یه سری ادما خیلی زرنگن حساب شده کار میکنن تو اصلا متوجه نمیشی چیزایی که کنار هم بسادگی میچینن قراره در اینده چه زلزله مهیبی ایجاد کنه ... ظاهرا ساده ان و چیزایی که براشون پیش میاد قضا قدر و اینا مجبورن در مقابل قضاقدر خودشونو حفظ کنن، اما؛ به خودت میای میبینی قضاقدری درکار نیست چیدمانشونه ... مهارت ...
تاحالا در موردش صحبت نکردم اما تو دو زمینه پزشکی و نجوم اطلاعات زیادی دارم :) اگه دوست دارین بگین دوتا خبر جدید از نجوم دارم که جذابههه یکی فرضیه ای که جدیدا مطرح شده و خلاف بیگ بنگه یکی هم کشف حیات در یه سیاره ای با فاصله ۱۲۴ سال نوری از زمین نمیدونم دوست دارین با جزئیات بیشتر بدونید یا نههه ...
اخلاق مهمترین چیز تو هر رابطه ایه تو میلیاردر باش هر روز پول بریز به پای رابطت اما دوزار اخلاق نداشته باش ببین چی میشه حتی پولکی ترین ادما هم باهات نمی مونن نهایت دوری و دوستیو انتخاب کنن و فقط پولتو بگیرن. اگه غیر این دیدین فحش بدین بهم هروقتم دیدین کسی داره خوبی میکنه داره سازگاری میکنه از حماقتش ...
از همان روز اول که وارد زندگی عطرآگین شد، چیزی در نگاهش بود، نه مهربان، نه خشن... چیزی بین سایه و نور، که آرام میخزید زیر پوستِ روحِ آدمیان... و عطرآگین از آن نگاه، هراس داشت... اسمش آرش بود، با آن صدای مطمئن و لبخند نصفهای که انگار همیشه به چیزی پنهان ، فکر میکرد... آری... او آنچه میگفت نبود... ...
27 فروردین سال 85، روزی که پا به این جهان گذاشتم ادامه مطلب ...
فالت پشت فالت... پنهان کاری ؟؟؟ ما میدونیم روزگار دهنت رو صافیده... تو فکر کن نمیدونیم... ما هم میگیم نمیدونیم... اما نخواه باور کنیم... راحت باش... ...
من وقتی حرفای پشتت سرمو میشنوم ... نمیدونستم از این کارا بلدم :) ...
تو کامنتهای یکی از مطالبم در بیستم شهریور 1396 در یکی از وبلاگهای متروکم در مورد قیمت دلار گپ و گفتی شد که نوشته بودیم دلار3900 تومن. و بعد ادامه داده بودیم مطمئن باشید به 4000 هزار تومن هم میرسه. امروز اما بعد از اینکه 103000 تومن رو تجربه کرد، حدود 88000 تومن شده :))) پانزده بهمن 1397 گوشت خریده ...
اسفند ۱۴۰۲ بود، هوا اما توی آن شهر بهاری بود، یلدا علیرغم میل باطنی اش به دیداری فراخوانده شده بود، آن دیدارها را دوست نداشت، اما دوست ندارم و نمی آیم و نه گفتن بلد نبود، قرار توی یک رستوران سنتی بود، کنار ایستگاه راه آهن، با دیوارهای کاهگلی و نور کم رمق و چیدمان قدیمی، در سکوت یک ظهر خلوت ... قطار ...
چقدر دلم برای فانی بانو تنگ شده، برای خودش، برای نوشته هاش... چقدر قوی و جسور بود و چقدر من ازش قوت قلب میگرفتم...❤️ چقدر اعتقاداتش عمیق و واقعی بود، چقدر مقتدرانه من رو پند و اندرز میداد...❤️ چقدر پاک و معنوی بود...❤️ کاش دوباره برگرده... فانی بانو اگر نوشته ی منو می بینی، خیلی دوستت دارم...❤️❤️❤️ ...