ادامه قبل... علی به آسمان نگاه میکرد. نفسش بوی باروت گرفته بود. یک نامه در جیب داشت؛ نامهای که هیچوقت نفرستاده بود. برای برادرش نوشته بود. «مجید جانم، هنوز زندهای؟ تو رو به خدا صبر کن تا بیام...» عملیات در سومار شکست خورده بود. نیروهای ایرانی عقبنشینی کرده بودند. علی میان مجروحان جا مانده بود. ...
احتمال داره از طرف شرکت برم ماموریت به یه کشور اروپایی. همین که این احتمال هست که برم، خوشحالم میکنه. امروز اول صبح یه خانم پررو و عصبانی بیخخودی طلبکارم بود. از اون لحظه خشمم بالا اومد. کلا وقتی خشمم یکم بالا میاد، با اعتماد بنفس تر، محکم تر و کارآمدترم. کم کم دارم فکر میکنم دوشخصیتی ام. یه شخصیت ف ...
حتی وقتی از هر دری سخنی و تعارف که نداریم، پرتوپلا مینویسی، بانمک و جاندار و دارای رویکرد است، آقای جانِ فانته. ...
چرا کسی جایی که باید حرف نمیزند. حرف بزنید بابا جان من. یک چیزی بگویید. اصلا بیایید بگویید اینقدر چرند نگو. بیایید بگویید قبل از حرف زدن دو دقیقه فکر کن. بیایید دهن کج کنید، ادایم را دربیاورید و بگویید: چیرا کیسی حیرف نیمیزنه!! اما یک چیزی بگویید آخر. بیایید گفت و گو کنیم. من بگویم، تو بشنوی. تو جو ...
کوکتل مولوتوف به کارگردانیِ حسین دوماری ناشیانهترین و بدترین ساختهی سینمای ایران از فرهنگِ قبل از انقلاب و وضعِ زیسته در آن است. شخصیتِ پژمان جمشیدی، محجوب، در فیلم نمادِ مبارزهی ضدِّ انقلابی از جنسِ اُپوزیسیون تأویل میشود. ما انقلاب کردیم و تسبیح به دست حرف زدیم تا وکیلی دکتری چیزی صدایمان کنند ...
همسر آدم یهویه یهو تصمیم میگیره آدم لحظه اس...کل خانواده اش همینه .. و بین خانواده اش همسر خیلی متعادل تره.. من کاری به خوبی و بديش ندارم... ولی برای من خیلی خوبه... انعطاف بهم میده... بهم یاد میده همه چی برنامه ریزی نیست...قرار نیست به همه اهدافت برسی...گاهی اصن نباید برنامه داشت... زندگی کردن ...
خب وقتی سه سالم بود، ما رفتیم بوسنی هرزگوین. ولی مامانم یادش میره با خودش کتاب ببره. این بود که اون سالها هرچی داستان تعریف میکرد، از خودش میگفت. قصه حضرت سلیمان و بلقیس مامانم، هنوزم توی ذهنم یک فیلم زنده و رنگی و پرتحرکه. اونم من که اون سالها عاشق باربی و پرنسسها بودم :) بعدها که بهش گفتم، یا ...
فرق بین «غرور» با «باور داشتن خود» چیست؟ (۲۰ نمره)! ...
احساس میکنم که جای یک ثبت وقایع یا خاطره نویسی در زندگیم کم هست. بعضی مواقع به این فکر میکنم که مثلا ۲ سال پیش در همین روز ۱۱ مرداد چه اتفاقاتی برام افتاد یا اصلا محمدرضا مقیمی اون روز چطور فکر میکرد و مینوشت و امروز چه فرقی داشت و اون جزئیات برام جالب هست. انگار یک نسخه از خودم رو یک جایی ذخیر ...
از میان زنها، هاجر را دوست دارم. مادر موسی هم خوب است اما او دیگر خیلی کول است. نمونه کامل چیلگای. خیلی به شهودش وصلست. بنظرم بشخصه میتوانست ادعای پیامبری کند. خدا به او الهام کرد و او شنید. چه الهامی؟ الهام سنگین. عارف واصلی بود.خدا گفت بچه را بیانداز توی نیل. مادر موسی شانه بالا انداخت و بدون ...