پی نوشت : درود امیدوارم حال دلتون خوب باشه:) خیلی سعی کردم بنویسم ولی ایده ای برای نوشتن به ذهنم نرسید اما یادم اومد که یه بار یکی از نویسنده های بیان که اسمشون رو متاسفانه یادم نمیاد به جای نوشتن چیزی فقط عکس آپلود کردن و به نظرم کار جالبی اومد و تصم ...
میدونم که سخته، سختتر از هرچیزی که تاحالا بوده، ولی فقط میخوام بدونی که تنها نیستی. تنهات نمیذارم. هرچی که بشه. ...
یک چیزهایی از ماه قبل یادم میاد؛ نمیدونم شاید هم ماه قبلترش، تمام روزهای گذشته، که حس میکردم این من نیستم، حتی نمیدونم اون کسی که هست کیه؟ انگار تمام اتصالاتم به دنیایی که تعاریفش برام آشنا و نزدیک بود قطع شده و تنها چند نشانه کوچک مثل سوسوی چراغی دور از محلهای ناآشنا، دستهامو میگرفت و میگفت ...
تو آن فراموششدهای که وقت شنیدن موسیقی، قلبم را گرم میکنی. به وقت تماشای آسمان، وقتی دلش از هجوم جاده شکافته میشود. به وقت انتظار میان بخار چای و نگاه. به وقت تنهایی انگشتانم، به وقت شبهای خالی، به وقت پوچی لحظات... تو آن فراموششدهای... ای الههی ناز، این غم جانگداز ز خاطرم نرود با فرام ...
زندگی سلام! بیستم آذرِ پاییز قشنگم سلام! من اینجا، میان میلیاردها موجود زنده؛ آدمهایی که مثل مورچهها در تکاپوی یافتن آذوقهی زمستان، در هم میلولند و مورچههایی که در صفهای نامنظم خود، خرده نانی به دندان میبرند، میان حرکت سریع جنبندههایِ تنها کرهی میزبان زندهها، زندهام. صدایم همچون نجوای م ...
آذر، موهای قرمزش را شانه میکرد. انتهای گیسوی بلندش رسیده بود به آغوش البرز. و کودکان پاییز، سوار بر پیچ و تابِ موج سرخگون موهایش، دستهای کوچکشان را به گردن مادر آویخته بودند. و دهانهای گرسنه در طلب نوشیدن حیات، سینهی گرم و سرشاری را جستجو میکرد. دستم را گذاشته بودم روی شکم برآمدهام، تپشهای ...
سلام صدای مرا از ادامهی زندگی میشنوید! از پاییز بیوفایی که به دو و با عجله میرود... با بارانهای نباریدهاش، با برگهای زردی که نمیدانم کجا ریخته که ندیدمش. و درخت خرمالویی که یادم نیست کجا دیده بودمش، لخت از برگ و سرشار از قلبهای نارنجی. دلم برای کلمات تنگ است. دلم برای بافهی دوست داشتنیا ...
لباسش را تکاند و گرد آشنای تنفر چکید و در هوا محو شد. آلت قتاله به دور دست پرت کرد و به مقصود کنار زدن پرده اشک، دست خونین، بر صورتش کشید. الفبای اشک ولی، قطره شد و بر گونه خندان لغزید. پایانی در کار نبود. هر پایان آغاز دیگری بود؛ عاقبتی نافرجام برای شروعی مایوس. از زاویه ای نه خیلی دور و نه خیل ...
من دلم نمیخواست که اینطور باشم؛ سرد؟ خشمگین؟ بیتفاوت؟ غمگین؟ نمیدونم اسمش چیه، شاید بشه گفت خالی از حیات. دیشب خوابم نمیبرد. خیلی خسته بودم اما نمیتونستم بخوابم. از اونجایی که من خیلی اهل قرص و مسکن نیستم با یه قرص سرماخوردگی هم میتونم نئشه بشم. یه چیزی خوردم توش همه چیز داشت. ساعت دو بود که ...
یکی از خوبی های نوشتن توو وبلاگ اینه که میری میبینی قبلا چیا نوشتی و کجا بودی!؟ این چند وقت، به لطف آمار گیر وبلاگ و عزیز یا عزیزایی که داشتن آرشیو وبلاگو میخوندن پستای ۵ ۶ سال پیش رو خودمم میخوندم! فکر کنم قبلا گفتم! تقریبا از زمان دبیرستان کارای مختلف میکردم! دوم دبیرستان که بودم کارت شار ...