چند هفته بود که اونقدر درگیر کار شده بودم، یادم رفته بود در حوزهی کوچینگ باید یه کارهایی میکردم، ولی یکی از دوستانم که کار کوچینگ رو باهاش جدی شروع کردم، باعث شد دوباره برگردم به فضا، امروز با دو نفر قرار کوچینگ گذاشتم، یکیشون […] ...
وقتی توی سالن دانشکده منتظر استادم نشسته بودم تا بیاد هزارتا فکر به ذهنم رسید ؛ یادم رفته بود باید چی بگم دستای لعنتیم خیس عرق میشد و جاش روی کیف مشکیم میموند دسته های صندلی که روش نشسته بودمو بغل کردم تا یکم بهتر شم .... تا استادم اومد . نمیدونم چه طوری شد ولی مطمئن تر شدم که استادم خوبه نباید اصلا ...
وقتی دارم به حرف ها و کارای دیشبم فکر میکنم احساس میکنم واقعا یه چی زده بودم ، انقدر انرژی داشتم و گفتم و خندیدم که برای خودمم غیر عادی بود من معمولا خودم بیشتر از هرکسی خودم رو غافلگیر میکنم ...
راجع ب دیشب ... باید بگم خییییییییییییییییییییییلی خوش گذشت ، یعنی فکر نمیکردم انقد خوش بگذره انقد خندیده بودم که لپام درد میکرد ساعت یازده شب رسیدم خونه و با اینکه خیلی خسته بودم اما روحیه م عالی بود شبای تهرون رو دوست دارم ، دختر پسرایی که بدون حجاب میگن میخندن سیگار می کشن خیلی قشنگن هوا خیلی خوب ...
استادم گفته ۱۲ و نیم میاد . فکر کنم ۱۲ و نیم کلاس داشته باشه من نتونم باهاش حرف بزنم . نمیدونم شایدم بشه . حالا فعلا منتظر نشستم رو صندلی روبه روی کلاس ۳۰۲ ...
ساعت نه و نیمه . یواش یواش باید برم دانشگاه و منتظر بمونم تا استادم بیاد و باهاش حرف بزنم . الان که تو خونه م استرس ندارم حرفایی که میخام بزنمو تمرين کردم و بلدم چی بگم حتی خوب یادم هست که نمونه هایی که جمع کردم رو نشونش بدم و درموردشون صحبت کنم میدونم مودبانه چه جوری خواسته مو بگم ... اما وای از وق ...
بنام رب کریم در دنیا لذت و آرامشی بالاتر از این هست؟ که بچه ها رو فرستاده باشی مدرسه و غذا هم از دیروز داشته باشی و رخت کثیف هم تو سبد نباشه جاروپاروتم کرده باشی و روز اول دورهت هم باشه و بنابر این وروووود سرور انگیز به غار تنهاییییییی لذت بخشششش رو جشن میگیریم💃💃💃💆♀️💆♀️💆♀️... ساعت ۸ و ربع صبحه. ...
یکی از خوبی های کله سحر از خانه بیرون زدن این است که می توانی برای دقایقی پر خیال بگشایی و مثلا اگر گربه ای دیدی فکر کنی یکی از کاراکترهای داستان های موراکامی هستی و می توانی با گربه ها حرف بزنی.کاری که من امروز کردم و با گربه نازی که جلوی در پارکینگ بود به زبان میویی سلام و صبح بخیر گفتم و این دیدا ...
از وقتی رفتم دانشگاه و مطالعهی روانشناسی رو شروع کردم، بین این چند راهی گرفتار شده بودم که واقعا قراره آخرش به کدوم سمت حرکت کنم، به نظر خودم سه تا مسیر پیش روم بود، یکی درمانگر شدن، که همهی روانشناسها نسبتا دوست دارن درمانگر […] ...
امروز دلم برات خیلی تنگ شده. همیشه و هر روز بهت فکر میکنما، اما امروز یکم عجیبتر، یکم عمیقتر... انگار هزار فرسخ اونورتر تو هم داری بهم فکر میکنی! اما ماجرا فقط به دلتنگی ختم نمیشه. وقتی دلتنگی اینطوری عمیق میشه، ولو میشم کف اتاقم و تنگی دل همانا و کار نکردن همانا! زندگی نکردن همانا! فکر و خیال کرد ...