جلسه امروزم زودتر تمام شد و الان توی ایستگاه متروی تجریش منتظر حلما هستم... حلما سه سال از من کوچیکتره، متاهله و بشدت متعهد... رابطه اش با همسرش رو دوست دارم، کاملا دوستانه و در کمال احترام و ادب، از این زوج هایی نیستن که الکی لاو بترکونن و ادایی باشن، به هم فرصت حرف زدن میدن، به هم بی نهایت احترام ...
یه عده تو خونههاشون سگ نگه میدارن و یه عدهی دیگه گربه. یه عده همستر و یه عده طوطی و فنچ و قناری و مرغ عشق. یکی هم هست تو خونه آپارتمانیش گوساله نگه میداره. این رو امروز تو اخبار خوندم. من آکواریوم دارم. داشتم. یه آکواریوم پر از ماهیهای ریز و رنگارنگ. چند روز پیش که از خواب بیدار شدم دیدم یکیشون ...
در امتدادِ سکوتهایی که سالهاست بین من و خودم کشیدهام چیزی فرو ریخت… بیصدا.. بیهشدار… شبیه ستونی از خاکستر که از درون پوسیده و تنها با نگاه کردن فرو میریزد من… محکومِ تبعید از خویش بودم در تبعیدی که با امضای ترس و تربیت و تردید خودم صادرش کرده بودم هیچوقت بلد نبودم با «من بودنم» آشتی کنم از ...
تنهایی زیر قطرات ریز و پراکنده بارون ، توی خیابونهای دلچسب ونک دارم قدم میزنم... یه نخ سیگار مارلبرو بین انگشتامه، دودش قاطی سرمای هوا میشه و محو میشه، هوا بوی غریبی گرفته… بوی خودم، بوی ادوکلن کوکتل ، بوی سیگار مارلبرو... قطرههای بارون آروم آروم میریزن رو صورتم، نمیخندم ولی حس میکنم طرح یه لبخند ...
هان یو مول دادستان شده تا راز قتل برادرش هان بیول ،که وقتی 6 ساله بوده کشته شده رو کشف کنه . قبل اینکه دادستان شه با گو دونگ چی که دادستان بودش اشنا میشه . اونا باهم دوست میشن و رابطه خوبی داشتن تا اینکه یه روز هان یو مول یه چیزی لای کتاب دونگ چی می بینه که اونو کاملا نسبت به دونگ چی مشکوک میکنه و ...
زیر بارون قدم نمی زنی چون خیس میشی؟ روی چمن دراز نمی کشی چون لباسات کثیف میشه؟ از خوردن شیرینی لذت نمی بری چون قند داره و چاق میشی؟ می پرسی گل واسه چی میخری وقتی فردا خراب میشه؟ وقتی میری دریا نمی ری توش شنا کنی چون دیگه بزرگ شدی؟ این ادما به بی ذوق معروفن! ازشون دور بمونین تا تو اقیانوس بی ذوقیشو ...
واقعا ؟ واقعا هیچ سریال در حال پخش کره ای نی که من ببینم ؟ واقعا ؟؟؟؟؟ ...
ادامه مطلب ...
هر بار میخوام چمدونم رو ببندم برای رفتن به مسافرت، با خودم میگم صوفی بیابون که نمیخوای بری، اونجایی که میخوای بری، همه چیز هست، نهایت چیزی هم نبردی همونجا میخری، قول بده ۱۱ جفت کفش و ۱۸ تا کیف با خودت نمیبری و یهو موقع چمدون بستن به خودم میام، می بینم آباژور روی میز تحریرم رو هم دارم هول میدم تو چمد ...
سریال داستان زندگی دوتا برادره که یکیشون اوتیسم داره . والدینشون چندسالی هست که مردن و هیروتو برادر بزرگتر که سالم هست ، از دانشگاه توکیو انصراف میده و کارمند شهرداری میشه و از برادرش مراقبت میکنه . میچیکو نقاشه و با سازمان ها یا انتشاراتی ها همکاری غیرمستقیم داره . اون تو یه مرکز مخصوص اوتیسمی ...