مقدمه | یا میگیری، یا میپریمخاطب امروزی صبر نداره.یه صفحه باز میکنه، یه نگاه میندازه، تصمیم میگیره: بمونه یا بره.همهی زحمتهایی که برای مقاله کشیدی—از تحقیق و نوشتن تا ویراستاری—اگه اولین جملهات قلاب نندازه،همهش میره تو سطل مرورگر.مثل ماهیگیریه.قلاب اگه تیز نباشه، طعمهت هر چقدر هم خوشگل ب ...
نسرین نمیدانست دقیقاً از کِی متوجه پیرمرد شده بود. شاید وقتی برای چندمین روز، از کنار همان نیمکتِ چوبی گذشت و دید مردی با موهای سپید، پالتویی قهوهای و عصایی چوبی، در سکوت نشسته و به انتهای کوچه خیره مانده است. همیشه سر ساعت پنج عصر. نسرین، دختر جوانی با عادتهای ساده و دلمشغولیهای بیادعا، هر رو ...
برای ۶امین بار باهام کات کرد! نمیدونم بخندم یا گریه کنم. تو زندگیم با ۶ نفر کات نکردم اما ۶بار ینفر با من کات کرده! جالبه که هر بار از سمت اون بود و برگشت هم از خودش. انقد دوسش داشتم که وقتی خواست برگرده پذیرا باشم. اما الآن دیگه نه. بخش مهمی از احساساتم بی جواب مونده. بار آخر ازش عصبانی شدم، اینبار ...
در حالی که حدود یه ماه دیگه 27 سالم میشه فک میکنم باید بزرگ شدن رو بپذیرم. هر سالی که میگذره با یه سری چیزا بیشتر و بیشتر رو به رو میشی تصمیم گیری های مهم و جدی دغدغه های اساسی و فشارهای جدی مسئولیت های بیشتر و پرفشارتر و ... راه فراری وجود نداره راستش هیچکس به ما نگفت زندگی قراره فقط سخت تر و سخت ...
من دل ندارم ؛ باشه؟! سخته ؛ میدونم . اما اینهمه سال دووم آوردی و گذروندی ؛ بالخره، با هرچی: با خجالت ؛با گوشه گیری ؛ با سر پایین انداختن و سرخ و مضطرب شدن، با دوری از آدما، با نداشتن ارتباط با آدما، با بی حوصلگی ...خب... پس بقیشم میتونی دووم بیاری؟ نه؟! من فکر میکنم آدما از گِل اند ولی تو از سنگی ؛ ...
بچهها ذوق میکنند وقتی چیزی را با اشتیاق نشانت میدهند. مثلاً یک نقاشی کج و کوله، یا ماشینی که از ته جیبشان خریدهاند. پس کمی خلاقیت نشان بدهید، ذوقشان را کور نکنید . حداقل لبخند بزنید، چهرهتان را شاد نشان دهید، حتی اگر خستهاید، حتی اگر آن چیز برایتان بیاهمیت است . تعجب کنید، پوزخند نزنید، سؤا ...
اول اینکه نمیدونم چرا شکلکهای وبلاگم گم شدن.از کجا مشخص بشه یه چیزی رو به مزاح نوشتم ؟ خوب اون روزا که خرگوش قشنگمون رفت تصمیم گرفتم دختر دومی که آرووم نمیشد و هزار تا چرا تو ذهنش بود رو دلداری بدم گفتم بهش ببین من کلاس اول دبستان بودم عمه ام فوت شد سال بعد آبجیم سال بعد مامان بزرگ سال بعد داداشم و. ...
چ امروز خیلی دمغ بود. سعی کردم باهاش حرف بزنم، بهش توجه کنم و یا فقط کنارش باشم. هرکار میتونستم کردم اما زیاد اثر نداشت. در عوض ازم چیزی خواست که جوابم منفی بود و اون خواست سریع برگرده خونه. گفتم تاکسی نمیگیرم و میخوام پیاده برم. راه افتادم تا جایی که نتونستن بیشتر جلو برم. تو یه ایستگاه اتوبوس متوق ...
دستمو از ماشین بیرون میبرم باد گرمی بهش میخوره ،از لایِ شیشه داخل میاد و موهامو به هم میریزه همه چیز رنگِ خاکستری و خفه و گرفته ای داره از روستا که میومدیم هوا ابری بود ، نسیم خنکی به صورتم میخورد و درختای گردو از همیشه سبز تر بودند درختای بید حاشیه ی رودخانه ای که دیگه آب نداره به سمتی خم شده بودند ...
چند روز پیش برای کسی نوشته بودم من به آسانی از چیزها نمیگذرم. از آدمها هم. این شاید چیز خوبی نباشد. حالا دو هفته است که آتشبس شده اما من هنوز به جنگ فکر میکنم، در مورد جنگ روایت میخوانم، گوش میدهم و شبها خوابش را میبینم. انگار مغزم نمیخواهد تمامش کند. امروز هم داشتم همین کار را میکردم. موق ...