زمان دانشجوییم یه لپتاپی داشتم که خیلی دوستش داشتم! چون جزو اولین چیزایی بود که با پول خودم خریده بودم. از یه دکتر داروساز هم خریدمش! یادمه اون زمان خریدم 500 تومن! ولی انقدر ازش خوب نگهداری کردم و باهاش خوب کار کردم که تا آخرای سالهای دانشجوییم رو جواب داد! کلی باهاش ارائه دادم، برنامهنویسی کردم، ...
خیلی خوبه که تونستم عصبانیتم رو کنترل کنم اما نشخوار ذهنی دارم...میدونم که اگر خواستم عصبانیتم رو کنترل کنم و صبر کنم بخاطر اینکه کمتر آسیب ببینم و کمتر آسیب بزنم...اما این نشخوار ذهنی باعث آسیب زدن بخودم میشه...دلم میخواد به اون ارتقای ذهنی برسم که یک مسئله ای رو بتونم تا وقت معینش تو ذهنم پرونده ا ...
هم درگیر بیماری خودم هستم و بدنم سرناسازگاری داره هم هر وقت میام برم واسه درمان و جراحی یه مشکل دیگه سلامتی برام پیش میاد نمیدونم حکمت چیه؟ الان چند بار عقب افتاده و این بار هم. برام از خدا عافیت و عاقبت بخیری با دل پاکتون طلب کنید . یه مدت ترجیح میدم برم در لاک تنهایی .شاید زود بهتر شدم و برگشتم شا ...
وااای که امروز چقد عصبی شدم جوری عصبی شدم که دلم میخواست گوشی رو بردارم به طرف مقابل زنگ بزنم و سر ندونم کاری هاش تا میتونم سرزنشش کنم انقد کا اشکش در بیاد انقد که جیگرم حال بیاد بعدش بگم آخیشششش دلم خنک شد حقته اما اینکارو نکردم.. جاش یکم نوشتم یکم با طرف مقابل حرف زدم بدون گلایه کردن و به صورت غیر ...
مادرش عکس را بوسید، مثل همیشه . در قاب کوچک، چشمان پسر هنوز میخندید . بیست سال بود که جنازهاش را پس نداده بودند . مانا/89 ...
باران میبارید. پشت پنجره نشسته بود و به قطرههایی نگاه میکرد که بیوقفه فرو میریختند؛ مثل افکارش، مثل خاطراتش . او آمده بود. بعد از سالها . چای را که برایش ریخت، گفت: «از عشق بگو ... » نگاهش کرد، بیحس، بیکلام . گفت: «هیچ . » لبخندی تلخ نشست بر لبهای زن . پرسید: «خو از مرگ بگو، از نبودنها، از ...
یه ۲۴ساعت تقریبا خیلی سخت رو با مادر سپری کردم بیشتر ازآنکه دلم برای خودم بسوزد دلم برای مادرم میسوزه انگار قرار نیست در زندگی مادر آرامش باشد شاید مقرر نیست که این دنیا به کام مادر باشد .مادرم مثل کودکی نوپا میترسد گریه می کند و من زورم به هیچی نمیرسد دلم میخواست یک نفر درکم کند که مادر نیاز به آ ...
امشب حرفامو زدم بهش! با تمام وجودم سعی کردم منطقی حرف بزنم و از قدرت نفوذم برای تسخیرش استفاده کنم! من خیلی خوب میتونم حرف بزنم و ادمارو متقاعد کنم!( تعریف از خود نباشه) بهش گفتم که چقدر حساسم... بهش گفتم که من این موارد رو از اخلاق و خصوصیات اقایون میدونم اگر اشتباه بود یا کم و زیاد بهم بگو! بعد شن ...
اگه بخوام باهات رو راست باشم باید بگم كه زندگی یک جورایی سخته. یعنی به شكل گریزناپذیری سخته و این ربطی به جایی كه هستی و جوری كه زندگی میكنی نداره. من بهش میگم اصل بقای سختی . یعنی سختی از شكلی به شكل دیگه تبدیل میشه ولی نابود نمیشه. برای همین هم توی یک زندگیِ خیلی خوب و عادی، جایی كه هیچ كی به هی ...
تبعید از قلعه؛ حرکت برای اهداف؛ کتابی مرموز در کوله پشتی؛ ترس از آغاز؛ قبول شکست؟؛ دردناکتر از هزار شکست!؛ هشدار؛ هیولای جدید؟؛ دروغگویی بهتر؟ ...