بذارید بهجای اینکه بیام بگم سوگوارم و ازتون تسلیت بشنوم (که واقعاً شنیدنش آزاردهندهست) از آداب معاشرت مواجهه با شخص سوگوار بگم که فکر میکنم کمتر دربارهش شنیدیم و خوندیم. امیدوارم این یادداشت دست به دست بشه و آدمهای زیادی بخوننش. ۱. به حریم خصوصی شخص سوگوار و سبک سوگواریش احترام بذارید. یه نفر ب ...
پرسید: «خوبی؟ راستش رو بگو.» نوشتم: «کل شبانهروز توی گوشم صدای آب و باد میآد؛ انگار وایساده باشم کنار دریا، وقتی طوفانه. شبها تنگی نفس دارم و روزها سرفه. بهزور خوابم میبره و وقتی بیدار میشم اونقدر دست و پاهام درد میکنه که پشیمون میشم از بیدار شدنم. تپش قلب دارم، دستهام بیحسه، وزنم هر روز م ...
یه پیپر مربوط به کارم میخوندم که اسم یکی از نویسندههاش برام آشنا اومد. با خودم تکرارش کردم؛ «شادی» و پرت شدم به صندلیهای قرمز مهدکودکم. مهدکودک گلها و ما هم که چه گلهایی بودیم؛ با لباسهای فرم تترون آبی و دکمههای درشت سفید. شادی دختر مدیر بود. دو ماه قبل از بیستودوی بهمن، هر روز میاومد تا ب ...
بچه که بودم، تنها موتور جستوجویم مامان و بابا بودند. مامان حکم گوگل را داشت و بابا شبیه هوشمصنوعی بود. هروقت سوالی برایم پیش میآمد، میپرسیدم و آنها هم اولین جوابی را که دم دستشان بود، تحویلم میدادند. چیزی از درست و غلط جوابهایشان نمیدانستم. اگر میگفتند پلنگ از فیل بزرگتر است یا آمریکا اسم ...
نیکولای آبی: - کتاب رنگآمیزی گرفتم اعصابم آروم شه. - چه خوب! از اینهایی که واسه بزرگسال و پر از جزئیاته؟ - نه، اونها بیشتر اعصاب خردکنه! از اینها: 👆 بعد ا ...
کاش میشد بعضی از آدمهای زندگیمون رو آخر هر سال بدیم بازیافت و در ازاشون پودر لباسشویی با رایحهی لیمو بگیریم. ...
از بچگی آدم خیال پردازی بودم. نمیدونم دلیلش چی بود! شاید چون توی واقعیت اون چیزایی که میخواستم نبود. همیشه توی ذهنم زندگی های مختلفی رو تصور میکردم که توی اونا من آدم متفاوتی بودم. خب چون توی فکر و خیالم بود و منم بچه بودم پس هر چیزی ممکن بود. قبول دارم! توی بیشتر اون تصورات چیزی شبیه به دنیای وا ...
برای اینکه به خودم حال بدهم، کنسرو قلیهماهی خریدم و با برنجی که از قبل توی یخچال مانده بود، گرم کردم و مشغول خوردن شدم. تازه یک قاشق خورده بودم که یاد دوستم افتادم. همین چند ماه پیش، برای خودش قلیهماهی سفارش داده بود و هنوز عکس قلیهماهی از استوریاش پاک نشده بود که مُرد...قاشق دوم را به یاد فلان ...
سال 98 در یه وضعیت خیلی ناخوش و افسرده و بدی قرار داشتم. کلا خیلی زندگی بد باهام تا کرده بود. 28 اسفند یه مطلبی اینجا منتشر کردم به اسم "تا فردا". وضعیتمو به صورت کلی شرح دادم. هدفم این بود که 5 سال بعد برگردم به اون مطلب و ببینم توی این پنج سال چه تغییری کردم و زندگیم به چه سمت و سویی حرکت کرده. ...
شبیه زیرپوشی که سالها پوشیده شده و دیگر زیر هیچجا را نمیپوشاند، پارهام... ...