درختها... همیشه در سکوت زندگی میکنند و در سکوت هم میمیرند. نه فریادی، نه شکایتی، فقط قامتشان را صاف نگه میدارند، تا آخرین لحظه، تا آخرین برگ. شاید کسی نفهمد که درون تنهشان سالهاست زخم است، که ریشههایشان مدام در تاریکی دنبال جرعهای آب میدوند، که شاخههایشان بار غصههایی را میکشند که هیچ ره ...
ـ گفتم اگه دلمو به دریا بزنم، دریا دل میشم. ـ شدی؟! ـ نشدم که هیچ، دل تنگِ "دریا" هم شدم. ـ چرا؟ ـ هیچی! ـ هیچی که نشد جواب! ـ راستی خودت چرا اینجایی؟ - حرفو عوض نکن. - به نگاهش زل میزنم، می درخشد. - جوابمو بده؟ چرا اومدی اینجا؟ - آوردنم اینجا. - چرا؟ - ... که شاهد باشم. - شاهد چی؟ - شاهد... شاهد ...
یه روز، یه دختری خسته از همهچی، تصمیم گرفت که دیگه ننویسه… اما نمیدونست که بعضی حرفها فقط وقتی گفته نمیشن، سنگینتر میشن. خودکار رو گذاشت کنار، دفترو بست، حتی گوشی رو خاموش کرد. گفت: «تموم شد. هیچکس نمیفهمه اصلاً، چرا بنویسم؟» اما شب، وقتی همه خواب بودن و چراغای شهر کمجون میزدن، یه چیزی توی ...
مامان جان اگه قرار بود بهم بگی مرد شور ببرت دیگه چرا به دنیام آوردی؟؟؟؟؟ ...
ببین رفیق، این روزا همه یه جوری دارن از همدیگه کپی میکنن. انگار یه مُد اومده که همه باید یه شکل بشن، یه جور حرف بزنن، یه جور لباس بپوشن. آدم نگاه میکنه، فکر میکنه همه یه قالب دارن، دیگه خبری از اون آدمهای خاص با سلیقههای جورواجور نیست. یه جورایی همهمون داریم از خودمون دور میشیم. میخوایم شبیه ...
گاهی واژهها قبل از آنکه به زبان بیایند، سر بریده میشوند... نه با شمشیر، که با ترس، با خفقان، با نگاهی که میگوید «سکوت کن». کلماتی هستند که در سینه ماندهاند، سوزنده، تیز، بغضشده. نه راه پیش دارند، نه راه پس. نه میتوان فریادشان زد، نه میشود نادیدهشان گرفت. این واژههای بیسر، گاهی نام عشق دار ...
قدرت تخیل نداری نخون :))))) دست هایش در جیب سر به زیر انداخته بود و در خیابان های سرد و خاکستری شهر بی هدف قدم میزد. مقصدش کجا بود؟ خودش هم نمیدانست! به خودش که آمد دیگر از دیوارهای بلند شهر، آسمان تیره و سر و صدا خبری نبود. آسمان آبی بود و زمین سبز. اطراف را نگاه میکرد. و جذب زیبایی محیط شده بود. ن ...
قدرت تخیل نداری نخون :))))) دست هایش در جیب سر به زیر انداخته بود و در خیابان های سرد و خاکستری شهر بی هدف قدم میزد. مقصدش کجا بود؟ خودش هم نمیدانست! به خودش که آمد دیگر از دیوارهای بلند شهر، آسمان تیره و سر و صدا خبری نبود. آسمان آبی بود و زمین سبز. اطراف را نگاه میکرد. و جذب زیبایی محیط شده بود. ن ...
انسانی که راه زندگی را با تقلب پیموده، نه پای حقیقی دارد، نه عمقی در وجودش . با هر درسی که به زور تقلب گذرانده، زیر پایش خاکستری از دروغ ریخته است . او که سر کار میرود با نقابی از ریا، هر لبخندش را مهارتِ بازیگری ساخته، بیآنکه عمق مهارتی در دل داشته باشد، تنها تصویری از موفقیت را به نمایش گذاشته ا ...
روزی خواهد رسید... روزی که خورشید نه برای دویدن، بلکه برای درخشش طلوع کند. روزی که در آن، دستهایمان نه برای جنگیدن، بلکه برای نوازش باز شوند. من آن روز را میبینم، در لابهلای چینهای آرامش، در شفافترین نقطهی آسمان. روزی خواهد آمد که بیهیچ فکری، بیهیچ دغدغهای، در آغوش باد خواهیم رقصید؛ چنان سب ...