سکوت، قاتل است زخم‌ها به لبخند پنهان پنهان‌تراز باد نسرین(مانا) خوش‌کیش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بسم الله خدارو شکر امسال همکارای خیلی خوبی دارم...دوتا اقان تقریبا همسن و سال خودم هردوشونم مجرد..البته من زیاد صحبتی ندارم با هیچکدومشون و اونا هم با من صحبتی ندارن یه سلام و خداحافظ و تمام...ولی خوشبحال خودشون رفیقن باهم حال می‌کنند...خداروشکر رقابت و حسادت در حال حاضر نیست..چیزی که تو سالهای قبل ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خریدم رو انجام دادم پرسید با چی بفرسیم؟ گفتم با پست هزینه پست 130 تومن شد صبح رفتم پول نقد بگیرم پول ایشونم واریز کنم خیلی عجله داشتم زود بیام خونه غذا رو گاز بود حسین اقا هم قراره بود بیاد مبلغ رو زدم حسابش عکس رسید رو فرستادم بعدا متوجه شدم اشتباه کردم 😑 با کلی خجالت نوشتم اشتباه زدم 13000000 پیش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

وسط خونه دراز کشیدم ، ظهره و هیچ فکری برای ناهار برنداشتم تازه از بیرون اومدم و حس بلند شدن ندارم همین ماهی که قرار بود حواسم به خرج و مخارجم باشه و صرفه جویی کنم ،از خط واحد جا موندم و مجبور شدم الکی پول اسنپ بدم رفتم‌ بانک و درخواست وام دادم ، شلوارمو دادم خیاط که کوتاهش کنه ، سر راهم نتونستم جلوی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

فینگیلی‌های پارسالم پیام میدن و میگن دلشون برام تنگ شده. نازی والدین هم باهام تماس میگیرن یا پیام میدن که من کجا درس میدم. میپیچونمشون. توی این نارضایتی میگم تهش میدونم معلم همچین بدی هم نبودم حداقل. بچه‌ها که پیام میدن خیلی خوشحال کننده‌ست، آخه اینا تازه رفتن کلاس سوم و مشخصه با چه تمرکز و سختی کلم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

یکی از چیزهایی که من هیچ‌وقت از خودم درش راضی نیستم درسه. برای این چند سال اخیر هم نیست از وقتی یادمه همیشه درس خوندنم با عدم رضایت درونی و اطمینان همراه بوده. جز امتحانات نهایی که با حس اطمینان بیرون می‌اومدم از سر جلسه، هیچ امتحان دیگه‌ای رو من اطمینان نداشتم و همیشه حس میکردم دارم کم میذارم و کم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت پایانی: طلوعِ نامرئی هوای سلول سنگین و خفه بود. دختر روی زمین نشست، پاهایش را در آغوش گرفت و نفس عمیقی کشید. دیوارهای خاکستری اطرافش دیگر تنها محدودیت نبودند؛ آن‌ها بستر تفکر و تعمق شده بودند. سکوت، حالا نه تهدید، بلکه همدمی ناگهانی بود که با هر لحظه بیشتر او را به درون خودش می‌برد . چشمانش به ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت پنجم: لحظه‌های پنهان صبح روز تازه‌ای در زندان آغاز شد. نور مه‌آلود از پنجره‌های مشبک عبور می‌کرد و سایه‌های طولانی روی دیوارها می‌انداخت. دختر برخاست و به آرامی قدم برداشت؛ این بار نه برای نوشتن، بلکه برای کشف چیزی که تاکنون نادیده گرفته بود: لحظه‌های پنهان زندگی در زندان . صدای آرام خنده‌ای که ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

من داشتم با اشتیاق کارهای دم دستی و مزخرفی را که روسای جدیدم برایم تنیده بودند انجام می دادم که یهو کسی پرسید: - can you speak English مغز ساده ام به هیچ عنوان نمی توانست آنالیز کند که آن yes چه مصیبت هایی برایم بهمراه خواهد آورد.زیرا بعد از آن yes یک دیالوگ چند ‌دقیقه ای با طرف که یک دختر جوان عرب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت چهارم: گذر از سایه‌ها و پیدایی امید صبح در زندان، نور کم و خاکستری پنجره‌ها، فضا را پر از سکوتی سنگین و عجیب کرده بود. دختر روی تخت نشست و دفترچه‌اش را باز کرد، اما امروز قلم را به گونه‌ای متفاوت برداشت: نه فقط برای نوشتن خاطرات، بلکه برای جستجوی راهی برای امید . هر خطی که می‌کشید، گویی تکه‌ای ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید