درود مجدد دوستان این یه پست یحتمل موقتی برای این روزهاست :خواستم یه پیشنهاد بدم ، حالا که کامنتا بستس و حالمون هم شدیدا بده به خاطر تمام اتفاقات حال حاضر ایران ، گفتم بیاییم عکسایی رو که قبلا گرفتیم و برامون ارزشمنده (داخل گالری) اینجا پست کنیم و از عکسای هم که حالا میتونه از درخت باشه از خیابون باش ...
خب دوستان عزیز همونجور که احتمالا متوجه شدید اینه که ویرگول هم پرید , تنها رسانه ای که میشد داخلش توی این وضعیت چیزی نوشت و بازخورد هاش رو دید هم پروندن , دلیل اینکارا خیلی عجیبه و من میسپارمش به تاریخ و آیندگان, الان که دیگه نمیشه داخل کامنتا ازتون خبر بگیرم اما امیدوارم حالتون خوب باشه و زنده بمون ...
خب دوستان عزیز همونجور که احتمالا متوجه شدید ویرگول هم پرید , تنها رسانه ای که میشد داخلش بدون سانسور توی این وضعیت چیزی نوشت و بازخورد هاش رو دید هم پروندن , دلیل اینکارا خیلی عجیبه و من میسپارمش به تاریخ و آیندگان, الان که دیگه نمیشه داخل کامنتا ازتون خبر بگیرم اما امیدوارم حالتون خوب باشه و زنده ...
گیتی. اسم او گیتی بود، یا حداقل چیزی که میدانستم در بچگی ام به گوشم خورده و با ان او را خطاب میکردند.بهمن دو سال پیش که مادرم را بعد از ۲۰ سال دیدم، تا به امروز، بیشتر به یاد گیتی می افتم. گه گاهی که صحبتش پیش می اید میگویند که این گودی و کبودی زیر چشم هایم به او رفته است. به مادربزرگ مادری ام. همی ...
و به جلادان دستور داد جوانان را بیاورند. گفت از میان اسیران، زیباترینشان را جدا کنند و هر روز دو نفر را بیاورند تا مغز آنان خوراک مارهایش شود. ضحاک، خون می خواست...قبلترها، هر وقت میخواستم که تماس گروهی بگیریم یا پیغام و فیلمی از بچه بفرستم، اولش شمرده میگفت: سلام آدمای توی ایران! و بعد حرفهایش را ...
بابایی اصرار داره وسط انبار چوب خشک، بساط جوج و منقل به پا کنه؛ هر کسی هم بهش میگه «بابا جان نکن، همه چی میسوزه» نادیده میگیره و خیلی بخواد لطف کنه مسخره و تحقیرش میکنه. دیگه خیلی کلافه بشه، بهش توهین میکنه و دو تا هم میزنه توی سرش. حالا که انبار همون بابا سوخته، معتقده تقصیر چوبا بوده که سوختن ...
در کافه نشسته بودم و رادیو دیو پخش میشد. قسمتی از خوانش کتاب روی قطعه ای از موسیقی که حالا هیچکدامشان را یادم نیست، جاری بود. همانجا فهمیدم که باید این را بخوانم. باید میفهمیدم که پرتغال، کجاست.در کتابفروشی بازار رشت وقتی برای پارتنر یکی از شاگرد های کلاسم در دانشگاه، کتابی را هدیه میخریدم تا به خو ...
اگر این یک ماه لعنتی هم بگذرد و از پس امتحان های پایانترم بر بیایم، دیگر میتوانم زندگی کنم. قول میدهم یک سال انتهایی زندگی ام در تهران را چنان خوب بگذرانم که اینده ام تا ابد مدیونم باقی بماند. فقط اگر 404 را بتوانم خوب تمام کنم، فقط اگر 24 سالگی خوب تمام بشود، ان وقت من 25 ساله تا ابد شرمنده ی من 2 ...
همان دوازده ساعت معمولی که الگوی خوابم در خانه است را یک ضرب رفتم و ساعت ۴ بعد از ظهر با صدای در از خوابی پریدم که در ان طبق قانون همیشگی شناسنامه ام را جا گذاشته بودم و نمیتوانستم به پرواز تورین - تهران برسم. قسمتی از کتابی که میخوانم در خصوص بالکن های خانه ها در قسمت اشراف نشین لیسبون- پرتغال و قس ...
گاهی یه موضوعی میاد توی سرم و تا میخوام در موردش فکر کنم سوالات مختلفی توی ذهنم مثل یه دسته حباب به وجود میان و قبل اینکه بخوام به یکیش پاسخی بدم یکی دیگه در میاد. قرار بود بیام در مورد علاقه م به مربی گری فوتبال صحبت کنم. اینکه این یه موضوعیه که چند سالی هست گوشهی ذهنم یه جایی واسه خودش دست و پا ...