در مطلب قبلی اشاره کردم که قرار هست در آینده ی نزدیک ، مسافرت خارجی برم . اونجا هم گفتم که سفارش کفش نایک داده بودم . کفش رو از یک سایت اینترنتی که مربوط به یک فروشگاه در قشم بود ، خریدم . از موقعی که فروشنده ، کفش رو تحویل تیپاکس داده بود ، حدود یک هفته طول کشیده بود تا برسه یزد . حدودا چند روزی ه ...
حدودا بیست روز دیگه یک مسافرت تفریحی خارج از کشور دارم . از حدود سه ماه قبلش ، تور رو خریدم . چون می دونم هر چقدر نزدیک به اسفند و اوایل فروردین بشیم ، قیمت تورها به شدت بالا میره . چند وقت بعد از خرید تور ، می خواستم وسایل و لوازم مورد نیاز برای این مسافرت رو بخرم . 1- ادکلن : راستش ادکلن تازه نداش ...
ده سال از روزی که من همه ی امیدم به این و اون بود میگذره ده سال امیدم چقدر به دکتر بود چقدر به اون کلینیک چقدر به اون مغازه چقدر به فامیل چقدر .... خدایا هیچ کدوم از بنده هات برای من کاری نکردن هیچ کدوم این دفعه ولی فرق داره این دفعه من اومدم در خونه ی خودت این دفعه من همه ی تلاشمو میکنم برای رسید ...
راستش خدا از تصور اینکه من تو این آزمون قبول نشم به این اندازه نمی ترسم که بعدش من دیگه خدایی ندارم که بهش اعتماد کنم من از این وحشت دارم ..من نمیخوام از دستت بدم ...من نمیخوام بگم من به خدا اعتماد کردم خدا بهم امید داد ...ولی ناامیدم کرد نه خدا این برام خیلی سخته من 34 سال از بنده هات تو این راه ...
خواستم حتما ثبت کنم هیچ وقت امشب وقتی تو حموم بود و از ته دلم گریه کردم و ارامشی که بعدش به فلبم وارد شد و هیچ وقت فراموش نمیکنم ...هیچ وقت خدایا مرسی که نگاهم میکنی امشب خیلی بهت نزدیک شدم خیلیییییی قول میدم خود بهتری از خودم بسازم خودی که این 34 سال سن رو بشوره ببره ...دستامو بگیر خیلی بهت نیاز ...
پی نوشت : درود امیدوارم حال دلتون خوب باشه:) خیلی سعی کردم بنویسم ولی ایده ای برای نوشتن به ذهنم نرسید اما یادم اومد که یه بار یکی از نویسنده های بیان که اسمشون رو متاسفانه یادم نمیاد به جای نوشتن چیزی فقط عکس آپلود کردن و به نظرم کار جالبی اومد و تصم ...
میدونم که سخته، سختتر از هرچیزی که تاحالا بوده، ولی فقط میخوام بدونی که تنها نیستی. تنهات نمیذارم. هرچی که بشه. ...
«خوابیدن برایش کافی نبود،میخواست تکهپارههای خوابهایش را به هم بچسباند و یک مرگ یکدست و بیپایان از آنها بسازد.» ...
«تنها در بینهایت» بارونی قهوه ای تیرم رو هول هولی پوشیدم و از خونه زدم بیرون،بارون میومد. سرم رو بالا گرفتم و قطره های بارون آروم صورتم رو خیس کردن،نفس عمیقی کشیدم و سرم رو پایین انداختم. نگاهم ب کفشام افتاد، اونا حتی مناسب این آب و هوا نبودن، دمپایی ابری با جوراب که الان کاملا خیس شده بود،اگر هر شر ...
یک چیزهایی از ماه قبل یادم میاد؛ نمیدونم شاید هم ماه قبلترش، تمام روزهای گذشته، که حس میکردم این من نیستم، حتی نمیدونم اون کسی که هست کیه؟ انگار تمام اتصالاتم به دنیایی که تعاریفش برام آشنا و نزدیک بود قطع شده و تنها چند نشانه کوچک مثل سوسوی چراغی دور از محلهای ناآشنا، دستهامو میگرفت و میگفت ...