بعد اون دعوای شدید با اون کسی که حسابی دوستش دارم بالای آخرین پله های خوابگاه نشسته بودم و تا جایی که چشم هام توان داشتن گریه کردم. هم تاریک بود هم خلوت؛ واسه زانوی غم بغل گرفتن زیادی دنج و خوب بود. یکم که گذشت یکی از دخترای گروه تئاتر که برحسب تصادف اتاقش توی طبقه ماست اومد بالا و اونجا نشست. انگار ...
یک. به خود راه ندارم انگار. به خود هیچ راهی ندارم. دو. کسی بچهای را به دنیا آورده. آدمی از نو عاشق شده. نوجوانی با شور سرشار در آغاز راه ایستاده، مردی ماشین تازهای خریده و زنی گردنبدی طلا...این همه امید، که مرا از آن سهمی نیست. حتی وقتی سایه شوم جنگ بالای سرمان بود، اینطور نبودم. اینطور که خشکسالی ...
ای کاش خیلی از کارها هم این شکلی بود. همینجور که بیایم و گلگی کنم که فلان است، بهمان است، من زیاد حرف میزنم و این حرفها، بعد بزند و دو ماه و بیشتر هیچ چیز نگویم. نه اینکه نخواهم بگویم. بلکه خیلی وقتها، توی ذهنم حتی، حرفهایم را آماده کنم که بیایم اینجا و هزار صفحه بنویسم ولی آخر سر نشود. خیلی ساده ...
چون وانمی کنی گرهی خود گره مباش ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست.. خیلی حرف ها داشتم ولی نمی تونم بنویسم:( ...
اولین باری که هک کردم، برمیگرده به زمانِ نوجوانی! اونجایی که بازیگوشتر و پرانرژیتر و نادونتر از الانم بودم! توی کلوب (شبکه اجتماعی قدیمی که بسته شد) با یه دختری آشنا شده بودم که مثلا دوستش داشتم و اونم دوستم داشت ولی یه مدتی بود سرد شده بود و جوابمو نمیداد! بنابراین تصمیم گرفتم که بدونم چه خبره! ...
قبلا خیال میکردم که خوشبختی جامی ست که در دست بدها پر است و در دست خوب ها ترک خورده گویی که انگار همیشه خوبی در دل یک شیب پنهان اتفاق می افتد اما حال می فهمم که خوشبختی نه پیاله ای ست که پر میشود و نه دستی که چیزی را می گیرد خوشبختی یک هذیان آرام است ترکیبی از نیاز های هر فصل یک روح که هر کس آن ...
این چند روز با بچهها کلی دربارهی کارها گپ زدیم، دیگه داریم میرسیم به قسمتی که باید تیکههای پازل رو به هم وصل کنیم. کلی چالش در پیش رو داریم، قبلا فکر میکردم بعضی از کارها خیلی ساده باید باشن ولی الان میفهمم واقعا نیاز […] ...
در وحشت به سر می برم از یک سو شادی عمیق و آرامش بی سابقه و خوشبختی بسیار بسیار بزرگتر از ظرفیت لیاقت و استحقاقش را که ندارم هیچ ...ظرفیتش را هم ندارم تازه باید این همه را سرمایه گذاری کنم و تو فکر کن که من بلد باشم هرگز.... از یک سو اندوه واقعی و تاسف یاس آور بابت اشتباهات بسیار بسیار بسیار بزرگ ...
بعد از اینکه برای روزهای نیومده چیکه چیکه غصه خوردم، ناگهان احساس ناامیدی زیادی کردم. با خودم گفتم: تقلا تا کی!؟ مامان و بابا پنجشنبه اومدند خونمون. پرسیدند رو به راه نیستی؟ گفتم کسالت روانی دارم. مامان با صدای لرزون گفت: به خاطر سفر ما؟ نزدیک بود سر سفره گریهمون بگیره. گفتم هم اون، هم چیزای دیگ ...
Tehran, Tehran (Sim Akhar)Reza Yazdani (@mahdyartian)میگذره این روزا از ما، #ما هم از گلایههامونعادی میشن این #حوادث، اگه سختن اگه آسونتوی پاییز مجاور، وسطای ماه #آذر#شد قرارمون که با هم، بزنیم به #سیم_آخر...#با_من_بشنوید(@mahdyartian) ...