لاالهالاانت سبحانک انی کنت من الظالمینهر لحظه که بیشوق زیستمظلمت نفسی. ...
به نام رب کریم روز برمیآید و غبار عبور از تن خسته دیشب را میزاید و نوید روزی تازه را میدهد الهی شکر که خوب خوابیدیم و با صدای موشک و بمب هراسان از خواب نپریدیم مرد دیشب به خانه آمده و رفته با اینکه هیچ جا مثل خانه خوب خوابش نمیبرد، حتماً دلیلی داشته یا کاری یا مشکلی پیش آمده بوده... اسمس دادم ام ...
یکهفته درگیر گرفتن داروهای مادر بودم سامانه باز نمیشد آخرش عکس نسخه کاغذی فرستادم داداش از شیراز داروهای جدید رو گرفت. تایم داروها رو مجبورم تغییر بدم شاید عوارضش کمتر روی خواب مادر تاثیر بزاره .چون واقعا شبها تا صبح میره و میاد و نه خودتش توانی براش میمونه نه مراقبش. از لحاظ جسمی وقیافه وصورت ..من ...
سلام دوستای خوب من حال دلتون چطوره؟!🙃🌱در لیست نویسنده های محبوب من که از زمان نوجوونی توجهم رو به خودش جلب کرده بود خانوم جین آستین یکی از مهمترین ها بوده.کسی که علاوه بر یادگرفتن درسهای زیادی در مفهوم عشق واقعی همیشه از خوندن آثارش لذت میبردم و در بسیاری از موارد الهامبخش من بود.جین آستین کسیه که ...
تقریبا 10 ساله از وقتی که برنامهنویسی رو به شکل جدی شروع کردم میگذره. تابستون 95 بود که تصمیم گرفتم از اون لحظه به بعد فقط پایتون کار کنم! امروز که تقریبا به جایی رسیدم که خودمو میتونم برنامهنویسِ خوبی بدونم و پایتون رو تدریس میکنم، سعی کردم یه زبان دیگه هم کنارش یاد بگیرم فقط جهت فان! و از اونجای ...
ادامه قبل... اینها دستهای مناند؛ دستانی که دیگر نرمیِ پوستِ نوجوانی را ندارند. دهه چهارم را پشت سر میگذارند و خطبهخط، قصهی روزهایی هستند که کسی نشنید، کسی ندید. هر چین، نشانیست از ایستادن، از ساختن، از صبر. اینها دستهاییاند که پیران را تیمار کردند، موها را نوازش کردند، زخمها را پوشاندند، ...
به نیمهی راه تابستان رسیدیم. فکر نمیکردم اینقدر تا اینجای کار خوب عمل کنم. راستش وقتی تابستون شروع شد، جنگ شده بود. حوصلهی هیچ کاری نداشتم، حتی دو هفتهی اول افتضاح بودم. هر چند ورزش و خلبانی رو خیلی جدی نگرفتم ولی برآیند کلی عالی […] ...
راننده اسنپ کلافه پرسید: «اونی که ضد مرده میشه فمنیست. اونی که ضد زن هست اسمش چیه؟ من اونم.»گفتم «فمنیست ضد مرد نیست. ضد مردسالاریه. مردسالاری هم یه نظام اجتماعی هست که داریم توش زندگی میکنیم و همه این مفاهیم حول مفهوم عدالت میگردند.» بعد ساکت شدم. دارم تمرین میکنم چیزها رو تا مجبور نشدم توضیح ند ...
چهار از هفت. چهار کلاف از هفت کلاف صدگرمی لیزایِ باتیکم رو بافتم. دیگه وقت بافتن آستینهاش رسیده. ولی احتمالا کلاف کم میارم. رفتم تو نت ببینم عین کلافم رو پیدا میکنم، که نکردم. دو تا کلافِ عنابی خریدم که لبه آستینها و پایین لباس رو با اون رنگ ببافم. دو میل چهل سانتی هم برای آستینها باید میخریدم ...
Forwarded From رادیو تراژدیدردسال و اندی مریم حسینیانمن درد را در قامت آدمهای زیادی دیدهام. شبیه خضر است و همان لحظهای که منتظرش نیستی سروکلهاش پیدا میشود. ممکن است خودت را شرحهشرحه کنی که بشناسیاش ولی وقتی حواست نیست، آمده است، نگاهت کرده و رفته. تفاوت مهمش با خضر این است که گم ...