هر چی داد زدیم... گفتی این وزوزها از کجاست؟ مگر سمپاشی نکردهاید؟ بدهید تمام سمپاشها را گردن بزنند، پدرسوختهها را! سمپاش و حشره و پرنده و چرنده و جنبنده و... هر چی داد زدیم... ترسیدیم ولی داد زدیم، ترسیدیم و شجاع شدیم، ترسیدیم و شجاع شدیم، شجاع شدیم، شجاع شدیم... حتی مثل اون پسربچهی کوچولو، ...
انگیزه و امیدی برای زندگی ندارم ولی تا دلت بخواد دل و جونم لبریز از خشم و انتقامه. ...
فرق امروز با اون روز، اینه که اون روز تنها بودم و امروز نه. یک نفر که بغلش کنم، یک نفر که برام غذا درست کنه، یک نفر که دستم رو بگیره، یک نفر که لیوان چای به دستم بده، یک نفر که بهش زنگ بزنم، یک نفر که بهم زنگ بزنه، یک نفر که بهم بگه مراقب خودم باشم و یک نفر که ازش بپرسم: «If the world was ending y ...
باورم نمیشه یه عده از این وضعیت خوشحالن ! یه آدم چقدر میتونه پست و حقیر باشه که از حمله به کشورش اعلام خوشحالی کنه.. ...
امروز صبح پس از حملهی انجام شده، متاسفانه در اولین اقدام اینترنت بین الملل قطع شده و ما دوباره همانند دفعهی قبل به شبکهی جهانی دسترسی نداریم. همچنین پنل بلاگ بیان تنها در دسترس هست و وبلاگها قابل خواندن نیستند. به همین دلیل برای دسترسی بهتر لیستی از سایتهای پر کاربرد را از پست قبلی در این پست ...
آدم نمیدونه از مرگ خامنهای ناراحت باشه یا خوشحال، امیدوارم اتفاقی بدی برای ایران و ایرانیان نیفته چون مهمتر از همهی اینها ایران است، ایران خانم عزیز ما آسیب نبیند و مردمانش گرچه در میناب مدرسه دخترانهی هدف گرفته ایکاش پناهگاهی وجودش برای پناهگرفتن و یا میدونستیم باید چهکنیم برای آسیب ندیدن ...
سال قبل درست در چنین زمانی زمزمههایی مبنی بر بستهشدن بیان در سطح بلاگستان پخش شد و بین اهالی وبلاگ دست به دست میشد، یادم هست پستی با عنوان «به احترام بیان و آدمهایش» منتشر کردم و در بخشهایی از آن نوشته بودم که: «این روزها از گوشه و کنار شایعاتی میشنویم مبنی بر اینکه سرنوشت بیان هم شبیه به میهن ...
چند وقت پیش یه سری کتاب خریدم که همینجوری بخونمشون. کتاب تسلیم نشو، یومی چانگ اثر جسیکا کیم رو هم خریدم. از روی ظاهر کتاب گفتم شاید کتاب باحالی باشه. ولی نمیدونستم اینقدر انگیزشی و تاثیر گذاره! ...
وبلاگهای زیادی بودند که دلم میخواست یک روز بنشینم و آرشیوشان را بخوانم. انسانهای زیادی در بیان بودند که دلم میخواست نظری در وبلاگشان بگذارم تا شاید با آنها ذرهای ارتباط بگیرم، اما هیچوقت فرصت نشد. خیلی از بیانیها را میشناسم و سالها وبلاگشان را میخواندم، بدون اینکه آنها ذرهای از من چیزی ب ...
دست و دلم به نوشتن نمیرفت تا اینکه رسیدیم به پست عجیب و غریب بیان. همیشه تصورم این بود که وبلاگها تا ابد باقی میمونن و صد سال دیگه وقتی که قراره روی انسانهای این سالها تحقیق کنن، با استفاده از وبلاگها به کشف و بررسی وقایع و اتفاقات و البته کلمات زبانی که استفاده میشه بپردازن. ولی خب این تصور ...