با این آرامش و حس رضایتی که الان دارم ، بیگانه هستم، شاید چون هرگز تجربه اش نکردم، نمیدونم چطوری ازش لذت ببرم... خدایا نکنه همه چیز یه خواب باشه... یعنی اینروزها واقعی هستش؟ یعنی من واقعا همینقدر آروم و راضی هستم؟ خدایا شکرت... خدایا هزاران بار شکرت... ولی خدای من نذار موقتی باشی... من این دنیای ر ...
بیان شده مثل مریض محتضری که روزهای آخرش رو میگذرونه و هر دفعه میایی میبینی یکی از علائم حیاتیش رو از دست داده! دیروز ۲۴ فروردین من پست آخر رو منتشر کردم ولی تاریخ رو زده ۲۵ ام! و اینکه قسمت آمار وبلاگ من کلا از کار افتاده.چه داخل پنل چه داخل صفحه اصلی (قبلا گاهی بود گاهی نبود) با این حال من همچنان ه ...
نوشتنم کور شده حس بی اعتمادی، ناامیدی، خشم، غم کلا نمیدونم چمه چیزایی که میخوام باشن نیستن روزها میاد و میره هم خوب داره هم بد اما من بداشو بیشتر میبینم شاید بخاطر اطرافیان نزدیکمه که همش ازم ایراد میگیرن همش منفی میگن همش غر میزنن همش توقع دارن من کن فیکون کنم!!! دوس دارم طبق قوانین خودم زندگی کنم ...
آدمهای فوق کمالگرا؛ باید کمالگراییشون رو مهار و کنترل کنند. این تنها راهی هست که بتونند از زندگی لذت ببرند. در غیر این صورت، کمالگرایی تبدیل به یک درد و رنج بیانتها میشه. +واژه کاملگرا به جای کمالگرا رو قبول ندارم. برای کمالگرا؛ هیچ کاملی وجود نداره :) ...
او هست نمیخندد نمیگرید تنها بوی تعفن میدهد... روحش بوی تعفن میدهد... جسمش بوی تعفن میدهد... بوی خون گندیده روی روحش... بوی جسدی هزارساله و در خاک نرفته... کارش این است: تو را ببیند، نزدیکت شود، و آرام، پاکیات را بمیراند. نه با فریاد، نه با خشونت… با یک جمله... با یک نگاه.... با یک ترفند... با ...
جایی که ما زندگی می کنیم ، یک حالت باغ ویلا داره . خیلی قدیم ها ، دکتر مهندس های قدیمی که هر کدومشون نام و نشون بزرگی برای خودشون داشتند ، اینجا ساکن شدن . خانه های چند هزار متری با ساختمان های ویلایی بزرگ و استخرهای بزرگ . بعد از چند کیلومتر که در کوچه جلو بروید ، هنوز باغ هایی را مشاهده می کنید که ...
پارک جه یونگ یه حروم زاده ی شیبله که از بچگی یه روده ی راست تو شکمش نبوده . اون بخاطر قرض و قوله هاش کلی تو دردسره . یه روز باباش تصادف میکنه و میره بیمارستان ، بعدش میره خونه که به برا باباش لباس ببره ، متوجه میشه که باباش بیمه عمر داره و ضی نعفش این نکبته . نقشه میکشه که باباشو بکشه تا به بیمه دست ...
گفتم کاری ندارد. خودم را میزنم به خواب باز هم. نمیشنوم که نوبهار آمد و شد باز دل من دیوونه... نمیبینم که شاخهها سفید و صورتی میشوند. تقویم را ورق نمیزنم. کاری ندارد. خیال میکنم هنور برفها آب نشده که از سینهکشِ کوه بتازی با اسبی، پرایدی، چیزی و برسی به خانهام و منِ با لبخند به انتظار ایست ...
چند روزی رفته بودم تو غار تنهایی و حالا گرچه اون غم و حس و حال روزهای اول رو ندارم بازم بیرون اومدن ازش یکم سخته.هی به خودم میگم بنویس.همین چیزای کوچیک و روزمره رو بنویس.شاید حالت رو بهتر کنه.هی یه ندای درونی میگه که چی بشه؟ وقت گرانبهای ملت رو بگیری که چی؟ خلاصه گرفتاری شدیما از دست این نداخانوم در ...
اغلب شکست های زندگی برای افرادی رخ داده که موقع تسلیم شدن نمی دانستند چقدر به موفقیت نزدیک شدهاند. ...