امشب بیشتر از همه از مادر بودن خستم..پسر سرما خورده همش بیداره ...سرما خوردنش شده با دندون دراوردن با پریودی... چند شب درست نخوابیدم در طول روز چشامو روهم نذاشتم و. خستم احساس میکنم دارم نمی کشم و به زودی از این میزان بی خوابی مریض میشم خستم روحی جسمی ذهنی.کم صبرم ... پسر بینیش کیپه سرفه میکنه تب دا ...
ناامیدی مثل حمله هوایی.. باقدرت و سرعت.. وفتی میاد سراغت نمیشه با نیرو زمینی رفت به جنگش حالتی که صبح داشتم فقط یه حمله سنگین هوایی بود با سرعت اومد روح و روانمو شخم زد :( آخزین حمله نخواهد بود شاید ادامه مسیر زندگیم بازم برام پیش بیاد با فاصله کمتر شاید هفته ای چند بار واین منم باید یاد بگیرم جواب ...
داستان شازده کوچولو پر از حکایتهای آشنا و پندهای آموزنده هست که خیلی از وقتها ذهن منو به خودش مشغول میکنه. یکی از اون قسمتها که خیلی برام جای تامل داره حکایتی هست که بین شازده کوچولو و گل رز یا تنها گل سیارکش رخ داده. تا قبل از گل رز، شازده کوچولو تنها و یکنواخت در دنیای خودش بوده. سیارک کوچیکی ...
مامان توی این خرداد دلگیر وقتی امروز اومدم پیشت حالم خیلی بهتر شد سبک شدم،باهات حرف زدم از همه چیز و خالی شدم... ...
مسئله زنه. همینقدر غامض و حلنشدنی. حتی با هزار و یک شب حرف زدن مدام هم حل نمیشه. هی حرف میزدم، حرف؛ کشدار و قوسدار، پیچدار، بالا و پاییندار، آخرش میرسید به تو، میپیچید، میرفت، خم میشد، کج میشد، تا ته تهش، جایی که دیگه مجبور میشدم اعتراف کنم که هنوز دارم به تو فکر میکنم. دکتره نقش من ...
بهظاهر تمام شد. چند روز اعلانها را دست گرفتیم و شدیم صدای تو. اکنون، از قرار تقویم روزها و شبها که حسابش را از دست دادهام، یک ماه گذشته است. تازه صبح که از خانه بیرون میزنم، پدر میپرسد: - این کار شما تموم نشد؟ تنها دلخوشی این سؤال، ضمیر «شما» (ضمیر شخصی دومشخص جمع) است. پدر دیگر ما را یک گر ...
چند روزه تو فکر چند تا دوست وبلاگیم که وبلاگهاشون رو به روز نکردن یا حذف کردن میشه یه خبری بدین نگرانتون هستم اول سهیلا خانوم وبلاگ یه خورشید درخشان بعد خانم دکتر قره بالا و دختر مهربونمون گیل پیشی عزیز و دوست داشتنی امیدوارم حال همه تون خوب باشه سالهای اول وبلاگ نویسی خیلی وبلاگ بود که روزانه می ن ...
خدایا دیدی 30 دقیقه پیش منو؟ ایقدر بی پناهی دیدم که آدم هایی که توآفریدی که هیچ می ترسم به خود خودت هم بگم تو هم مثل بنده هات جاخالی بدی چرا یادم رفته بود من هیچکسم؟! یادم میره یک با یک دو نمیشه یادم میره یه سری آدما چیزایی درست می کنن که برای بقیه قفل اصلا نددین، نمی فهمن چیه.. یادت باشه خدا ا ...
امروز صبح مسعود زنگ زد که کی بیام پیشتون گپ بزنیم، منصوره رفته بود کوه، ولی باید این جلسه کاری که قرار بود به مهمونی کاری تبدیل بشه زودتر تشکیل بشه. عصر قرار گذاشتیم، وقتی مسعود اومد بعد از حرفهای معمولی و روزمره رفتیم سر […] ...
شما بیا بعنوان مخاطب قسمت امشبو بببین. چرا انقدر حوصله مخاطب سر میبرید. وای صحبت طولانی طنازو علی ده دقیقه تمام اول برنامه. بعد چه جالب که ماهرخ چند وقت مثل سایه بود حالا یوهو ناراحت شده گریه کرده جالب نیست هر کدوم مدتی تو حاشیه امن هستن و میپرن بیرون. چون این اتفاق بین میلاد و ماهرخ افتاد متعجب شد ...