من شیفته دنیای سینما هستم... این یک حقیقتی است که هرکس حتی اندکی مرا بشناسد به آن اگاه می شود... سریال ها، فیلم ها... تمام مسیر هایی که به نحوی منجر به فرار من از بشریت و دنیای مزخرف پیرامونم میشود. من چنان بیمی از پیشنهاد ندارم. اگرچه همیشه راجب چیز های موردعلاقه ام به شدت انزوا گرا بوده ام با این ...
هر بار که سر یه موضوع خانوادگی با خانوادهم صحبت میکنم، انگار دارم از پشت یه سطح نامرئی باهاشون صحبت میکنم. اونها اون سطح رو نمیبینن و فکر میکنن من هم همراه اونهام، مثل اونهام، توی همون فضا، با همون دغدغهها و مسائل. اما اون سطح برای من شبیه یه دیوار شیشهای قطوره. این طرف شیشه من تو هوایی نف ...
من همیشه فکر میکردم برای نوشتن، حتماٌ حتماٌ باید ایده داشته باشی. یک ایدهی ناب و پخته و پدرمادردار. بعد فهمیدم که نه. فقط باید شروع به نوشتن کنی. لعنتی خودش میآید. کلمه پشت کلمه. مغز ما پر از حرف است. گفته و ناگفته. گاهی وقتها هم حرفهای تکراری. مینویسیم که شاید خالی شود. ولی پرتر میشود. خیلی ...
امروز داشتم به سرپرستم میگفتم دیدین میگن رو یه کاری اصرار نکنی شاید اگه برات پیش نمیاد یه چی .... _حکمت؟ _آره .. یه حکمتی توش هست که نمیشه . _آره . چطور ؟ _من واسه کار قبلی م خیلی اصرار کردم ،خیلی زیاد .. ولی اصلا به صلاح م نبود _یعنی چجوری اصرار کردی ؟ _یعنی چند بار رزومه فرستادم ، چند بار رفتم مصا ...
بعد از کار و جلسه های شوخمی و سرکله زدن با چند نفر خود چووووس پندار بزرگ زدم بیرون به سمت کوه هوا ابری شد سرد شد باران گرفت و چه هوایی شد حیف فقط کوله برده بودم تخمه کاپوچینو و کتاب ...
بوسه اتفاقیست که قبل از لبها در دل میافتد. جایی که دلتنگی راهِ نفس را میبندد و تنها راهِ نجات نزدیک شدن است. بوسه یعنی سکوتِ مشترکِ دو دل، یعنی من تمامِ زن بودنم را در فاصلهی یک نفس به تو میسپارم. وقتی لبها مینشینند، زمان فرو میریزد، دنیا عقب میکشد و من در امنترین جای جهان گم میشوم: میان ...
کم باش! اصلا هم نگران کم شدنت نباش ! آن کس که اگر کم باشی گمت کند... همانیست که ... اگر زیاد باشی حیفت میکند...! ...
همیشه فکر میکردم اگر در موقعیتی قرار بگیرم که به ازای یه پول گنده ازم یه کار غیراخلاقی بخوان ، انجام میدم یا نه . امروز یه همچین پیشنهادی بهم شد ، ولی من داشت حااااالم از این پیشنهاد چندش آور بهم میخورد و اصلاااا به پول ، ماشینی که از هجده سالگی آرزوشو داشتم فکر هم نکردم . نمیگم من مریم مقدسم و انسا ...
باران که میبارد، من زنتر میشوم… نه از آن زنهایی که پناه میگیرند، از آنهایی که میایستند زیر آسمان و اجازه میدهند قطرهها روی گردنشان راه بروند و تنشان را به یاد بیاورند. باران میبارد و من دلم میخواهد لباسم کمی نازکتر از معمول باشد، نه برای دیده شدن، برای حس شدن. برای اینکه بفهمم هنوز زنده ...
بیدلیل عصبی میشم ...