سلام؛ ما دیگر خسته شده ایم؛ این زندگی تکراری دیگر حالمان را بهم میزند؛ ما انگار دنبال شر میگردیم !🤣 از توی خانه چمبره زدنت بیزاریم؛ منتظریم هرچه زودتر بیرون بروی تا دست به کار شویم و با ایجاد ولوله های بیجا توی دلت آن اندک پول وامانده ی ته کارتت را هم خرج زرق و برق ویترین مغازه ها کنیم ؛ منتظریم بیر ...
یه دوست دارم که بدون باز کردن مشکلات و جزئیات میتونیم ساعت ها به صورت خیلی منطقی باهم درباره اشون حرف بزنیم.. و بدونیم که حریم خصوصیمون از بین بره راه حل برای مشکلات پیداکنیم. این منطقی ترین رابطه امه میتونیم بهم زنگ بزنیم خیلی واضح و شفاف بگیم عزیزم وقت ندارم اگر میشه بعدا صحبت کنیم؟ یا خیلی واضح ...
موضوع اصلا اغراق کردن یا ترند شدن نیست. اگر ظرف ۴۸ ساعت ، غذا، نوشیدنی، شیر خشک و آرد وارد غزه نشود، اخبار قتل عام را روی صفحه نمایش خود خواهید. ابوصالح دندان پزشک از غزه راهی وجود داره که پول ما جلوی مرگ دسته جمعی رو بگیره، راهی که دیگه هرگز هیچ کس از گشنگی دادن به آدمها بعنوان حربه جنگی استفاده ...
ده سال گذشت، … ده سال پر از خندهها، اشکها، سفرها، سکوتها، دعواهای کوچک و آشتیهای بزرگ. ده سالی که هر روزش یک قصه شد برای گفتن و هر لحظهاش در قلبم حک شد. ده سال پیش وقتی قول دادیم کنار هم باشیم، نمیدانستم این […] ...
عزیزم؛ من تراپیست تو نیستم. من کسی نیستم که باید گرههای روانی تو را بشناسد و راه مواجهه با آنها را بلد باشد. من کسی نیستم که فشار حاصل از انکار و سرکوب تجربههای ناخوشایندت را به دوش بکشد، تنها به این دلیل که توان پذیرششان را نداری. من آدمی نیستم که مدام توی ذهنم رفتارهای عجیبوغریبت را تفسیر کند ...
متین یک دوره مگسی داشت که با خودم میگفتم این بچه هیچوقت آدم نمیشه بدبخت شدیم رفت ..انقد غصه اش رو میخوردم که خدا میدونه.. حالا همون بچه انقد با معرفت و با مرام شده که خدا میدونه درسته هنوز غد بازی ها داره گاهی وقتا اخلاقش مگسی میشه اما توش میتونی معرفت و مرام و لوطی گری رو ببینی... من ذوق میکنما ذو ...
قدمهاش سنگینتر از همیشه بود. هر قدمی که برمیداشت، انگار یه کوه غم رو دوشش حس میکرد. نه صدایی، نه دستی، هیچی. فقط سکوت بود و یه راهی که هرچی میرفت، دورتر میشد. یادش میومد اون روزایی رو که واسه یه ایده، شبا تا صبح بیدار میموند، پروژههایی که با جون و دل تموم میکرد، و راهروهایی که خودش با دستای ...
قدم هاش سنگینتر از همیشه بود. هر قدمی که برمیداشت، انگار یه کوه غم رو دوشش حس میکرد. نه صدایی، نه دستی، هیچی. فقط سکوت بود و یه راهی که هرچی میرفت، دورتر میشد. یادش میومد اون روزایی رو که واسه یه ایده، شبا تا صبح بیدار میموند، پروژههایی که با جون و دل تموم میکرد، و راهروهایی که خودش با دستای ...
ده هزار بار بخودم گفتم دروغ نگو چون تو ذاتا دروغگو نیستی همش تو استرس لو رفتنی.. ...
دیشب خواب دیدم که از سر کار برگشتم خونه، غذا پختی! بوش کل خونه رو برداشته. یه لباس سفید و یه شال قرمز پوشیدی. میای به استقبالم. بغلم میکنی و بهم میگی خسته نباشی. چایی میاری و میشینیم به صحبت و غیبت! از روزم برات میگم. تو لبخندهای معناداری میزنی که بهشون مشکوک میشم. یه جا از دهنم در میره! میگم "فلانی ...