1. باز شدن یک کلانه فروشی در این محله که بیشتر شبیه یکدجزیره دورافتاده از شهرنشینی و تمدن است تا یک محله پر آز آدم،چیزی شبیه معجزه است.یعنی شما فک کن در جایی که نه هایپ مارکت و سوپرمارکت وجود دارد و نه میوه فروشی و لبنیاتی،یهو کسی به سرش بزند و کلانه فروشی باز کند آنهم در جایی که دو دقیقه با خانه م ...
امروز روی مرز امید و ناامیدی قدم میزدم. گاهی یک قدم میرفتم سمت ناامیدی و لحظه بعد برمیگشتم به امیدواری. فکر میکنم سوسن کمالگرایی که مدتها پنهان شده بود دوباره باز داره برمیگرده. توی این موقعیت نمیدونم خوبه یا بد! میتونه کمکم کنه و میتونه ناامیدم کنه. روی مرز قدم زدن رو دوست ندارم. دلم میخواد وارد ...
روی نیمکت پارک نشستم ، روبرو بچه ها آب بازی میکنن و من منتظر اسنپ حس دل گرفتگی دارم زندگی چرا برای من خبر خوش نداره حالا چرا انقد اسنپ گرون شدههههه پراید سفید روغنی تو راهه ، سفید روغنی با سفید معمولی چه فرقی داره دیگه :/ ...
بسم الله امروز داشتم به این فکر میکردم چقد خوبه مستقلیم و چقد این حریم خصوصی به دلم میزنه نعمت مستقل بودن و خونه داشتن رو کسی مثل من میدونه که زندگی شریکی نکبت باری با پدر شوهرش داشته😁 من میگم برید تو یه جا دور...داخل یک اتاق با شریکتون زندگی کنید اما بعد ازدواج حتی یک روز با خانواده خودتون و خانواد ...
سلام ؛ از اونجایی که خونمون کوچیکه و با فاصله ی کمی از همدیگه میخوابیم و طبع آدما فرق داره یکی گرمشه و یکی سردشه تمام دیشب در حیاط باز بود و دم دمای صبح من سرما خوردم ؛ از سرما از خواب پریدم ... امروز بهم گفتن تنبلم ؛ خیلی ضعیفم ؛ بهم گفتن هم سن و سالهام هزارتا کار انجام میدن و منم همش یه گوشه خونه ...
مثل همیشه صبح زود، میروم پشت پنجره و به دوردستِ زلال خیره میشوم. هنوز باران بند نیامده است. زمین بوی آشنایی میدهد؛ همان بوی خاک نمداری که هر بار دل را میبرد به کوچههای قدیم، به حیاط خیس، به کفشهایی که پشت در، زیر باران جا میماند. اما این بار، این بو، نوید حضور کسی را نمیدهد. فقط طعم تلخ یک غ ...
گاهی دلم حس های قشنگ و عمیق میخواد. حتی اگ غم انگیز باشه. مثلا پروفایل یه دوست قدیمی رو میدیدم که نمیتونستم بهش بگم چقدر قشنگ شده چون دیگه دوستیمون مثل قبل نبود. یکی دوبار تلاش کردم زنده اش کنم، نشد؛ تنهایی نتونستم. حالا اون آدم و دوست دارم اما پذیرفتم اون آدم مربوط به گذشته اس. مثل یه یادگاری از دو ...
تو روزهای زیادی را در تنهایی گذراندهای . خانهی روستایی، سرد و خاموش، با دیوارهایی که قصههای هزار بار تکراری را در خود دارند . همدمت را در یک حادثه از دست دادی؛ حالا فقط تو ماندهای و صدای خشخش هیزم که در تنور میرقصد . هر روز، وقتی آتش را روشن میکنی، انگار با خاطراتش حرف میزنی . تو به شعلهها ...
بعد از مدتها دوباره نشانی ازش دیدم. البته اون هستش، منم که نیستم. خب امروز یک جایی، یک پستی ازم لایک کرد. دیدن اسمش روی گوشی حس عجیبی بهم میده اونم وقتی که تمام جاهای ممکن دسترسیش رو بستهم. وضعیت جوری داره پیش میره انگار که من خوشحالم از نبودنش و سنگدلم. این جور نیست حقیقتاً من فقط دوست ندارم دو ...
1. هیچ روزی مثل امروز این تکنیک تمرکز بر یک اتفاق زیبا و دوست داشتنی که در طول روز افتاده است و تکرار آن در لحظات سخت برایم کاربردی نبوده است و هنوز که یادم می افتد یک لبخند گشاد روی صورتم ظاهر می شود. اتفاق خوب امروز دیدن دمِ همان گربه دیروزی بود که امروز چشمانم آن را به عنوان اولین صحنه پس از باز ...