دوباره او رفت و من، باز هم مینویسم. قلمم را به حرکت درمیآورم تا شاید کمی از بار سنگین دلم بکاهد. آیا روزی خواهد رسید که از فکر او بیرون بیایم؟ آیا لحظهای خواهد بود که ذهنم آزاد از یاد او باشد؟ زمانی که با او بودم، هر آنچه در توان داشتم برای خوشبختیاش صرف کردم. اکنون که دیگر در کنارم نیست، تنها م ...
دختری را دوست میداشتم، عشقی بیپایان و خالص که در ژرفای قلبم ریشه دوانده بود. برایش هر کاری که از دستم برمیآمد انجام دادم، از کوچکترین لطفها تا بزرگترین فداکاریها. او تمام دنیای من بود و من تمامl را به پایش ریختم. اما گذر زمان، سرنوشت دیگری برای ما رقم زد و پس از سالها، مسیر زندگیمان از هم ج ...
سلام دوستان ما یه عروسی دعوتیم، آرایشگاه که کارش خوب باشه و پول خون باباش رو هم نگیره تو تهران یا کرج میشناسید؟ ...
سلام . چند وقت پیش ویدئویی دیدم که یک جوان به همراه خانواده اش رو نشون میده که روی موتور هوندا 125 نشستند و مرد خانواده با افتخار اعلام می کنه که برای خوشبخت بودن ، یک موتور هوندا 125 کافیه ! می خواستم به این آقا بگم که نخیر . این طور نیست . اولا با چه جراتی زن و بچه ات رو انداختی ترک موتور و ...
عزیزم؛ من یک بازتاب ناواضح و شکسته از شخصیتت هستم، یک دستهی گل رز روبروی در آپارتمانت، یک گردنبند مروارید در گردنت، صدای پرندگانی که پنج صبح از بیرون از اتاقت به گوش میرسد. من میرقصم و تو میدرخشی، تو میدرخشی و من میسوزم، من میسوزم و تو نوازش میکنی، تو نوازش میکنی و من در آغوش میگیرم، من د ...
توی مطلب کمالگرایی که قبلاً نوشته بودم به وسواس فکری اشاره و تأکید زیادی داشتم. هدف از نوشتن این سری مطالب هم آشنایی و حل مشکل شما دوستان با این دست مشکلاته و خب سعی من بیان تجربیات خودم و چکیدهی یسری کتاب ها یا سری نکاتی هست که به بهود این معضل که منشأ فکری داره کمک میکنن هستش.کمالگرایی و وسواس فک ...
میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. البته که بهار هنوز به پایان نرسیده اما باید بگم تا همینجا بهترین بهار زندگیم بوده. فروردین واسم تجربههای قشنگ و جدیدی رو به همراه داشت و فکر میکردم هایلایت سال 403 واسم همون فروردین باشه اما little did I know که چه اتفاقات قشنگتری واسم کنار گذاشته شده. اردیبه ...
دنیای بچگی از همان ابتدا دروغ بوده و زره ای که میپوشیدیم تا از حقیقت دنیا در امان بمانیم، به حالِ ما آسیب میرساند و فلزش،بدنمان را زخم میکرد. پس بهتر است زودتر قدم به دنیای واقعی و بزرگ شدن بگذاریم، تنهایی هایمان را ببینیم و دست در دستش، از کنار آدم های دیگر و تنهایی هایشان عبور کنیم و خوشحال باشیم ...
روزنامه در دست! روی نیمکت پارک نشسته بود. چروک های صورتش نشان از سال ها خستگی میداد. میان صفحات روزنامه... گذشته را ورق میزد - این چه سرگذشتی بود؟! رفقا از این به بعد یک سری تخیلات کوتاه من رو با طبقه بندی داستانچه میخونید. ...
لیوان پر از شربت آبلیمو و یخ را که نزدیک لبت می کنی، نرسیده به دهان هوایی خنک و معطر به شامّه ات میخورد. و عشق چیزی شبیه حس کردن عطر خنک برخاسته از لیوان شربت آبلیموست. توی زندگیم هر وقت تصمیم گرفتم از بی حرکتی بیرون بیام و روزها و دقیقه ها و ثانیه هام رو لمس کنم و زندگیشون کنم، اومدم به سمت و ...