صاحبخانه یک زن فرانسوی میانسال است که معلوم نیست چرا بیست سال پیش با یک مرد ایرانی ازدواج کرده. عینک پهن کائوچویی به چشم زده و موهای صاف و خاکستریش را پشت گوش داده. به انگلیسی میگوید با میوههای نارس توی باغش مربا درست کرده و ما ادای خندیدن درمیآوریم، چون در این لحظه مربا برایمان کمترین اهمیتی ندا ...
مشت بر صورت غریبه همزبان!در صحنهای از فیلم «بهترین سالهای زندگی ما» شخصیت «هومر» که در جنگ جهانی دوم مجروح شده، وقتی با غریبهای در کافه همصحبت میشود که نسبت به جنگ و آرمان آمریکایی ناامیدانه حرف میزند، با کمک دوستش حسابی از خجالتش درمیآید. این مواجهه جایی به مبارزه تبدیل میشود که مرد غریبه ش ...
هنوز چند ثانیه مانده تا واکنش بدهم. ماشین جلو ناگهان ایست کامل کرده. بابا با اضطراب میگوید: «ترمز کن.» به خاطر اضطراب او میایستم، نه خودِ واقعه. او موقع رانندگی همیشه پیش من نشسته و نگذاشته خودم با خطر مواجه شوم. که خودم تشخیص دهم باید بیاستم. مثل یک زنگ خطر در زندگیم عمل کرده و چون ترسهایش بیشتر ...
انگشتهام فلج شدهان و همهی کلمههایی که میخوام بنویسم،به ترس و تنهایی تبدیل شدهان. ...
این نامه را بین خرت و پرتهام پیدا کردم. ۸ بهمن ۹۸ نوشته بودمش.خواندنش حال خودم را خوب کرد. امیدوارم حال کس دیگری را هم خوب کند.«مریم عزیزم سلامامروز که دارم این نامه رو برات مینویسم توی یکی از سختترین روزای زندگیتی. تازه دو روز قبل برای ترم بعد انتخاب واحد کردی. پیش استاد راهنمات خجالت کشیدی و ا ...
تنها قسمت از ذهن و جسمم که شبها واقعاً میخوابه، دستها و پاهامه. طوری خواب میرن و بیحس میشن که هر روز صبح برای خاموش کردن زنگ ساعت پنج دقیقه توی خودم گره میخورم و بعد از تلاشهای فراوان، تسلیم میشم و دقایقی به صدای دیریرینگ دیریرینگ گوش میدم تا بالأخره حس به انگشتهام برگرده. ...
Forwarded From من یک درختم! (maryam shavandi)"چیزی شبیه به مجسمههای میکل آنژ":این توصیف اوریانا فالاچی، خبرنگار ایتالیایی، از امام خمینی است. بعد از مصاحبه تاریخیاش در سال ۵۸ در گزارشش تنها به مکتوب کردن سوالها و جوابها اکتفا نمیکند، از حال و هوای بیت امام، نوع برخورد اطرافیان و حسی که در مواجه ...
خودم از خودم میپرسم: «برای چی اینقدر پوست لبت رو میکنی؟» و خودم به خودم جواب میدهم: «میخوام ببینم بعد از پوسته و گوشته، به هسته میرسم یا نه!» بعد به بینمکی خودم میخندم و باز یک تکهٔ دیگر از پوست لبم را میکنم! ...
یک غروبی سوار ماشین میشدم که درد پیچید توی زانوم و صورت بیرونیش شد ناله. کسی که همراهم بود، پرسید «مگه خوب نشدی؟» با لحنی که انگار کمکاری کردم. گفتم «بدترم شده.» گفت «مگه چیکار کردی باهاش؟» اینجا دیگر لحن نیاز نبود. کلمات تنها هم سرزنش داشتند. کلمات میگفتند این مدت لابد من کاری کردم یا نکردم که ...
قصهها کجا رفتهاند؟ چرا آدمها دیگر قصهای برای تعریف کردن ندارند؟ زندگی آنقدر روی دور تند افتاده که دیگر هیچ قصهای از خلال لحظهها و تجربهها، متولد نمیشود. بعد از سالها دارم دوباره رمان «ملکوت» را میخوانم و جملههایش هنوز بوی جادو میدهند و آدمهایش هر کدام قصهای دارند. همین که فرصتی پیش م ...