صلح در منطقه، آن چیزی که همه میخواهند. اما یکی برای رسیدن به آن سلاح میسازد و دیگری موشک پرتاب میکند، هر دو با هدف رسیدن به صلح! چه پارادوکس احمقانه و زیباییست. به نظرم بارزترین پارادوکس انسانی همین باشد. که " آدمها برای صلح میجنگند. "گفتم جنگ، واژهی آشنای این روزها، که از هر طرف نگاهش کنی فق ...
هیولا خواست بلند شه که باز صدای دادش همه جا رو پر کرد! نگاش کردم. پشتشو گرفته بود و میخارید! گفتم باز چی شد؟ جواب داد کاکتوسای لعنتی انگار با من لجان..! همش تیغ پرت میکنن به من. بهش میگم ناسلامتی تو هیولایی! یکم روی زمختت رو نشون بده! میگه هی! چیکار کنم؟ میخوای بردارم اینا قورتشون بدم؟ میگم بعدشم ا ...
سحر باز توی آسمون گلوله شکفت، زمین هم بی نصیب نموند و چشمهای خواب من هم. تا بازشون کردم : آسمون و شاخه های طاقی موی حیاط رو توی نور آتیش دیدم.آتیش برخورد پدافند با یه موشک چاق و چله ای آسمون اینجاش رو نخونده بودی ها...فرشته ها به خدا گله ی فسادهای آدمیزاد توی زمین رو کرده بودند، نگفته بودند که رو ...
مشت بر صورت غریبه همزبان!در صحنهای از فیلم «بهترین سالهای زندگی ما» شخصیت «هومر» که در جنگ جهانی دوم مجروح شده، وقتی با غریبهای در کافه همصحبت میشود که نسبت به جنگ و آرمان آمریکایی ناامیدانه حرف میزند، با کمک دوستش حسابی از خجالتش درمیآید. این مواجهه جایی به مبارزه تبدیل میشود که مرد غریبه ش ...
"به مناسب پخش یک سریال خزعبلطور" این "ناریا" دیگه چه کوفتی هست؟ من از جواد افشار این توقع رو نداشتم! دختره مثلا خانم دکتر و نخبه و نابغه کشوره، انگار یا همش مشغول فیشال و تزریق جوانساز بوده یا در باشگاه ورزشی مشغول پردازش بدن. همون دوران دبیرستان و کنکور کافیه که یه بچه درسخون عینکی بشه! بعد دخت ...
شب چهارم رو داریم تجربه میکنیم. ۱- امشب همه چی آروم بود و رنگ و بوی بیشتری به حالت عادی به خودش گرفته بود. بعضی وقتا احساس میکنم که یک سری صداها میاد ولی وقتی از بقیه میپرسم که منشأ اون صداها چیه متوجه میشم که اون صداها فقط ساخته ذهن خودم هستن. به خاطر همون تأثیرات اولیهای که داشتم. ۲- امرو ...
تا چند روز پیش فکر میکردم که مثل همیشه یه تابستون عادی رو در پیش دارم یه تابستون عادی مثل بقیه ی روزهای عمرم و تنها تغییری که توی زندگیم قراره رخ بده علاوه بر گذر عمرم آفتابی تر شدن اتاقم بعد از یه زمستون طولانیه همیشه این موقع از سال با آجیم کلی نقاشی میکشیدیم و میذاشتیمش اون گوشه ای از اتاق ...
تا حالا پنبه رو سفر نبرده بودم توی ماشین کلا در حد دو ساعت تا کلینیک دامپزشکی و برگشت به خونه. این بار بردمش سفر و به لطف ترافیک شوتزده ساعت مسیر هشت ساعته رو رفتیم رفتنی خنک بود هم شب بود هم صبح شهری که رفتیم هواش خوب بود.یه چند باری هم گذاشتم از باکس بیاد بیرون و تو ماشین یه چرخکی زد به انتخاب خود ...
یکی از عیب های بیان که از همون اول ازش خوشم اومد محدودیت استفاده از استیکر و تصویر و ویدیو و صدا بود. باعث میشه همه چیز کلمات باشه و فقط کلمات دیده بشن. اما واقعا دوست داشتم می تونستم دکلمه هایی که ضبط میکنم رو اینجا هم بارگذاری کنم... اگه دوست داشتین بهشون گوش کنین : «Rayehe_khoosh@» توی پیام رسا ...
امروز سالگرد مصطفای عزیزه ، چمران بی نظیر امروز سالگرد اون شمعه اون تابلوی قصه آفرین امروز سالگرد همه است ...