از شدت دندون درد دارم جان به جان آفرین تسلیم میکنم... الان فقط همین و کم داشتم به حدی دندونم درد میکنه که درد به فک و گردنم هم زده... این لعنتی باید میذاشت همین الان یقهی من و میگرفت؟! همین الان که من مسکن هم نمیتونم بخورم؟! خدایا من الان بشینم گریه کنم معدهام درد میگیره، گریه نکنم دندونم درد ...
تا حالا به این دقت کردین که چرا ما به عنوان هم نسلی و هم دورهای یا یک ملت، احساس مشترک، خاطرات مشترک و ارتباط خاصی با همدیگه داریم؟ مثلا انیمهی چوبین برای بچههای دهه شصت یک خاطره مشترک هست یا انیمهی فوتبالیستها برای بچههای دهه هفتاد یک احساس مشترک ایجاد میکنه و آهنگهای کی پاپ و سریال اسکویی ...
کلید می اندازم و در خانه را باز میکنم. خودم را پرت میکنم روی کاناپه. هیچ توانی برای هیچ کاری ندارم. برای چند دقیقه فقط زل میزنم به سقف. بعد، گوشی ام را درمی آورم، دو تا پیام. بهار نوشته:« شهاب، من رفتم سر خاک مامانم ،بعدش هم میرم یکی دو روز پیش بابا بمونم. غذا برات رو گاز گذاشتم.» بابا برایم نوشته ک ...
دیشب یه نوجوون ۱۳ ساله بستری کردیم که داشته از خیابون رد میشده و خوش و خرم که یه ماشینی بهش میزنه و حالا طفل معصوم پاش آسیب خیلییی شدیدی میبینه و ممکنه حتی پاشو قطع کنن. داستان رو که برای مامان تعریف کردم و مامان برای دل مادرش دعا کرد. صبح شیفت داشتم. آفتاب نزده بیدار شدم باید تا مترو پیاده میرفتم. ...
اولین کتاب سفرنامهای که خوندم «سفرنامه برادران امیدوار» بود، واقعا از من بعید بود چنین کتاب قطوری رو بخونم، تازه اونقدر برام جذاب بود که رفتم موزهی برادران امیدوار هم دیدم. بعدش با ماشین شخصی خودم ۵۰۰،۰۰۰ کیلومتر سفر کردم، بارها بعضی از شهرهای ایران […] ...
پسرک رو آوردم ارایشگاه و توفیق اجباری شده که قدری بشینم. فردا مهمون دارم و از صبح مشغولم به شیشه پاک کردن ، دیوارای نقاشی شده توسط بچه ها رو دستمال کشیدن و نظافت ناتموم ِ یه خونه ی بچه دار به تنهایی و بدون هیچ کمکی. به این فکر میکنم که تا کِی قراره بیام و تو آرایشگاه مردونه بشینم برای پسرک، برای کار ...
اولین باری که رفتم اعتکاف 12 ساله بودم.. دیگه قسمت نشد برم ولی تا جایی که میشد این سه روز رو توی خونه روزه می گرفتم امسال دلم هوایی شد که برم اعتکاف اما بعید برسم، تازه روز دومم.. بعید تا اون زمان تموم بشه. مکنه می دونم این بهانه اس اصلا 4 روز جلو افتادم دیگه واضح تر از این نمی شد بهم بگه که قسمت نی ...
دیگه از چص ناله نوشتن خسته م . از اینکه چرا ناامید نمی شم ؟ اینکه چرا این دندون خراب رو نمیکنم نمیندازم دور و همش فکر میکنم خوب شده و باز بهم نیش میزنه و باز من تا مغز استخونم تیر میکشه و باز شب تا صب رو مبل میخوابم بیدار میشم سیگاری که ترک کرده بودم میکشم و گریه میکنم و میام سرکار و یهو گریه م میگی ...
امروز روزه بودم اما هیچ کدوم نمازهامو نرسیدم بخونم و شب یادم اومد..... وای بر من ...
در نزدیکی ما برای یه آقایی اتفاق عجبی رخ میده که به اسم داستان گردو مشهور میشه. دیروز یه سرچ کردم ببینم جایی ثبت نشده کههه یه وبلاگ دیدم از همشهری خودمون 😂 تاریخ رو دیدم عه جدیده هنوز زنده اس.. پروف رو دیدم آقاهه علاوه بر اسم و فامیلی شماره تماس و ایمیل هم گذاشته😂 حتی عکس ینی تو تصوراتش هم نمی دید ی ...