داستان اول: هر چیزی عمری داره، استفاده نکنی، خودت ضرر کردی. از ۱۴۰۱ یه چادر لبنانیِ بدونِ طرح و ساده داشتم که خیلی دوستش داشتم. همونی که باهاش دوران کارشناسی ارشدم گذشت و باهاش دیدار آقا رفتم. ولی خیلی کهنه شده بود. با این حال، من یک چادر عین همون خریده بودم و گذاشته بودم تو کشو که از ابتدای دوره دک ...
چشم نواز شماره بیست و یک: یه دنیا با ترکیب رنگ آبی و سفید. "بیشتر توضیح بدم خراب میشه P:" ...
گاهی تمام توانتو میذاری، شبو به امید طلوعی روشن تر صبح می کنی، بغض هاتو فرو می دی، اشکاتو بی صدا می ریزی، اما… به اون جایی که می خواستی نمی رسی. انگار دنیا دستتو گرفت، برد وسط میدون، بعد بی هشدار رهات کرد اما نرسیدن، همیشه شکستن نیست گاهی نرسیدن یعنی راه دیگه ای در انتظارته یعنی خدا داره چی ...
من یه INFPام: پشت سکوتم دارم سعی میکنم گریه نکنم یا احساسی که دارم رو قورت بدم...:) ...
رابطهام هر روز بدتر میشود با تو. البته هر روز که در زندگیام نیستی. همان لحظههایی که واقعاً دیالوگی برقرار میشود یا اینکه حتی چیزی از زندگیم میفهمی یک قدم دورتر میپرم. کاش میتوانستم...خواستم بگویم کاش برایت آدم جالبتری میبودم یا نمیدانم همراهتر . کسی که بیشتر به درد زندگیات میخورد شاید. اما زی ...
الان دیگه مملکت شده اینطوری که یه عده مِلک دارن و یه عده دیگه تو اون مِلک کار میکنن و هرچی در میارن میدن دست صاحبِ ملک و یه چیز بخور نمیر هم میبرن بذارن سر سفرهشون که نرسیده، تموم میشه.دوستم میگه دیگه نمیتونم با تو حرف بزنم. مغزم منفجر میشه از بس که ذهنت بسته ست و سنگ "اینها" رو به سینه میزنی. دیگه ...
انقدر که قرنی یبار مریض میشم و زیاد حالم بد نمیشه وقتی واقعا مریضم و دارم با عزاییل مذاکرات انجام میدم تا دست از خرخره ام برداره هیچکس باور نمیکنه. تازه تعجبم میکنن میگن تو که خوبی چته میگی بدم :))))) ...
زاییده شدم... همچون شقایقی عاشق توی اردیبهشت... بوی فروردین میدهم و بهار و خون سیاوش... که سر بلند به در آمدم از گوگرد و آتش... که سوگند من ... همان بود که بود... الا بذکر الله، تطمئن القلوب... و جز اینست که گفت از روح خود در او دمیدم... که خود او توی سلول به سلول تنم خانه دارد و من آواره ی خانه اش ...
فرمانده خونخوار دشمن برای آخرین بار تلاش کرد از گوهر با ارزشش استفاده کند. این آخرین فرصته مرد...عقب نشینی کن و راه رو برای ما باز کن تا خواهرت رو بهت برگردونم.... کاش میتوانست چنین کند اما حیف! حیف که موظف بود در حفاظت از کشور و مردمش...!!! خواهرش با آنکه او را نمیدید اما حضورش را فهمید. او خوب می ...
پریشان بود، خوش در میانه میدان جنگ و از خانه خبر رسیده بود که خواهرش چند روزی است ناپدید شده. وظیفه اش جنگ با دشمن و دفاع از سرزمینش بود اما دل و هوشش پیش خواهر کوچکترش. نابینا بودن خواهرش نگرانی او را بیشتر میکرد. بی شک مسیر خود را گم کرده و نتوانسته به خانه بگردد اما چرا از کسی کمک نگرفته؟ چرا نبو ...