این مشغولیت های من و شرایط سخت کاری همسر، یه اتفاقاتی رو داره رقم میزنه که بعید میدونم در خیلی از خانواده ها حتی یکبار هم تجربه بشه. مثلا دقیقا نیمه شبِ سه شنبه ساعت 12 شب، فهمیدم که جلسه ای که دانشگاه دارم، ساعت چهار بعد از ظهر نیست! بلکه ساعت ده صبح هست. تازه محتوای جلسه رو هم من باید آماده می کر ...
از وقتی این مطلب رو خوندم، ذهنم خیلی درگیر شده. روز اول، چقدر گریه کردم باهاش. تصوراتم در مورد بهشت رو کلا تغییر داد. چرا؟ قبلا هم در مورد این خوابم نوشتم... این خواب رو سال های اول ازدواجمون، یه بار که من و مصطفی با هم قهر کرده بودیم، دیدم. خواب دیدم که در یکی از اتاقهای یکی از قصرهای بهشتمون هست ...
آه... مغزم رو میجورم و میبینم این زندگی من انگار بدون مفاهیم غربی قابل تعریف نیست. برای جمله بالا میتونم مرثیه بگم اما... هر بار که شروع میکنم به نوشتن پشیمونتر از قبل میشم. این بار فقط به عشق پدرم مینویسم. بابا توصیههاش رو خیلی تکرار نمیکنه. یکبار سالها پیش، وقتی مجرد بودم بهم گفت اگر می ...
نمیدونم دارم چه غلطی میکنم! این روزها به جای اینکه بشینم و مقاله بنویسم، مشغول درست کردن دسرهای سه طبقه و پان اسپانیایی میشم! به جای اینکه بچهها برن مدرسه و من یه نفسی بکشم و چند صفحه کتاب بخونم، بچهها که نمیرن مدرسه، منم مشغول درست کردن کاردستی و کشیدن نقاشی برای جشنواره حاج قاسم (که معلوم نی ...
کار نیکو کردن از پر کردن است یا هر کس گفت وبلاگنویسی در این عصرِ رسانههای جدید و اینستاگرام و ... به درد نمیخوره، با پشتِ دست محکم بزنید تو دهنش :) (چقدر خشن!) قطعا اگر شما هم ثمرهی هشت سال نوشتن در وبلاگ به صورت مستمر و آهسته و پیوسته در قلم خودتون میدیدید و در مورد وبلاگ چرند میشنیدید، شاید هم ...
ولی اصلا معلوم نیست بتونم جمله بالا رو بگم. ۶ روز پیش؛ مصطفی و دوستانش تصادف بدی کردند و مصطفی از همه بیشتر آسیب دید. گردنش و قفسه سینهاش ضرب دیدند و خدا خیلی رحم کرد که جدیتر از این نبود. دلم نمیخواد بهش فکر کنم... به اینکه ممکن بود الان دیگه پیش ما نبود و تمام زندگی، برای تک تک اعضای خانوادهمو ...