باورت میشه هنوز آشپزخونه تعمیر نشده 😐 طرف اومده سقف رو گچ کاری کرده ولی داخل اپن گچ روکار نکشیده 🙄 بهش گفتیم باید بیاد درست کنه هنوز که نیومده معلومم نیست کی بیاد اگه نیاد دستمزدش حلال نیست حیف بچه هاش که لقمه حروم بهشون میده.. امروز کابینت ها نصب کردیم بنده خدا یکم از دیوار فاصله داده بود گفتم باز ...
چشم و چراغ: شب جمعهست، خدایا من شابدولعظیم میخوام، قم میخوام، مشهد میخوام، کربلا میخوام، نجف میخوام، مکه میخوام، مدینه میخوام، آسمان هفتم میخوام، عرش اعلاء میخوام، چرا که نه؟ آمین ...
تا قسمت سه نگاه کردم . پر از حسه . پر از عمقه پر از حرفه . خیلی قشنگه خیلی تاثیرگذاره . خیلی گریه دار شاید برای من البته . خیلی غم انگیز توامان . خیییلی خوبه . کیم گو اون هیچ وقت هیچ وقت ناامیدم نمیکنه . " گرچه من سلول های یومی رو دوس نداشتم گرچه اونم اثر قشنگی بوده ولی تو استایل من نبوده فقط " نمی ...
چند روز دیگه مدارس باز میشه و من باید از شنبه هرروز برم مدرسه! رسما تابستون هیچ غلطی نکردم! عاشق مدرسه ام ولی با وجود بچه و همسر و خانه داری سرکار رفتن هم سخت میشه! دلم خیلی گرفته! دل من مدتهاست که غم روش نشسته! از ته کوچه صدای ساز و دهل میاد حتما عروس و دامادی در کاره! امیدوارم خوشبخت بشن و همو درک ...
هوا کم کم داره سرد میشه. من عاشق پاییز و زمستونم. میتونم توی تاریکی و سکوت لپ تاپ رو بردارم ببرم زیر پتو و به صدای بارون یا برف یا باد گوش بدم! حالا فعلا که خبری از بارون و برف نیست ولی کامپیوتر رو خاموش میکنم و لپ تاپ رو بغل میکنم و پیچیده میشیم به پتو! امروزم با کلی کار عقب افتاده تموم شد. عیبی ند ...
بعد از برگزاری اولین جلسهی کوچینگ، دومین جلسه رو با یکی از دوستان دیگهام گذاشتم. قرار بود هم رو ببینیم، بهش گفتم تصمیم دارم از شش ماه آینده خدمات کوچ بدم، دوست داری یه مدت کوچ تو باشم؟ خیلی از پیشنهادم خوشش اومد، اولین جلسه […] ...
کسی گفت:یکی را آنقدر می بخشی، تا دیگر دوستش نداشته باشی.و من (با همه وجود) حسش کردم. ...
بسم الله داستان از این قراره که من چون نمیتونستم تو شهر همسر بمونم درخواست اتتقالی به دوتا شهر زدم یکی شهر خودم یکی شهر محل کار همسر و جالبه اینکه موافقت با شهر خودم شد... با اینکه اولویتم جزیره بود و من راضی و خوشحال بودم با اینکه نگران بودم... همسر با رئیس اداره صحبت کرد گفت اشکال نداره منتقلش میک ...
خیلی نیاز دارم که این روزهایم را روایت کنم، از طرفی اما میترسم از گفتن خیلی چیزها. از اینکه مخاطب نوشتههایم فکر کند بیش از اندازه به دستاوردهایم مینازم و یا روایتهای پیروزی به ورطه کلیشه زنان مستقل بیفتد.الان ساعت نزدیک ۲بامداد است و من در این خنکای شبی که انگار دستش به گیسوی پاییز دراز است، فک ...
۱. یادتونه گفته بودم رئیس خونهشون کلاس مثنوی برگزار میکنه و من گاهی میرم؟ فردا جلسهٔ آخره و تصمیم داشتم شرکت کنم تو این جلسه، اما متأسفانه دیروز زندایی بابا که ساکن کرجن فوت کرد و صبح مراسم خاکسپاریه. برادرم و عروسمون نمیرسن برن و بابا اینا هم هنوز تبریزن و فعلاً نمیتونن بیان. رسم ادب نیست من ...