بیاآغوش حرفهایمهمیشه به رویت باز استبیاهمان گنجشک دیروزکه به انگشت نشانش میدادیاز سر لانه پریدبیاکه به اندازه دوست داشتنتبا توحرف دارمآری تو بیارفته بودی دیروزبی خبراز سر خوابی در کرد پریدمپالتویت نبودرد عطرت پیدا بودراستی دیشبسر سفرهدر فکر چه بودی ؟به گل ها خیره نشوبه من خیره بشوچشم هایت برای من اس ...
«ببینید دوستان آدما اگه توی بدترین شرایطم باشن میتونن از زندگی لذت ببرن و خوشبخت باشن , چون زندگی پر از زیباییه و فقط کافیه بهش نگاهتو مثبت کنی و درست ببینیش , همیشه صبح ها پنچررو باز کن , انرژی مثبت دریافت کن و نزار هیچی حالتو بد کنه , تو همیشه باید خوشحال باشی همیشه و گرنه زندگیت تلف میشه , توی بد ...
«ببینید دوستان آدما اگه توی بدترین شرایطم باشن میتونن از زندگی لذت ببرن و خوشبخت باشن , چون زندگی پر از زیباییه و فقط کافیه بهش نگاهتو مثبت کنی و درست ببینیش , همیشه صبح ها پنچررو باز کن , انرژی مثبت دریافت کن و نزار هیچی حالتو بد کنه , تو همیشه باید خوشحال باشی همیشه و گرنه زندگیت تلف میشه , توی بد ...
-راستی … هر وقت خواستی بیا اونجا …. بهت میخوام یه چیزی بگمدختر سرخ شد و انگشتش را دور یک ردیف موی آویزان از شانه هایش چرخاند:-باشه (آرام گفت)-حتما بیا کارت دارم….پدر دختر روی صندلی چوبی کوچکی نشسته بود و با پدر پسر درباره بروز مسئله خشکسالی و اینکه اگر قضیه همانطور پیش برود باید احتمالا تا دو سه روز ...
https://www.aparat.com/v/yao40j6تقریبا برای هممون پیش اومده که کسی بخواد باهامون هم دردی کنه , در واقع از شدت رنج هاش که میتونه کاملا از رنج های ما متفاوت باشه به ما پناه آورده و خواسته چند کلمه حرف بزنه و شاید اعتراض کنه از زندگی یا گریه کنه ولی ما با نصیحت کردن و مقایسه و گوش ندادن , طرفو کلا پشی ...
_ ولیعصر یه نفر… ولیعصر… یه نفر.صبح جواب احضاریه دادگاهش را گرفته بود، حکم طلاق صادر شده بود و هر ماه میبایست یک سکه بهار آزادی به خانم بدهد. هه، عجب. حالا بیچاره باید ماهی صد میلیون — البته اگر قیمت سکه همین بماند — جور کند و راهیِ خانهٔ پدر دختر شود.درِ ماشین را باز کرد، ناامیدانه روی صندلی نشست ...
نادر روی نیمکت پارک نشسته بود، باد سوزناکی با گونه هایش برخورد کرد و به درخت بزرگ مقابل که تقریبا کل فضای رو به رو را اشغال کرده بود زل زد ، آفتاب داشت غروب میکرد و آسمان رنگ نارنجی و آبی پر رنگی داشت(مردی آمد وکنار نادر نشست ) _ عجب هوای مسخره ایست، آدم بدجور دلش میگیرید ، آقاجان شما هم اینطور فکر ...
آقای نادری به جان خودم قسم میخورم تا دیروز هیچ از این حادثه دلخراش نمیدانستم ، باور بفرمایید از زمانی که از دهان شما موضوع را ملتفت شدم هاج و واج تنها در خیابنها مثل انسانهای بی هدف دارم مچرخم و فقط میخواهم زودتر شب شود و بخوابم ، همین دیروز بود تشریفش را آورده بود مغازه امان ظاهرش هم مثل همیشه ژولی ...
الف سماور را روشن کرد و لیوانی چای برداشت. سپس به بالکن کوچک خانه رفت، جایی که خرت و پرتها — صندلی، پیاز و سیبزمینی — کنار هم تلنبار شده بودند. صبح های پاییز آفتابی نیمه گرم بر گوشه بالکن میتابید و چای خوردن را با نظاره بر تصویر مقابل که بام خانه ها و چند درخت بزرگ آنطرف تر و چندین کوه و کبوتر بود ...
چقدر شعر های سهراب خوب هستن، هر بار که شعری از سهراب میخونم انگار زنده ترین تصاویر جهان رو میبینم تصاویری پاک ، صادق و زیبا . انگار که دارم درباره خونه ای قدیمی با یه حوض فیروزه ای و حیاطی بزرگ و سبز میخونم که یکی کنارش نشسته و داره شعر میگه یا کلبه ای وسط یک مزرعه داخل آبادی و یک شب تاریک که یه نفر ...