها کردی! ...
روز آخر تعطیلات آمدم یک پست نوشتم و تقریبا تمام شده بود و فقط ویرایش آن مانده بود که دیدم نازآفرین در فاصله ای که من داشتم تایپ می کردم رفته سراغ یکی از کابینت های آشپزخانه و محتویاتش را ریخته وسط آشپزخانه آخه بچم علاقه زیادی به باز کردن در کمد و کابینت داره ... بغلش کردم تا سرش را با چیز دیگه گرم ...
گریه کن اگه گریه نکنی اگه به موقع گریه نکنی اگه به اندازه کافی گریه نکنی غمش تا همیشه تو دلت میمونه.... ...
این خیلی بده که حال بدم و یا تنفرمو نشون میدم تو چهره ام. حس بدی دارم برای صبح ولی خب چیکار کنم. ولی بر نشد نرفتن ترم بهدو میتونم به این ربط بدم. همین که موضعمو برای اون شغله کشیدم عقب حالم خوب شد نمیدونم چرا به شغلی با این همه آپشن و مصاحبه خوب حس بدی داشتم. بهرحال فکر کنم به شهودم توجه کردم برعکس ...