هر جلسه، باید خودم به آقای دکتر بگم که جلسه قبل چی گفتند و چه کارهایی باید میکردم. این جلسه؛ لبتاپم رو برده بودم. بعد از روی نوشتههای تایپ شدهام، صحبتهای جلسه قبلش رو مو به مو ارائه دادم و تمرینهام رو براش گفتم؛ آخرش هم تصمیم جدیدم رو به دکتر گفتم... دکتر که با دقت گوش میداد، لبخندی زد و گفت ...
از طرف بنیاد شهید سفارش دادن براشون یه فیلمنامه بنویسم که سیاستهای کلی بنیاد شهید رو توش لحاظ کنم و به شهدای دفاع مقدس یا شهدای حرم و یا مدافع امنیت و جوانان و دغدغه هاشون و غزه و خانه و خانواده هم ربطش بدم. سیره نبوی هم فراموش نشود. یه طرحی بهشون دادم و خوندن و احضار کردن بنده رو یارو: آقاآآآآآآآآ ...
به عزیزی در اینجا قول دادم خارج از این فضا ببینمشون... یار جانم: هستیم بر آن عهد که بستیم... مادری اینجا دارم... دلواپس و دلنگرانِ منِ فقیر و کوچک... مادرم... دست بوسِت هستم ... زمونه من رو به تنگ آورده ... یک روزی دست هاتون رو واقعی خواهم بوسید... و اما... راستش طاقتم طاق شد... هر بار صفحه ام رو ب ...
خببب من اومدممم اول بگم خیلییی خستم چون بلافاصله بعد ازمون رفتم بیرون تفریح و تا همین الان بیرون بودم :> خببب بعد چند روز استراحت و تفریح با دوستاممم باید ادامه این مسیرو برم و ایشالا تمومش کنممم دیگه همینن چه خبرااا خوبین؟؟ ...
بهمنماه ۹۲ دانشجوی سال چهارم کارشناسی بودم. درسی داشتیم به نام اخلاق مهندسی. دوشنبهها، ساعت سه تا چهارونیم. با اینکه من تنها دختر این کلاس بودم و همیشه ردیف اول مینشستم و عیان بودم و چه حاجت به بیان، اما استادمان، موقع حضور و غیاب، هر بار اسم مرا هم میخواند و هر بار سرش را بلند میکرد که ببیند ه ...
اینجا یه هتله شاید بشه گفت تنها هتل دور حرمه که انقد نزدیک و مشرفه ما همیشه میایم اینجا چون مامانیم دوس داره از هتلشم حرمو ببینه شیشه های قدی، ویو گنبد امام رضا ... حتی رو تخت هم ویو حرمه ... خیلی جالبه . . . غروبه .. اذان گفتن... هوا گرگ و میشه... تنها نشستم هتل ... ازین بالا با پنجره های بسته، همه ...
اگر من یک فرزند پسر تقاضا کنم و قرار باشه به همسرم محرم بشه، باید یک: شیر همسرم رو بخوره، دو: شیر خواهر همسرم رو بخوره سه: شیر زنِ برادرِ همسرم رو بخوره چهار: شیر برادرزاده ها و یا خواهرزاده های همسرم رو بخوره. پنج: شیر مادر همسرم رو بخوره این ها هم همه نشدنیه. چون مادر همسرم به رحمت خدا رفته. خوا ...
سلام ۱) اولین پست سال ۱۴۰۴ هست و یهو دیدی آخرین پست. هر چی میگذره نسبتم با وبلاگ برام کمرنگتر میشه و گرچه همیشه احساس تعلق خاصی بهش داشتهم، هیچ بعید نیست یه روز ببینم که دیگه نمیخوامش. من حتی الان که گاهی به گوش میرسه بیان ممکنه تعطیل بشه و این چیزها، انگیزه بکآپ گرفتن از مطالبم رو ندارم. جالب ...
علیرضا این روزها خیلی غمگین و تو خودشه و دل و دماغ هیچی ندارد ... خوب حق هم دارد نمی دانم می تونه با خودش کنار بیاد یا اینکه ممکنه مدتها تو این وضعیت بماند اخلاقش طوریه که خودش باید با خودش کنار بیاد و کمک بیرونی را پس می زند ... حتی در مورد سیگار کشیدن علنی و بی ملاحظه اش هم نتونستم بهش چیزی بگ ...
بیدار شدم. وسط یه برهوت انفرادی ،افتاده بودم. خورشید روی نعشم نمی تابید، شلاق می زد. خشم خدا رو ابلاغ می کرد اما شلاق خورشید باعث بیداریم نشده بود. صدای یه گفتگوی شیرین و شهد دار بیدارم کرده بود. یه گفتگو با رنگ و عطر توتهای سرخ و سیاه صدا از بیرون می اومد. بیرون برهوت من. یکی کفشهاشو در آورده بود ...