«آقای جرّاحیِ عزیز، استادِ گرانقدرِ من! امشب ، وقتی مهتاب روی صفحهٔ کلیدم میرقصید ، یادِ شما افتادم… شما، آن باغبانِ خستگی ناپذیرِ باغِ واژهها، که همزمان هم ریشه هایِ «جلال» را آبیاری میکنید و هم به جوانه هایِ وبلاگِ بی پیرایهٔ من خورشیدِ محبت میبخشید! میدانید چرا همیشه نوشته هایتان را مثلِ نقشهٔ گ ...
دقیقا نمیدونم از کِی بود که خودمو گم کردم. دیگه یادم نیومد چی خوشحالم میکنه. چی ناراحتم میکنه؟ دقیقا نمیدونم از کِی بود که حس کردم توی هوا معلقام. شبی بود که رفتی؟ آخرین روز دبیرستان؟ غروب جشن فارغ التحصیلی؟ شبی که بابا نبود؟ شبی که عمه جان نبود؟ از کِی بود که دنیا شروع کرد به آخرش رسیدن؟ من از کِی ...
در یک سال گذشته خیلی تلاش کردم پنجشنبه و جمعه رو به خودم و خانواده اختصاص بدم، موفق هم بودم. این هفته مهمونم داشتیم. تصمیم بر این بود به خاطر مصطفی و لیلی بریم یه جایی بهشون خوش بگذره، اول میخواستم برم برج میلاد و […] ...
رو جدول کناری بیمارستان نشستم و منتظر سرویس به رفت و آمد ماشینا و آدما نگاه میکنم پاها به شدت درد میکنه و صدا گرفته و تنش و اضطرابی که تازه فروکش کرده امروز عصر یکی از بدترین شیفتای این دو سال بود و حتی فکر کردن بهش باعث میشه اشکم در بیاد الان فقط میخوام برم خونه و فارغ از همه چیز بخوابم صدای بوق آش ...
در این لحظه ...ذهنم به شدت آشفته اس و احساس میکنم از نظر احساسی فلج شدم و توانایی کنترل کردن همه نوع فکری میاد تو ذهنم رو ندارم.. مثلا اینکه فکر میکنم هیچی این رابطه قرار نیست درست بشه مثلا اینکه فکر میکنم همسر همینه که هست مثلا عیب های همسر بیشتر از خوبی هاش تو ذهنم پر رنگ شده. مثلا فکر میکنم چقد ...
اینجوری نیست که بترسم حتی چیزایی بوده که اینجا نوشتم شده. چیزای منفی برای خودم شده و من شدم چوب جادوی خودم. تو اتاق چراغ زرد مهتابی میچرخه میدونم این سکانس پنکه سقفی میطلبه. شاید گم شدن اسپری و گشتن من اونقدر مهم نیست. امروز قرصمو نخوردم و دو ساعته روی هوا دارم راه میرم جون ندارم ناراحتم میتونم به ...
من همیشه به وبلاگ برمیگردم. فرقی نمیکنه یه نوجوون پونزده ساله باشم که بیام از روزهای مدرسه و خوشحالیهای کوچیکم تعریف کنم یا یه جوون بیست ساله که هنوز هم بین بزرگسالها نمیدونه دقیقاً با زندگیش چیکار کنه اما باز هم دلش میخواد از خوشحالیهای کوچیک زندگی برای آدمها بنویسه. هنوز هم برای آدمهایی ک ...
بازم خیلی اتفاقی تونستم یه وبلاگ قدیمی پیدا کنم😊 چنتا پست رو خوندم حس خوبی داشت کاش یهویی نرن و دیگه برنگردن 🥹 "+راستی اگه اونایی که صداشون میزنی و صداتو نمیشنون یا می شنون و اهمیت نمیدن، یا اهمیت میدن ولی سرشون انقد شلوغه که تو توشون گمی، جوابتو میدادن، بازم میگفتی "چه خوبه که هستی و جواب میدی حتی ...
و به من برگرد، به این بیچاره ضعیف که در سود و ضرر خودش هیچ دستی نداره. و در آمدن و رفتن خودش به این بساط بی اختیاره. کتاب تو رو باز کردم. سوال داشتم آخه . ازت پرسیدم این چیه این نسیمی که می خوره به صورتم، این منو کجا می بره برگشتی گفتی از نشانه های من جاری شدن کشتیهای کوه آسا در دریاست، اگر من نخوا ...
اولا ببخشید پست قبل بدون ویرایش منتشر شد که یه عالمه مشکل نگارشی و املایی داشت حوصله ام نشد چک کنم. چند تا نکته توی این سفر پررنگ بود: وجود همسفرای جوون وشوخ سختی راه رو آسون میکرد و توی تموم لحظات تقریبا سخت تاخیر و نامناسب بودن اتوبوس یه راهی برای سخت نگذشتن بود و این عالی بود. واسه اولین بار که ...