با یه نسیم شروع شد و کم کم تند تر شد باد با قدرت ابرهای تیره روجابه جا می کردودر نتیجه صدای مهیب آسمون بودکه گاه بی گاه به گوش می رسید همون آسمون غرمبه خودمون نمدونم شما بش چی میگن غرمبه یا قرمبه؟ اومدم حیاط نشستم یه ویس گرفتم از صدای آسمون هوا اینقدر خنک و سرد شد عین پاییز.. کم کم دونه های درشت بار ...
خاکستری عزیزم، به اواسط ژولای رسیدیم. دقیقا وقتی که من قبلا این موقع ها دیگه کنکورم تموم شده بود و منتطر بودم تا تابستانم رو شروع کنم. طبیعی نیست که با شنیدن "ژولای" به یاد کنکور بیفتم؟! خب بگذریم... فکر می کردم با تموم شدن کنکور همه استرس ها تموم میشه که بدتر شد. بچه های کلاس خیلی درس می خونن و من ...
امروز دنبال یه پادکست خوب در حوزهی سلامت بودم که رسیدم به پادکست فیت شین، خیلی خوشم اومد چون خلاصه کتابهایی در حوزهی سلامت رو کار کرده بود، از کتاب «How Not to Diet» نوشته دکتر مایکل گرگر، شروع کردم، این کتاب یک راهنمای جامع و […] ...
آدمها اگر میدونستن شبها چقدر بهشون فکر میکنیم، بازم این فاصلهها وجود داشتن؟ ...
از موقعی که "قرص پَر" تجویز و مصرف شد نه فروپاشی روانی تجربه کرده، نه شاهد افسردگی از سر دلتنگیش بودم. من شب و روز اون رو زیر نظر دارم. چند روزی هستش که ساکته. دیگه موزیک هم گوش نمیده. صبح تا شب خیره میشه به کامپیوترش، یه سری کدهای پریشون و آشفته وارد میکنه، مینویسه و پاک میکنه، اجرا میکنه و اصلاح م ...
خبر خیلی حوب اینکه اینترنت خانه ام وصل شد و هنوز باورم نمی شود کهvpnگوشی وصل می شود و می توانم وارد اینستاگزام شوم.( تازه بلاگفا رو هم نمی تونستم وارد بشم) و اما: روحم هم خبر نداشت که من از دنبال کنندگان صفحه ای هستم به اسم هتل نمی دانم چی که تخصصش نگهداری از گربه های تی تیش ملت است که در پانسیون ها ...
همیشه از خانواده و اطرافیان و دوستان دیدم و شنیدم که میگن «فلانی رو ببین !!!» ببین فلانی به کجا رسیده؟ ببین فلانی چقدر درسش از تو بهتره؟ چقدر خوب کار میکنه؟ یا فلانی چقدر آدم خوبیه؟ انقدر از این مثالها هست که تمومی ندارن. همیشه سعی میکنن ما رو توی یک رقابت قرار بدن تا مثلا تشویق بشیم که حرکت کنی ...
این هفته واقعا گرم بود، انگار فصلها جابهجا شدن و دما هم چند درجهای نسبت به نرمال این فصل اضافه شده. راستش من آبوهوای قدیم رو بیشتر دوست داشتم. از این مشکل که عبور کنیم، با مدیریت درست منابع باعث شد آلودگی هوا طوری باشه […] ...
امروز که با همسر یک مشاجره کوچیک داشتیم وسط بحث بخودم اومدم دیدم راه قدیمی رو پیش میبرم و پل میزنم به گذشته با ته زمینه ی سرزنش سریع خودمو جمع و جور کردم و سکوت کردم.. همسر صحبتش حق نبود اما تو اون وضعیت چون هیجان زده بودم.. نمیتونستم درست صحبت کنم! نمیتونستم حتی درست فکر کنم! پس سکوت رو ترجیح دادم. ...
روزی همسری با عشق دستانم را قبل خواب میگیرد و با لحنی سرشار از قدردانی میگوید ممنون برای همه چیز ... و با حسی از اغنای عشق به خواب میروم... روزی... ...