به گمانم فراموشی گرفته‌ام، چیزی را به یاد نمی‌آورم. تنها چیزهای محوی از گذشته به یادم مانده. اینجا کجاست، من که هستم؟ در تاریخچه‌ی کروم گوشی‌ام "بیان" به چشمم خورد، بازش کردم که آن را ببینم. یک صفحه برایم آمد، نام کاربری و رمز عبور می‌خواست، کلیک که کردم دیدم از قبل ذخیره شده بودند. از آن مرحله گذشت ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

برایم بنویس،  زیرا همه‌ی گل‌های سرخی که به من هدیه کردی در گلدان بلورین خود پژمرده‌اند و تنها گل‌های سرخ اشعارت که برایم سرودی هنوز سر زنده‌اند از همه‌ی گل‌های جهان و همه‌ی زمان‌ها تنها بوی عطر، در اشعار باقی می‌ماند .  .  . غاده السّمان - کتاب معشوق مجازی متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

تو راهروی ساکت و خلوت خوابگاه قدیمی و فرسوده ته جنگل قدم برمیدارم. فرش قرمز کهنه رنگی سرتاسر راهرو رو پوشونده. صدای برخود کفش هام با کف چوبی و لرزون زمین تو کل راهرو میپیچه. به دنبال اتاقت می گردم، تصورت میکنم، تصورت میکنم که منتظرمی، در حالی که دستت رو روی پاهات گذاشتی و لحظه ها رو با عقربه ثانیه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

نمی دونم الان یازدهم هست یا دوازدهم البته فرقی هم نداره خیلی امروز هم مثل هر روز دیگه. بگذریم. تیتر این پست درباره معلم ادبیات کلاس اول راهنماییمه. اتفاقی چند روز پیش کوتاه دیدمش خب اون نمی شناخت طبیعتا و بعد حال و احوال و پرس و جوی ما ظاهرا هنوز ادبیات درس میده و حتی ابتدایی و معاونت و اینا هم رفته ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

اینقد فروردین و اردیبهشت خوب بود که انتظارم از خرداد خیلی بالا رفته بود.  البته خرداد هم خیلی عالی بود و از ماه قبل بازم بهتر بود.  اتفاقات قشنگی هم افتاد.  میتونست بهتر هم باشه ولی خب یه مسائلی پیش اومد که نشد.    پیش به سوی تابستون.   ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

نمی‌دونم از کجا و چجوری شروع کنم به نوشتن. اما این روزا به شدت تنها هستم. احساس تنهایی می‌کنم. کسی نیست که باهاش برم بیرون و یا باهاش تفریح کنم. من واقعا به تفریح جمعی و گروهی نیاز دارم. نیاز دارم به همه‌ی این چیزا. و متوجه شدم هر چی سن آدم بیشتر میشه، تنها تر هم میشه. یک زمانی دوستایی داشتیم که باه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

روزی که دیدمت زنده بودم. با خودم فکر می‌کردم که من می‌تونم روزها بشینم پیشت و از هرچیزی برات بگم و هرچیزی که برام تعریف می‌کنی رو با ذوق گوش کنم. چون تو آدم امنی هستی، پروانه‌ی کوچکم. تو با خودت آرامش و حس خوب می‌آری. با تو می‌شه از دست تاریکی‌ها فرار کرد. روزی که دیدمت بیشتر از چهار بار همدیگه رو ب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

در روزهای تیره و غمگین زندگی، قلم به دست گرفتم و دوست داشتم که برای شما، یک رشته از کلماتی مهربان و آرام بنویسم. شاید این کلمات، همراه شما در ساعاتی از غم و اندوه، یک بار دیگر به شما امید و انرژی بخشند. در این خطوط ساده، خواستم که یادآور شوم که هر روز، یک فرصت جدید است؛ فرصتی برای شروع دوباره، برای ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

باز قلم در دست گرفتم و می‌نویسم. از غم هجران می‌نویسم، هجرانی که هیچ‌گاه به دیداری ختم نخواهد شد. جدایی‌ای که در دل جای گرفته و همچون زخمی عمیق، هر روز با من است. اما این غم، شاید همان نیرویی باشد که مرا به زندگی بازگردانده است. چرا دیگر تنبلی نمی‌کنم؟ چرا شب‌ها را به بیداری و تاسف نمی‌گذرانم؟ چه چی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

از غم جدایی، به کار پناه بردم. در لابلای وظایف و مشغله‌های روزمره غرق شدم، به این امید که شاید بتوانم او را از یاد ببرم. جالب است که وقتی جدایی بر ما سایه افکند، دیگر نیازی به مستی و گریز از واقعیت نداشتم. دیگر شب‌هایم به بی‌خوابی نمی‌گذشت، و دیگر نشانی از تنبلی و کسالت در من نبود. این غم عمیق، گویی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید