امروز با هزار بدبختی به لطف یکی از دوستام تونستم موقتی به تلگرام وصل بشم و دیدم یکی از دوستان به اسم مهدیار لیستی از لینک مخازن و منابع برنامه نویسی رو قرار داده (npm, pip, docker , ...) که تو این شرایط میتونه به کمکتون بیاد و گفتم اینجا هم قرار بدم. ادامه مطلب ...
"هیچ چیز مثل قبل نمیشه.." به مامان گفتم. دیشب، وقتی روی مبل، خیره به تلویزیون دراز کشیده بودم. شب قبلش مامان بزرگ روی مبل تکنفره نشسته بود و من روی زمین به پاهاش تکیه کرده بودم. از بالای سرم دستام رو دید و پرسید:«آیسان تو ناخن میخوری؟». چیزی نگفتم. من دیگه ۱۸ سالم نمیشه. احمقانهست که چقدر..از ای ...
فکر کنم حدود یک ساعت، خواب بودم. از اون خوابهای عمیق. داشتیم با آلما انیمیشن میدیدیم که چشمام سنگین شد گفتم من داره خوابم میبره، این قسمت تموم شد تو برو ریاضی بخون منم یکم ب خوا ب... دیگه چیزی یادم نمیاد :)) تا دختر همسایمون در زد، همون که دوست و همکلاسی آلماست. همون که هر وقت در بزنن قطعا ایشون ...
دروغ بزرگ یارانه ۱ میلیونی به انتهای زنجیره برای مقابله با رانت چرا همه استدلالها غلط و غیرعلمی است؟ سالهاست توسط جریانی خاص از لیبرالهای داخلی و بعضا با هماهنگی خارجی ادعا میشود برای مقابله با رانتی موهوم و نامرئی، جراحی اقتصادی کرده و با گران کردن ارز یا بنزین، رانت را حذف و اقتصاد را شکوفا و مع ...
با مرگ دوستتر شدهام. از مردهها نمیترسم. از مردن هم. دم در غسالخانه با پوریا مشغول گفتگو میشوم. مردی کمی آن طرفتر ایستاده است. پوریا می گوید: «فک کنم مرده شوره همینه». میگویم: «از کجا میدونی؟» با لبخند جواب میدهد: «آخه آستیناش رو زده بالا و انگار منتظره». وسط ناراحتی خندهام میگیرد. جنس ...
دوستی برای پست قبلی کامنت خصوصی فرستاده: «چرا راجع به قطعی اینترنت و ضررهاش بیشتر نمینویسی؟». خودم فکر میکردم به اندازهٔ کافی پست قبلی واضح هست و مشخصه تیغ تیز کلماتم داره کدوم شاهرگِ کی رو میبره ولی چون نمیتونستم مستقیم جوابشونو بدم، اینجا مینویسم: تقریباً ۱۸ ساله دارم یاسین میخونم و امروز ...
در خانه مان، موش دوانده کسی، یا شاید هم خودش دویده امده! حالا گیر اش نمی توانیم بیاندازیم. یاد قصهٔ ماهی سیاه کوچولی صمد بهرنگی افتادم که چقدر نثر آشغالی داشت و یک عده جوان که دانشاموختهٔ اکسفورد و سوربن و برکلی بودند و به ایران که برگشته بودند، آن قصه را شبها برای همدیگر دیکته می کردند و روزها، امو ...
یکی دو ماه می شود که تلویزیون را شکانده ام! توی هال، وحشت انگیز شده، گاهی صدائی از تهویهٔ آشپزخانه میاید که سر مان را گرم می کند. گفت «یعنی حالا می نشینید و به دیوار نگاه می کنید؟!» خمیازه ای کشیدم، صبح شده بود، ساعت از ۷ گذشته بود، به ۸ می رسید! «شاید به دیوار یا به انچه ورای ان باشد!» «یعنی چی؟! ...
امروز با دکتر صحبت کردم. دعوتش کردم به گفتگو. کتاب فوقالعادهٔ شهریار و شهروندان را گذاشتم وسط. گفت نه کتاب را خوانده، نه علاقهای به صحبت توی این موقعیت دارد. گفت خودش را مضحکه نخواهد کرد. حق هم دارد. خبر آمد اینترنت را مرحله به مرحله وصل خواهند کرد و فعلا برای تجار و بازارگانان اینترنت وصل شدهست. ...
شاید باورتون نشه که سررسیدی که این روزا دارم توش مینویسم مال سال 1385 هست! تا وسطاش نوشته بودم و حالا در عرض چند روز رسیده به 18 دی ماهش و با این سرعتی که دارم پیش میرم احتمالا تا هفته اول بهمن 404 دووم نیاره. خیلی تمرکزم خوبه،این فکر مشغولی هم ته ذهنم رقص سماع می کنه که وای دفترت داره تموم میشه ب ...