قبل از جنگ تصمیم داشتم کل کارهای چوبی خونه رو با هم انجام بدم، ولی بعدش دیدم اونقدرها هم فرصت زندگی نداریم که اینقدر صبر کنیم، این شد که رفتم پیش دوستم که کارگاه MDF داره بهش گفتم اینقدر چوب و یراق میخوام، نقشهها رو […] ...
سارا برای خرید یک وسیله به چک احتیاج داشت فلذا زنگ زد به من و گفت: - ببین چک لازم دارم.خودم دسته چک دارم.اما هرچی می گردم،پیداش نمی کنم. تو چک داری؟ - چک دارم. اما صیادی هست و باید تو سیستم ثبت بشه.اما ثبت نمیشه. باید برم پیگیری کنم. - من برای فردا می خوام. فروشنده گفت فقط یک چکی دستمون باشه. بقیه ش ...
زمانی که دانشجو بودم خیلی توی کارهای علمی فعال بودم. مقاله میخوندم، ایده پردازی میکردم، کتاب میخوندم، توی آزمایشگاه کار میکردم، پروتکلها رو اصلاح میکردم و... یه محقق خفن بودم توی دنیای خودم! همین که فارغ التحصیل شدم این چیزا کم کم، کمرنگ شد برام. اما طبق حرفایی که با تراپیستم داشتم سعی کردم حداقل ه ...
من عاشق اتاق زیر شیروونیام. نیمههای شب بود که هیولا اومد دم در اتاقم گفت بانوی قرمز پوش گفته بری ببینیش. کتاب درخشش استفن کینگ رو گذاشتم کنار آباژور و از تختم اومدم بیرون. هیولا رفته بود. منم 32 طبقه پلههای قلعه سیاه رو رفتم بالا. شب طوفانی بود. باد میومد. رعد و برق میزد.عاشق صدای زوزه کشان باد ب ...
غذا میخورم با خودم میگم تو غذا نمیخوری ..تو حاضری همه چیزت رو بفروشی یه لقمه نون برای طفلت پیدا کنی میخوابم یادم میوفته تو نمی خوابی از نگرانی بمباران از نگرانی بچه ات که بدون آب و غدا مونده.. شایدم انقد پیکیر نحیفت ضعیف شده که همش خوابیدی راه میرم یادم میاد از تو حتی راه رفتن بدون ترس رو هم سلب کرد ...
میگفت من نمی دونم شما دخترا از کجا می روید اهنگی رو پیدا می کنین که متن آهنگ درباره بحثمون 😑 حاجی مسئله اینکه ما پیدا نمی کنیم اهنگه مارو پیدا می کنه 😂😂 ولی دقت کردی متن آهنگ ها با بحث ها یکی شده؟ خواننده می گرده ببینه دعوا در چه مواردی هس بعد با همونا آهنگ نوشت و منتشر نمود😐 الان دلم می خواد اهنگ د ...
خوشبختی برای من تعریف پیچیدهای ندارد، من میتوانم خوشبختی را در جزییات کوچک زندگیام لمس کنم. مثلا همین جا کلیدی که خیلی اتفاقی و گذرا از یک مغازهی کوچک گوشهی خیابان به چشمم افتاد و بدون لحظهای تعلل گرفتمش. همین یک عامل خوشبختی است که انرژی و ذوقم را هزار برابر میکند. برند نیست، گران نیست،ساده و ...
یهو افت زدم🤧 خیلییی کوچولوئه ولی همین کوچولو طوری درد که نگو نمی تونم بخوابم کی صبح بشه بابا یه افتین ژل بخره برام. ...
داشتیم از خونهی لیلی برمیگشتیم خونه، توی مسیر بابا یهو گفت ماهی فروشی نگه دار، همون لحظه مامان گفت چه کاریه ابوالفضل خسته است. من حرفی نزدم، ولی آروم آروم سرعتم رو کم کردم و از جاده خارج شدم و در پارکینگ ماهیفروشی نگه داشتم. […] ...
انرژی این اتاق جدیدی که فعلا در آن هستم مثبت است و این برای خودم هم جای سوال دارد که چطور ممکن با وجود سه تا آدم که گویا از حضور من چندان خوشحال نیستند، فضای اتاق اینقدر لطیف و آرم باشد؟ واقعا جواب را نمی دانم.اما، احتمالا یک ربطی به نورون های من داشته باشد که همه با هم وارو فاز بی تفاوتی شده اند و ...