اون روزایی که برای اولین بار با یه تراپیست حرف میزدم، بهش در مورد خودکشی گفتم! گفتم چرا بمونم آخه؟ چرا توی این دنیا بمونم؟ بذار برم و راحت شم! چرا بمونم و درد بکشم؟ برداشت گفت "چون دنیا محل درد کشیدنه!" خب توی اون لحظه من بیشتر افسرده شدم! مثل این میمونه که به یه نفر بگی نفس بکش! اگر نفس نکشی و این ...
حیاط جلویی خونمون یه دونه باغچه کوچیک داره و تو کوچه امون هم درخت داره حیاط پشتی دوتا باغچه داره و از داخل حیاط دریا مشخصه خونه خودش قدیمی و کوچولویه ش اما با صفاس...حس و حال مثبتی بهش دارم.. بنظرم میشه خاطره های خوب داخلش ساخت حس و حال خونه دارم بهش.. +تقریبا همه گفتن نرو پشیمون میشی خسته میشی ..و ...
سلام! چند وقته بازدید بلاگم بالاست و تقریبا داره آرشیوم خونده میشه بیاید یکم معاشرت کنیم ...
همونطور که متوجه شدین بازه زمانی انتشار برکها رو هر ۲ روز یک پست قرار دادم چرا که واقعا هر روز نوشتن و هر روز خوندن یک روند ماندگاری نیست و به نظرم هنوز نه من برای مداوم هر روز نوشتن آمادگی دارم و نه خیلی از خوانندهها فرصت هر روز دنبال کردن وبلاگ رو دارن و به همین دلیل این ضرب آهنگ دو روزه انتشار ...
توی آینه نگاه میکنم و آب دهنم رو قورت میدم. هرچی تلاش کنم، نمیتونم صدای توی سرم رو خفه کنم؛ این چیزی نبود که تو میخواستی ببینی. _ یه مدت خیلی خوب شده بودی، همهش دلم میخواست بوست کنم. چه بلایی به سرت اومده؟ یه بغض دیگه. نباید اینطوری میشد. نوشتههای روی تخته آزارم میدن و باعث میشن سرم گیج ب ...
صبح که بیدار شد همهچیز مثل همیشه بود. فقط بوی تند آهن اذیتش میکرد. پنجره رو باز کرد. وقتی خواست لباسش رو از روی زمین برداره و بپوشه حس کرد چیزی از گوشهی چشمش سر خورد پایین. نمیدونست اشکه یا عرق یا خون. اهمیتی هم نمیداد. لباسش رو پوشید و رفت طبقهی پایین. روی پلهی سوم، لیوانی افتاده بود. طبقهی ...
موروماچی بورای ساختهی یو آیری نه سینمای ژاپن بلکه هالیوود در عرصهی عیان شدهی آسیا است. فیلمْ با موسیقیِ متنِ وسترنی خود آب و تابی قَلیل و مفتضحانه بر کلیشههایی شرقی اِعمال کرده که تالیفاسدهایی ناخودآگاه به دنبال داشته باشد. این کلیشهها پیشتر ساخته کوروساوا: «هفت سامورایی»، اوزو: «داستان توکیو» ...
فکر نمیکردم این همه مدت باشه که اینجا ننوشتم. اتفاق کم نیفتاده از اون موقع، ولی فکر کنم بزرگترینش نه جنگ، بلکه فوت شدن عموم بود. یه لایهی غمی کشید روی زندگیم از اون موقع، تقریبا هر شب توی خوابهام هست، و واقعا نمیدونم بابا چه شکلی باهاش کنار میاد وقتی برای من این شکلیه. تجربهی عجیبی هم بوده کل ...
*محبتِ اضافه را رها کن؛ هرچه زیاد شود، روزی به حسرت تبدیل میشود. *خودم را سپردهام به تیکتاک؛ شاید ساعت بلد باشد درمانِ گذرِ زمان را. *دلِ بینوا باید تند بتپد، اما پیرانهسر آرام و سرگردان میکوبد. *سرِ مزار، برای مرده نمیگرییم؛ برای تنهاییِ خودمان اشک میریزیم. *وقتی دلَت را به دریای چشمم زدی، ...
*لبخندی که از سرِ احتیاج باشد، همیشه تهمزهی اندوه دارد. *به من قول دادی پناهم باشی؛ نگذار کلاغهای بیمهری دوباره نوک بزنند. *این روزها با فکرِ مرگ، مثل پرستویی که کوچ دارد، سبک میشوم. *وقتی جوانی آرزوی پیری بود؛ حالا که پیری نزدیک است، دلم جوانی میخواهد. ...