(داستانی از تهمتن) (قسمت پایانیه اگه سه قسمت قبلو نخوندید لطفا اونا رو بخونید بعد بیایید سراغ این 🌿)سگای لعنتی , این موجودات حرومی از بچگی همش ور پای منن , یه بار یه گردن گلفتشون پامو گرفت , دندوناش مثل چاقوی جراحی رفت تو گوشتم , سگ مصب باز نمیکرد که دهنشو , قفل قفل بود فقط نفس نفس میزد , خیلی لحظه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مجید چشماشو خواب گرفته بود , زنش نیم ساعت سر بچه محلای قدیم وراجی کرد و آخرش رفت تو حیات ربشو هم بزنه , هنوزم سحر کننده بود یه زمانی کل محل دنبالش بودن آخرش نصیب مجید قصاب شد , دنیای عجیبیه , دوست داری وایسا فحش بدی بهش . زنه که رفت , مجیدم مثل نشئه ها بود , پسرشم که سرش تو گوشی بود دیگه باید میرفتم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مجید چشماشو خواب گرفته بود , زنش نیم ساعت سر بچه محلای قدیم وراجی کرد و آخرش رفت تو حیات ربشو هم بزنه , هنوزم سحر کننده بود یه زمانی کل محل دنبالش بودن آخرش نصیب مجید قصاب شد , دنیای عجیبیه , دوست داری وایسا فحش بدی بهش . زنه که رفت , مجیدم مثل نشئه ها بود , پسرشم که سرش تو گوشی بود دیگه باید میرفتم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

(داستان کوتاه از تهمتن : )1همیشه منتظر امروز بودم , اون طناب لعنتی همیشه مثل داس عزرائیل جلو چشام بود , تو این بیست سال شب نبوده به این فکر نکنم که چرا محمد , گردن کلفت محل همچین شرطی رو قمار بسته بود , صد بار با خودم کلنجار رفتم , وقتی خبر مرگشو شنیدم تا یه هفته لال بودم , فکر کردم میخواسته پای یکی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

(داستان کوتاه یا شایدم بلند از : تهمتن )امروز میخواستم خودکشی کنم , داستان برمیگرده به بیست سال پیش , تو یه قهوه خونه کوچیک نشسته بودیم , میرزا سیبیلاشو چرخ میداد و دونه دونه چایی میورد , روی یه نیمکت همه داشیا جمع بودیم .- داش ممد تو بمیری باس چکارو پاس کنم ، پولش کن محمد سیبیلش رو چرخوند و فکر کرد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

(داستان کوتاه از : تهمتن )امروز میخواستم خودکشی کنم , داستان برمیگرده به بیست سال پیش , تو یه قهوه خونه کوچیک نشسته بودیم , میرزا سیبیلاشو چرخ میداد و دونه دونه چایی میورد , روی یه نیمکت همه داشیا جمع بودیم .- داش ممد تو بمیری باس چکارو پاس کنم ، پولش کن محمد سیبیلش رو چرخوند و فکر کرد ...- هر کی ب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

عروسک لعنتییه جور بهم زل زدیانگار میخوای درسته قورتم بدیهمونجا نشستیمن سر تختمزل زدم بهتاز چشمات میترسمانگار یه روح ساکتی داخلشهانگار ته اون پنبه هایکی داره داد میزنه«هی حرومیا من اینجام …هی »عروسک لعنتیبه چی داری فکر میکنیرو طاقچه گرفتی نشستییه بدن پوسیدهیه گوشای افتادهیه دماغ قهوه ایتوام باید مثل ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

شبا خوابم نمیبره ، آره واقعا نمیتونم بخوابم ، برام وحشتناکه هجوم افکاری که هر کدوم مثل یه تیر میمونن ، فکر میکنم به آینده و گذشته زندگی نکردم و مغزم میپاشه رو زمین ، همش میگم کاش بمیرم بعد یه صدایی میاد «هی پسر شاید راهی باشه !!!» بعد میگم نه ولش کن ، خیلی متنفرم از ایرانی بودن خیلی زیاد خیلی خیلی خ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

۷شبا خوابم نمیبره ، آره واقعا نمیتونم بخوابم ، برام وحشتناکه هجوم افکاری که هر کدوم مثل یه تیر میمونن ، فکر میکنم به آینده و گذشته زندگی نکردم و مغزم میپاشه رو زمین ، همش میگم کاش بمیرم بعد یه صدایی میاد «هی پسر شاید راهی باشه !!!» بعد میگم نه ولش کن ، خیلی متنفرم از ایرانی بودن خیلی زیاد خیلی خیلی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

گاهی زندگی خنده دار میشود تکرار کلیشه های پیشین انگار خدا از آن بالا برایم چشمک میزند «هی پسر پاشو امروزم مثل دیروز »من گوشه تختم مچاله میشوم فرشتگان اطرافم پرسه میزنند و میخندند ...وقتی کارا زیاده سرت درد میگیره واسه یه خواب وقتی کارا کمه سرت درد میگیره از خواب زیادزندگی انگار مسخرمون کرده...بعضیا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید