حال که کاملا بیخیالش شدم باز بهم پیام داده. میدونه چطور پیام بده که آدمو کنجکاو کنه. نمیخوام هیچ جوره تو زندگیم بیاد. یادم میاد چند سال عاشق ی بودم. عشق بچگیم بود. بهش توجه نمیکردم، حتی سلام هم نمیکردم. ازش فرار میکردم چون میترسیدم دست دلم پیشش رو بشه. یکم بزرگتر که شدم بهش پیام دادم. خیلی ترسو و مح ...
امروز اگر پریود نشم دست میندازم رحممو درمیارم میندازم جلو سگ. واقعا این ماه اذیتم کرد. به تاخیرم افتاده و سرویسم کرده. حال جسمی و روحیم رو به شدت تحت تاثیر قرار داده البته که نوسانی اما بازم. ...
لینوکس رو نصب کردم همهی فایلهام پرید :-) صدق الله العلی العظیم ...
مصطفای من هر چند وقت یک بار، یه حکایت شگفت انگیز تو چنته داره. امروز تعریف کرد یکی از دوستانش که دو تا پسر داره (یکیشون یازده سالشه)، چند وقتی هست که از همسرش جدا شده. اما هنوز با همدیگه توی یک خونه زندگی میکنند! (باورش برام سخت بود.) هیچ کس از خانوادههاشون نمیدونه اینا جدا شدند. فقط خواهرِ خانم ...
بعد از یه روز خسته کننده و دو ساعت تو ترافیک موندن ساعت هفت و نیم رسیدم خونه دیدم برق نیست ! دلم میخواست از عصبانیت دیوار رو گاز بزنم شاهین ساعت یک از سر کار اومده بود ناهار خورده بود خوابیده بود و تا ساعت هفت و نیم که من بیام حتی ب خودش زحمت نداده بود ظرف های دیشب رو بشوره ، بهش گفته بودم لباس ها ر ...
کتاب انسان در جستجوی معنا رو تقریبا یک هفته ایی هست که تمومش کردم ولی فرصتی پیش نیومده بود که اینجا معرفیش کنم. کتابی به قلم ویکتور فرانکل، روانپزشک و پایهگذار مکتب روانشناسی معنادرمانی یا لوگوتراپی. دکتر ویکتور فرانکل که خودش یکی از بازماندگان اردوگاههای کار اجباری نازیهاست تو بخش اول این کتاب ...
سلام:)خوبی بابا؟ عشقِ زندگی من دلم خیلی برات تنگ شده...خیلی خیلی تنگ. نمیتونی حتی تصورش رو کنی که چقدر سخته نبودن تو در زندگیم.الان دقیقا 8 ماه و 15 روز،یعنی 260 روز میشه که صدات رو نشنیدم و صورت قشنگت رو تماشا نکردم.اما از اونجایی که مثل خودت به خیلی زیبایی ها در دنیا و آخرت ایمان دارم و عشق حقیقی ...
سلام . الان که دارم اینارو مینویسم ازهمیشه خسته ترم ؛ معده درد وحشتناکی که از صبح تا حالا دچارش شدم یکمی بهتر شده اما همچنان درد و حس میکنم ... هر چند ساعتی یهو یه جا از بدنم شدید درد میگیره ؛ صبح دستام درد میکرد حالا کمرم ظهر شونه هام حالا چشام و سرم .... صبح زود فهمیدم که امسالم آزمون آموزش و پرور ...
یکم: صبح که پتوی مسافرتی را از توی کیسه پارچهای بیرون کشیدم تا از خودم جلوی باد بیامان کولر -آن هم توی این سرماخوردگی که معلوم نیست قرار است کِی تمام شود- محافظت کنم، دلم برای خودم سوخت. از وقتی یادم میآید، دمای شرکت هیچوقت مناسبِ من و همین تعدادِ کمِ همکارهای خانم نبوده است. دما همیشه متناسب با ...
سه روزه که وارد ۳۳ سالگی شدم، دیشب وقتی از سرکار رسیدم خونه بدون استراحت ، رفتم حموم ، بعدش اومدم و چای و کیک از تولد باقی مونده رو بردم با شاهین خوردم ، بعدش آهنگ گذاشتم و مشغول غذا درست کردن شدم و در این بین دو سه نخ سیگار هم کشیدم وقتی بالاخره نشستم تا شام بخوریم احساس کردم جونی که تو بدنمه داره ...