اوضاع خرابه ها. همه چیز جدید، عجیب، ترسناک و دلهرهآوره. هر لحظه نگرانی از تلفات، حال، آینده و در کنارش این وسط نقنق برخی افراد که دست به هر چیزی میزنند تا بیربط و باربط رو بهم گره بزنند. گاهی خندم میگیره، گاهی تعجب میکنم و حیرتزده میشم و فکر میکنم واقعا چطور میشه انقد مسخشده و هیپنوتیزمی باش ...
دیگر تمام شده، تقلای بیهوده نکن. وقت خداحافظیست. «حس شاعرانه» و «از بودن و نوشتن» دو وبلاگ من در بیان بودند، دو وبلاگی که همیشه عجیب آنها را دوست داشتهام و حالا وقت خداحافظی با آنها و خداحافظی با اینجاست. چه جدایی تلخی، تلختر از همهی جداییهای عاشقانه. دلم برای اینجا و برای شماها خیلی تنگ خواه ...
من قرار بود آخرِ سر با یه متن خداحافظی بیام اینجا و بگم بیان نجاتم داد و نمیدونم، هنوز ممکنه این متن رو بنویسم. ولی فعلا برای الان، همین رو بگم که تجربهی فوقالعادهای بود؛ اغراق نیست اگه بگم بیان و ارتباط با بزهس مسیر زندگی من و آدمی که هستم رو تغییر دادن و همهی اینا از اتفاق رندومی مثل چک کردن ...
تا چند روز پیش که منتظر ستاره هاتون بودم هیچ خبری ازتون نبود الان تو این وضعیت اومدید اونم چه ستاره ای.. ستاره ی خداحافظی روشن کردید حتی هنوزم کامنت های آخرین پست بیانو میبینم حق میدم بهش که امید نداشته باشه و بخواد ببنده از بین اینهمه وبلاگ نویس فقط 50 نفر بزور حاضر شدن کامنت بزارن و اعلام آمادگی ...
فکر میکردم اگر پست آخری که گذاشتم رو پاک کنم ممکنه بیان تموم نشه. از این خیالهای کودکانه. اما میشه. بیان هم مثل همهی چیزهای دیگه تموم میشه. یک روزی اوایل نوجوونیت اینجا اولین پستت رو مینویسی و چند سال بعدش باید آخرین پستت رو بنویسی. اما بیان فقط خلاصه نمیشه توی نوشتن چندتا پست اینجا. به من ا ...
دوستانی که قصد راه اندازی سایت شخصی و مهاجرت از بیان به وردپرس رو دارن؛ من میتونم براشون بدون هزینه ی دستمزد، براشون یک وبسایت راه اندازی کنم. اگه قصد اینکار رو دارید و یا نیاز به مشاوره و راهنمایی دارید ، کامنت بزارید. +تهیه دامنه، هاست و قالب به عهده خود شما می باشد. ...
فعلا نمیدونم کجا قراره دوباره وبلاگ داشته باشم. دوست دارم همچنان دنبالتون کنم. با اینکه خیلی آدم ساکتی بودم در بیان اما همهی کسایی که دنبال میکنم رو میخوندم همیشه. این چنل تلگرام تنبوره که اگر روزی دوباره وصل شدیم اونجا امیدوارم ببینمتون:* https://t.me/tanbur_blog و این هم آدرس ایمیل، روبیکا و ت ...
داشتم سلسلهپستهایی دربارهی پایان بیان مینوشتم که ناگهان جنگ شد. امروز که داشتم اخبار را میخواندم، مثل روزهای قبل نبود، یعنی اخبار مثل روزهای قبل بود اما من مثل روزهای قبل نبودم. تیتر اخبار را میخواندم و رد میشدم، انگار که مشغول خواندن اخبار عادی هستم، انگار که دیگر موشک و جنگنده و پهپاد مثل پ ...
از روز شنبه وقتی که اولین زمزمههای جنگ رو شنیدم به یک روستای خلوت و ساکت عزیمت کردم. جایی که از عزیزترین آدمای زندگیم، بابابزرگ و مامانبزرگم، زندگی میکنن. این روزا به شدت آروم برام گذشت. از اون زندگی های آرومی که توی ویدیوهای یوتیوب مربوط به زندگیهای روستایی هست. میرم سر زمین کشاورزی و سبزی از ر ...
هی توی سرم نوشتن رو شروع میکنم و هی وسط راه متوقف میشم. نمیدونم چی باید بگم. حتی همین الان بعد از نوشتن هر کلمه مکث میکنم. پستهای خداحافظی آدمها رو میبینم و نه جون دارم برای کسی یادگاری بهجا بذارم و نه توان دارم از کسی چنین چیزی رو بخوام. شاید آدمهای دیگه بتونن، احتمالا این از ضعف منه که وق ...