خاکستری عزیزم، می دونی به این نتیجه رسیدم که لذت بردن از زندکی به این معنی نیست که تو منتظر رسیدن یه لحظه خیلی خاص و شاد بمونی. بلکه لذت بردن از زندکی به این معنی هست که تو از مسیری که داری طی می کنی لذت ببری. می دونم حرفهام خیلی کلیشه ای به نظر میاد ولی "باور داشتن" به حرفی که می زنی نسبت به صرفا ش ...
خیلی وقت بود مسعود میگفت برو ببین چه کتابهایی به چه میزان در انبار داریم ولی حس و حالش نبود، آخرش قرار بود یک روز با هم بریم این کار رو انجام بدیم. امروز بهش زنگ زدم که حاضری بریم؟ گفت نه واقعا حس و […] ...
فقط اندکی دیگر مانده بود برسد که ناگهان احساس کرد به دیواری نامرئی خورده است. از رفتن باز ماند و به عقب کشیده شد. چند ثانیه زمان برد تا بفهمد که چه اتفاقی افتاده است. به زمین نگاه کرد. چرخ کوچکِ چمدانش بین میلههای دریچهای آهنین گیر کرده بود. صدایی از پشت سرش گفت: «عجله کردنت برای چیست!»درحالی که س ...
1. کلافه و عصبانی داشتم دنبال جای پارک می گشتم،یهو یک پیرمرد زد به شیشه ماشین و گفت: - ما داریم میریم.شما بیا جای ما اتوبان بود و دنده عقب گرفتن خطرناک. یکی از پیرمردها ماشین خودش را از پارک بیرون آورد و آن یکی منتظر ماند تا من ماشینم را پارک کردم بعد رفتند. ◇ جایی شنیدم که خوشبختی این است که آدم ها ...
تراپی امشب هم مثل همیشه فوق العاده بود. چیزی رو یاد گرفتم که ارزشش بیشتر از هزاران جلسه تراپیه. یاد گرفتم ببخشم. تا الان نمیدونستم بخشیدن چیه؟ چطوریه؟ من یاد گرفتم و این یاد گرفتن باعث شد و میشه بارهایی که الکی تا اینجا به دوش کشیدم از روی شونه هام کم بشه. باشه... باشه دکتر :) من بابامو میبخشم. من ع ...
کاش هیچ خردادی وجود نداشت،هر چقدر بیشتر نزدیکش میشم یک چیزی قلبم رو فشار میده دلم رو به درد میاره... تازگی ها خیلی اینو درک میکنم که یکسری رویاها هستن که همیشه فکر میکنی اگه بهشون برسی خوشبخت ترین ادم دنیا میشی ولی وقتی بهش میرسی میبینی اصلا اینطور نبوده و حالا هر روز و هر روز در حسرت همون روزهایی ه ...
داداش دیروز رفته بود باغ گیلاس چیده بعد امروز صبح میگه این شیشه روهم پر کن ببرم گفتم برا کی می خوای ببری؟ _ خانم دوستم حامله اس هوس کرده براش ببرم😍 حالا کل گیلاس ها یه کیلو نمیشه ها اینو باهم قسمت کردیم.. مهربان من 🫠 حواسش به همه هست الا خواهرش 😂😂😂 بی اغراق 😌 ...
مدتی میشه که زیاد به از دست دادن فکر میکنم، از وقتی میلاد از دنیا رفت، ذهنیتم نسبت به خیلی چیزها عوض شد، میشه گفت دیگه اون آدم سابق نشدم. زندگی شبیه گذشته نیست برام. چند روز پیش پرهام یه استوری گذاشته بود، «یادآوردی: عزیزانتان […] ...
وارونه روی تخت دراز کشیدهام پاهایم را عمود به دیوار چسباندهام و خنکای دیوار به جانم نشسته. پنجره را مثل همیشه باز گذاشتهام تا ماه عوضِ سرک کشیدن، مستقیم توی چشمانم بریزد. چشمانی که معصومانه دنیا را بیآلایش میبینند و هیچ ترک ادایشان نمیشود که دست بردارند از دیدن خوبیهای بیحاصل.... اما با همهی ...
بطرز وحشتناکی آرومم. امشب مجبور بودم از خودم انرژی زیادی بکشم. من واقعا حالم بد شد و نوافن خورد چون مجبور شدم با دوتا مرد که اگه همسایمون نبودن سلامم بهشون نمیکردم_که نمیکنم هم کلا. همکلام بشم و بحث کنم. بله باز اون درز از زندگی زد بیرون من نمیخواستم کم بیارم بخاطر زن بودن. برای همین مجبورم وحشی با ...