دوستش دارم. به عنوان یک انسان خوشحالم که وجود داره. چ رو میگم. یه هفته هم نشده که میشناسمش. آدم با انصاف و وجدانی بنظر میرسه. سختی کشیده اما عقده ای نشده. از همه چالش ها سربلند بیرون اومده. یجوریه که میشه همه چیزش و قبول کرد. مثل یه نوشیدنی ملایم و دلچسبه. ملایم صحبت میکنه اما صداش و بخواد ببره بالا ...
خدایا دیدی 30 دقیقه پیش منو؟ ایقدر بی پناهی دیدم که آدم هایی که توآفریدی که هیچ می ترسم به خود خودت هم بگم تو هم مثل بنده هات جاخالی بدی چرا یادم رفته بود من هیچکسم؟! یادم میره یک با یک دو نمیشه یادم میره یه سری آدما چیزایی درست می کنن که برای بقیه قفل اصلا نددین، نمی فهمن چیه.. یادت باشه خدا ا ...
درس دوم: نه به منفعت شخصیبرای شما شاید شبیه شعار باشد، اما برای من این چندمین بار است که ثابت شده وقتی پای منفعت شخصی به کاری باز شود، جز تباهی چیزی عایدمان نمیشود. این طرف یکی به خاطر بر سر زبان افتادن نامش کار میکند، دیگری به خاطر پول خوبش و آن یکی هم تا صندلی درخوری برایش خالی نشود راضی نمیشود ...
امروز صبح مسعود زنگ زد که کی بیام پیشتون گپ بزنیم، منصوره رفته بود کوه، ولی باید این جلسه کاری که قرار بود به مهمونی کاری تبدیل بشه زودتر تشکیل بشه. عصر قرار گذاشتیم، وقتی مسعود اومد بعد از حرفهای معمولی و روزمره رفتیم سر […] ...
من عاشقم. عاشق نفس کشیدنم. عاشق اینم ک شبا بالشت رو بغل کنم و بخوابم. عاشق آسمون آبیم. عاشق نوازش های داغ خورشیدم. عاشق خودکار مشکیمم. عاشق موهای بافته ی مامانمم. عاشق چاییم. عاشق آهنگ های شکست عشقی طورم. عاشق اهنگ های هیدن حتی هستم. عاشق رنگ قهوه ای در کمدم. عاشق دار قالی ام. عاشق بگایی هام هستم. ع ...
شما بیا بعنوان مخاطب قسمت امشبو بببین. چرا انقدر حوصله مخاطب سر میبرید. وای صحبت طولانی طنازو علی ده دقیقه تمام اول برنامه. بعد چه جالب که ماهرخ چند وقت مثل سایه بود حالا یوهو ناراحت شده گریه کرده جالب نیست هر کدوم مدتی تو حاشیه امن هستن و میپرن بیرون. چون این اتفاق بین میلاد و ماهرخ افتاد متعجب شد ...
ـ گفتم اگه دلمو به دریا بزنم، دریا دل میشم. ـ شدی؟! ـ نشدم که هیچ، دل تنگِ "دریا" هم شدم. ـ چرا؟ ـ هیچی! ـ هیچی که نشد جواب! ـ راستی خودت چرا اینجایی؟ - حرفو عوض نکن. - به نگاهش زل میزنم، می درخشد. - جوابمو بده؟ چرا اومدی اینجا؟ - آوردنم اینجا. - چرا؟ - ... که شاهد باشم. - شاهد چی؟ - شاهد... شاهد ...
این روزا تقریبا تمام حاشیه رفتن ها و تمام حواس پرتی ها رو به حدقال رسوندم اما بازم به کارهای روزانه ام نمیرسم. و وسط تمام اینا یه پروژه هم قبول کردم! اصلا چرا؟ برای چی؟ چرا باید یه اضطراب و مشغله فکری دیگه به این روزا اضافه کنم؟ شاید هنوزم دارم از درد به درد فرار میکنم ... آرمان گرشاسپی میخونه "برگر ...
این که چه کاسه ای زیر نیم کاسه بود را نمی دانم، با ماشین بردندمان بالاهای تهران، توی شرکتشان مهمان وار نازمان را کشیدند، به هر خمیازه مان واکنش عاطفی نشان دادند و به ما آموزش دادند. چهار ساعت با انواع وقفه ها ی بین کلاس و کافه بردن و خود معلم ازمان پذیرایی کردن و ناهار دادن و درد دل شنیدن و....واقعا ...
حالا کمی آرامترم و میتوانم راحتتر بنویسم. در قطار هستم و دارم برمیگردم. کل لحظات سفرم را دوست داشتم. دیروز را دوست دارم لحظه به لحظه تعریف کنم، هر چند در پست قبلی کمی از آن روز گفتم. ...