صفر: برادرم برای هفتمین بار اسباب کشی می کند توی وسایلش یک طلسم پیدا کرده که داخل کیفی با قفل رمز دار بوده، این طلسم را خودش در طفولیت جایی توی زمین خرابه ای پیدا کرده و تمام شش خانه قبلی و تمام زندگی مشترک آن را با خودش حمل می کرده .. داده کارشناس تحلیل کرده بهش گفته اگر هنوز با خانمت جنگ خونین و ط ...
امروز دیدار عجیبی با مادر چ داشتم. دیشب چ ام خواست پیشش بمونم و بعد فهمیدم مادرش هم قرار هست بیاد. فکر کردم بی سروصدا میمونیم باهم اما چ برای اینکه خاله اش هم نیاد، به مادرش گفت که با من هست. تا اینجا کمی واسم خجالت آور بود اما چون قرار نبود رودررو بشیم، تونستم فورا فراموشش کنم و نادیده بگیرم. صبح ب ...
گویا خیال این وظیفه را هم به عهده دارد که قدر شناسی آدم نسبت به لحظه حال را کاهش دهد و دست به دست حسرت بدهد و با هم نگذارند تا تمام لذت آن لحظه حال که به چشم بر هم زدنی از برابرت میگذرد را دریابی. مثلا خیال کنی جای چه کسی یا کسانی در این لحظه در کنارت خالی هست، یا اگر این لحظه در مکان دیگری جریان دا ...
از یاد رفته ساختهی برزو نیکنژاد حاصلِ فراموشیِ دستهای از جامعه است که نیازی به پراکندگی فرهنگی ندارد و اساساً قاطبهی قدرتمندی هستند. این محصول بتدریج در حالِ ترویجِ فروپاشیِ نِسبی خواهد شد و اکثراً بانیِ تهاجم در نسلها میشود. برزو نیکنژاد کارنامهی پذیرفته شدهای در تلویزیون دارد. این کارگرد ...
۴۸. من ۲۲ تیر برگشتم تهران. با قطار اومدم. با یه دختر همسنوسال خودم همکوپه بودم. قبل از حرکت قطار، پنجرهٔ کوپه رو باز کردیم هوا عوض بشه. یه مگس اومد تو و نرفت. وقتی قطار شروع به حرکت کرد دلم برای مگس سوخت که داره از خانوادهش جدا میشه. با کمک همکوپهای، قبل از اینکه از ایستگاه راهآهن دور بشیم م ...
من هنوزم دارم واسه حرف نادرست تو سوگواری می کنم هنوزم بیدارم درحالی که فردایه عالمه کار ریخته روی سرم درحالی که امروز بالای 8 ساعت کارکردم الان باید خواب باشم اما بیدارم... وچشمام از درد می سوزه... به قول چاووشی جان من از تو سخت دلگیرم تو ازکه سخت بیزاری... ...
نمیدونم چندمین بار شد که وحید موسوی گف: " د کنج ای دل قایمی، سرِ مگو رازِ منی.." میون تاریکی و روشنایی ای که نقش پنجره رو روی قالی انداخته، خوابی که به چشم نمیاد و اوقاتی که تلخه.. منتظرم ولی نمیدونم منتظرِ چی ناراحتم ولی نمیدونم ناراحتِ چی خیلی بی ربط: من تاریخ ها و اتفاقات و آدمها رو خوب یادم میم ...
بعد ی روز خیلی طولانی و پیچیده بالاخره به بالشت رسیدم... آخ جوووون + خدایا میشه امشب پسر کمتر بیدار شه و گریه کنه؟ + نه واقعا تو داستان زندگی خودم که نقش اصلی هم هستم و ستاره داستانم هستم دارم خوووب نقشم رو بازینمی کنم. یعنی چی این مسخره بازی؟ یا یه هدفی داری یا نداری؟ اگه داری مثل آدم متعهد باش. ...
دستانش کتابی بیصدا بودند؛ هر چینش، فصلی از زندگی که تنها خودش خوانده بود. مانا/1402 بزودی..... ...
قبلا عاشق این جمعها بودم، آدمهای فرهیخته و بسیار خوانده که دور هم جمع میشدند، مشغول نقد و نظر. در اندیشکده فلان و انجمن بسار، در مورد کلان و بنظر بسیار مهم تحلیل میکردند و قیلوقال. اما الان میبینم چقدر چشمهایشان بیفروغ است. چقدر بدنهایشان رخوتآلود و خمودهست. چقدر اندیشههایشان بفرموده و ...