نمیدونم این دیالوگ برای کدوم فیلمه اما زیادی قشنگه: +اونها میگن چشم های من زیبا زیاد قشنگ نیستن... - متاسفم که به اندازه کافی بهشون عشق داده نشده. ما چشم های اقیانوسی داریم، چشم های زمردی داریم.... + پس قهوه ای چی؟ - قهوه ای به رنگ آخر پاییز، به رنگ شکلات و فندق، به رنگ کهربا و عقیق، به رنگ اولین جر ...
سعی میکنم روی صفحه وبلاگ تمرکز کنم ولی صدای ادل داره حواسم رو پرت میکنه. And if you're not the one for me why do I hate the idea to be free. یه روز زودتر برگشتم خونه ولی فردا به هرحال باید برگردم. ترم یک مثل برق گذشت، ولی برقی که سر راهش از من رد شد. بوی گوشت سوخته رو میشه حس کرد. زیاد اذیتم نمی کنه ...
سریال کره ای روزمرگی رزیدنت ها Resident Playbook راجبه او یی یانگ هه که خانواده اش ورشسکت شدن و اون همچنان مث پولدارا خرج میکنه برای همین کلی قرض بالا اورده ، اون رزیدنت سال دوم ؟! بوده ولی به علتی استعفا داده و الان بیکاره . برادرشوهر خاهرشم رزیدنت سال 4عه و تو بیمارستانشون رزیدنت استخدام میکنن ...
مسئله زنه. همینقدر غامض و حلنشدنی. حتی با هزار و یک شب حرف زدن مدام هم حل نمیشه. هی حرف میزدم، حرف؛ کشدار و قوسدار، پیچدار، بالا و پاییندار، آخرش میرسید به تو، میپیچید، میرفت، خم میشد، کج میشد، تا ته تهش، جایی که دیگه مجبور میشدم اعتراف کنم که هنوز دارم به تو فکر میکنم. دکتره نقش من ...
بهظاهر تمام شد. چند روز اعلانها را دست گرفتیم و شدیم صدای تو. اکنون، از قرار تقویم روزها و شبها که حسابش را از دست دادهام، یک ماه گذشته است. تازه صبح که از خانه بیرون میزنم، پدر میپرسد: - این کار شما تموم نشد؟ تنها دلخوشی این سؤال، ضمیر «شما» (ضمیر شخصی دومشخص جمع) است. پدر دیگر ما را یک گر ...
روح گرسنه و تشنه میشه، یکی به سفر و نظر به دریا و نورد کوه رو میاره بابت این گرسنگی و تشنگی، یکی به صحبت با دوستاش و مامانش و اینا، یکیم ممکنه مثل من بره یه کتاب از تو قفسه بکشه بیرون اوریانا فالاچی در نامه به کودکی که هرگز زاده نشد دست و پای روح بشری رو ماساژ میده، بهش آب و نشاط و فلسفه و فرنی مید ...
این که چه کاسه ای زیر نیم کاسه بود را نمی دانم، با ماشین بردندمان بالاهای تهران، توی شرکتشان مهمان وار نازمان را کشیدند، به هر خمیازه مان واکنش عاطفی نشان دادند و به ما آموزش دادند. چهار ساعت با انواع وقفه ها ی بین کلاس و کافه بردن و خود معلم ازمان پذیرایی کردن و ناهار دادن و درد دل شنیدن و....واقعا ...
در کتابِ "مادری که کم داشتم" که ای کاش ترجمه دیگری از عنوانش که "The emotional absent mother" هست، شده بود... در صفحه ۴۲ اشاره به نقشها و کارکردهای مادر میکنه. یکی از اون موارد، "اولین پاسخگو" بودنِ مادر هست. در جمعی از دوستان بودیم. لیلا از من آب خواست. من بلند شدم که از کلمن یه لیوان آب پر کنم ...
یک کتابی رو دارم تموم میکنم به اسم «ویتگشنتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری». سال ۱۹۴۶ تو یکی از جلسات هفتگی کمبریج بین ویتگشنتاین و پوپر یه بحثی درگرفته و میگن ویتگنشتاین سیخ بخاری رو به تهدید تو روی پوپر تکون داده (البته روایتهای مختلف هست). با محوریت این ماجرا، کتاب اومده زندگی این دو تا فیلسوف و ا ...
عمدا در امروز مشارکت نمی کنم. امروز که یکی از روزهای خاص ملت رنج کشیده ی منه. معمولا براشون دل نمی سوزونم. اما خدایی از لحظه ای که خواستن مستقل باشن و آلت دست زورگوهای جهان نباشن، چیا که به روزشون نیومد. پارسال بعد از اون فرود سخت که گردن ابرها انداخته شد، و قبل از اینکه نشانه ها و اشاره ها، کم کم ...