به عنوان اولین سالی که دارم روز معلم رو چه به عنوان معلم و یا چه به عنوان دانشجومعلم تجربه میکنم، باید بگم که امروز فوق العاده بود. فوق العاده به معنای واقعی کلمه. تمام اتفاقات مثبت برام رخ داد. پر از حس خوب بود. شادی بچهها و لبخند من. امروز سراسر خوش اخلاق بودم. بچهها هم برای اینکه همدیگه رو سا ...
- یک ماه از سال ۱۴۰۳ گذشته ولی هنوز هم وقتی میخوام تکالیف دانشآموزان رو امضا کنم، نوشتن ۱۴۰۳ در امضا برام کار سخت و چالش برانگیزی هست. به سال ۱۴۰۲ عادت دارم و نتونستم با این قضیه کنار بیام. - داخل این ماه شما باید به اندازه مورچه درسها رو جلو ببری. چون اگه درسی تموم بشه عملا کاری دیگه نمیتونی ...
سلام خدمت تمامی رفقای کنکوریم توی پلتفرم بیان :) امیدوارم حالتون خوب باشه و روزای خوبی رو سپری کرده باشید. حقیتاً قصدی برای آپدیت وبلاگم نداشتم و حتی انگیزهی نوشتن رو هم ندارم این روز ها، اما به بهانهی کنکور اردیبهشت ماه و داشتن تعداد زیادی دوست کنکوری توی این سال واجب دیدم که چند کلومی خودمونی با ...
صبحم رو با تمیز کردن اساسی خونه شروع کردم. این شکلیه که هر یک ماه یک بار خونهی من و سپهر دیگه به مرز انفجار میرسه. اگر دست خودم تنها بود این شکلی نمیشد احتمال زیاد، ولی اشکالی هم نداره. از اینکه یک ساعت وقت میذارم و میبینم واقعا چقدر چیزها زیباتر میشن خوشم میاد. میزم پریروز اومد. خیلی زیباست، ...
دوست دارم دلم رو از بند یک سری تعلقات و خاطرهها خلاص کنم. بودنشون کمی آزاردهندهست چون سنگ میشند جلو پای قلب و عقلم برای حرکت کردن به سمت راههای جدید. ...
همیشه این موقعها، خونه بوی یاس میده. من گلها رو به زور تشخیص میدم، چه برسه به اینکه بخوام بوشون رو بلد باشم. ولی یاس فرق میکنه. یاس منو یاد وقتهایی میندازه که میاومدم خونهتون. دستم رو میگرفتی و میبردی حیاط. گلهات رو نشونم میدادی. تو خیلی غصه میخوردی، بخاطر همین کل حیاط رو بخاطر تو پر ا ...
وقت هایی که کوچیک تر بودم و مریض میشدم، تجویز دکتر هر چیزی که بود، مامان کنارم بود. اگر قرار بود آمپول بزنم مامان دستم رو میگرفت، اگر سرم داشتم کنار تختم میموند، اگر باید آزمایش میدادم، مامان کنار صندلی بود و میگفت:”اونو نگاه نکن منو ببین”. با خودم فکر میکنم درسته که همیشه بود، اما حضورش تاثیر ...
آفتاب؛ آفتابِ گرمِ بازیگوش، لیلیکنان و سرخوش، خودش را میان موهایی بلند، به بلندی یلدا، پنهان میکند. تا شبِ گیسویش بماند. تا مهر، دستش به آذر نرسد. تا ماه، تنها رویِ او باشد. تا درد، غریبانهترین دلتنگی بماند. تا یاد، تنها یاد دلکَش او باشد و دل... دیوانهی او. آفتاب... بازیگوش، چُنان معشوقی ...
میدونی، به صورت کلی فکر کنم یک چیزی که آزارم میده و گاهی عمیقا ناراحتم میکنه اینه که چجوری ممکنه خوب یا نزدیک به خوب باشی، ولی همچنان چیزها سخت باشن و نتیجهش بشه اینکه بخشی خوبی از روزها سینهت سنگین باشه. انگار بهش به چشم تابعی نگاه میکنم که ورودی خوبی بدی، و بدون هیچ توجهی به چیزی که بهش داد ...
ازتون میخوام بعد از دیدن این پست به عنوان یه یادگاری کوچیک ،دیالوگ یا شعر مورد علاقتون رو برام کامنت کنید . ...