چیزی که باعث شد جذب این کتاب بشم عنوانش بود «پدر بودن»، این کتاب نوشته کارل اُوه کنوسگور است که توسط زهره خلیلی ترجمه شده و انتشارات خوب هنوز هم این کتاب رو چاپ کرده. این کتاب روایتهای صادقانهی کارل اُوه از زندگی شخصی خودش […] ...
اولین باری که با ویرگول آشنا شدم را به یاد ندارم اما خوب میدانم که اکنون برایم چون معشوق دیرینه ای ست که باید زودتر پیدایش میکردم .ویرگول برای افرادی که عاشق گوشه دنج و خلوت اتاقشان برای لحظه ای فرار از دنیای واقعی به سوی کلمات و داستان ها هستند به مثابه ی پاریس برای وودی آلن است : زیبا , رنگارنگ , ...
بعد از اتفاقات عجیب و اکثرا ناراحتکنندهای که این مدت برام افتاد، دارم سعی میکنم دوباره خودمو پیدا کنم و به زندگی دلخواهم برگردم.بهنظرم یک از سختترین قسمتای زندگی اینه که هی باید شکست بخوری و دوباره سر پا شی و این چرخه تمومی نداره. انگار زندگی ما هم مثل همون مورچهایه که هی دانه افتاده رو تا بال ...
چی رو داری نشونه میری؟ یه دخترِ تنها که صفر تا صد زندگیش رو یک تنه ساخته...؟ یکی که هرگز سیاست رو قاطی روابطش نکرده؟ یکی که صاف و صادق حرف زده و دنبال فریب دیگران نبوده...؟ یکی که طرف مقابلش رو کیف پول تصور نمیکنه...؟ یکی که از هزار تا مرد ، مردانه تر زندگی کرده...؟ یکی که محرم خصوصی ترین رازهات بود ...
از عجایب امتحان هندسه امروز اینکه حواسم به قدرمطلق نبود و شعاع دایره رو منفی بدست آوردم.... از کجا معلوم شاید توی یه دنیای دیگه شعاع دایره منفی باشه :))))) ...
بچههای دهه شصت، نه آنقدر بزرگ شدند که صدای توپ و تفنگ را از نزدیک بشنوند، نه آنقدر کوچک بودند که در پناه موبایل و اینترنت قد بکشند. آنها لابهلای آجرهای قدیمی و خندههای کمرمق، با لالاییهای نصفه و نان خشکِ سفرههای ساده، بزرگ شدند. نسلی بودند که خیلی زود فهمیدند "داشتن" همیشه ساده نیست، ولی "د ...
تلاش کردن بهت ضرری نمیزنه. امروز رو بیشتر تلاش کن به چیزی که میخوای برسی. ...
بچههای دههی پنجاه، بزرگ شدند...در صفهای نفت و نان،در سایهی خاموشیها،زیر آژیر قرمز و آسمان پر از ترس . کودکیشان را جنگ بلعید، جوانیشان را فقر در مشت فشرد،و پیریشان را بیعدالتی زودتر از موعد آورد . یاد گرفتهاند نخندند با صدای بلند،که شادی زیاد، زود گرفته میشود. یاد گرفتهاند دل نبندند،که بو ...
یک غروبی سوار ماشین میشدم که درد پیچید توی زانوم و صورت بیرونیش شد ناله. کسی که همراهم بود، پرسید «مگه خوب نشدی؟» با لحنی که انگار کمکاری کردم. گفتم «بدترم شده.» گفت «مگه چیکار کردی باهاش؟» اینجا دیگر لحن نیاز نبود. کلمات تنها هم سرزنش داشتند. کلمات میگفتند این مدت لابد من کاری کردم یا نکردم که ...
امروز پسر رو برای بار اول بردم پارک..در واقع مهدکودکی که دوستم معاونه یه خانه بازی داره با دوستم رفتیم اونجا. خوب بود خوش گذشت هم به پسر هم بمن + برای بار اول سوپ سبزیجات واسش درست کردم سوپش خیلی خوش رنگ شد...یه رنگ پرتقالی ناناز شد ک پسر خیلی دوستش داشت و علاقه نشون میداد + برای بار اول پسر رو تنه ...