- یک ماه از سال ۱۴۰۳ گذشته ولی هنوز هم وقتی می‌خوام تکالیف دانش‌آموزان رو امضا کنم، نوشتن ۱۴۰۳ در امضا برام کار سخت و چالش برانگیزی هست. به سال ۱۴۰۲ عادت دارم و نتونستم با این قضیه کنار بیام.   - داخل این ماه شما باید به اندازه مورچه درس‌ها رو جلو ببری. چون اگه درسی تموم بشه عملا کاری دیگه نمی‌تونی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

صبحم رو با تمیز کردن اساسی خونه شروع کردم. این شکلیه که هر یک ماه یک بار خونه‌ی من و سپهر دیگه به مرز انفجار می‌رسه. اگر دست خودم تنها بود این شکلی نمی‌شد احتمال زیاد، ولی اشکالی هم نداره. از این‌که یک ساعت وقت می‌ذارم و می‌بینم واقعا چقدر چیزها زیباتر می‌شن خوشم میاد. میزم پریروز اومد. خیلی زیباست، ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دوست دارم دلم رو از بند یک سری تعلقات و خاطره‌ها خلاص کنم. بودنشون کمی آزاردهنده‌ست چون سنگ میشند جلو پای قلب و عقلم برای حرکت کردن به سمت راه‌های جدید. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

همیشه این موقع‌ها، خونه بوی یاس می‌ده. من گل‌ها رو به زور تشخیص می‌دم، چه برسه به اینکه بخوام بوشون رو بلد باشم. ولی یاس فرق می‌کنه. یاس منو یاد وقت‌هایی می‌ندازه که می‌اومدم خونه‌تون. دستم رو می‌گرفتی و می‌بردی حیاط. گل‌هات رو نشونم می‌دادی. تو خیلی غصه می‌خوردی، بخاطر همین کل حیاط رو بخاطر تو پر ا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

وقت هایی که کوچیک تر بودم و مریض می‌شدم، تجویز دکتر هر چیزی که بود، مامان کنارم بود. اگر قرار بود آمپول بزنم مامان دستم رو می‌گرفت، اگر سرم داشتم کنار تختم می‌موند، اگر باید آزمایش می‌دادم، مامان کنار صندلی بود و می‌گفت:”اونو نگاه نکن منو ببین”. با خودم فکر می‌کنم درسته که همیشه بود، اما حضورش تاثیر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

آفتاب؛ آفتابِ گرمِ بازیگوش، لی‌لی‌کنان و سرخوش، خودش را میان موهایی بلند، به بلندی یلدا، پنهان می‌کند. تا شبِ گیسویش بماند. تا مهر، دستش به آذر نرسد. تا ماه، تنها رویِ او باشد. تا درد،  غریبانه‌ترین دلتنگی بماند.  تا یاد،  تنها یاد دل‌کَش او باشد و  دل... دیوانه‌ی او. آفتاب... بازیگوش، چُنان معشوقی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

می‌دونی، به صورت کلی فکر کنم یک چیزی که آزارم می‌ده و گاهی عمیقا ناراحتم می‌کنه اینه که چجوری ممکنه خوب یا نزدیک به خوب باشی، ولی همچنان چیزها سخت باشن و نتیجه‌ش بشه این‌که بخشی خوبی از روزها سینه‌ت سنگین باشه. انگار بهش به چشم تابعی نگاه می‌کنم که ورودی خوبی بدی، و بدون هیچ توجهی به چیزی که بهش داد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

ده سال از روزی که من همه ی امیدم به این و اون بود میگذره  ده سال امیدم چقدر به دکتر بود چقدر به اون کلینیک چقدر به اون مغازه چقدر به فامیل چقدر .... خدایا هیچ کدوم از بنده هات برای من کاری نکردن هیچ کدوم این دفعه ولی فرق داره این دفعه من اومدم در خونه ی خودت  این دفعه من همه ی تلاشمو میکنم برای رسید ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

راستش خدا از تصور اینکه من تو این آزمون قبول نشم به این اندازه نمی ترسم که بعدش من دیگه خدایی ندارم که بهش اعتماد کنم  من از این وحشت دارم ..من نمیخوام از دستت بدم ...من نمیخوام بگم من به خدا اعتماد کردم خدا بهم امید داد ...ولی ناامیدم کرد  نه خدا این برام خیلی سخته  من 34 سال از بنده هات تو این راه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خواستم حتما ثبت کنم هیچ وقت امشب وقتی تو حموم بود و از ته دلم گریه کردم و ارامشی که بعدش  به فلبم وارد شد و هیچ وقت فراموش نمیکنم ...هیچ وقت  خدایا مرسی که نگاهم میکنی امشب خیلی بهت نزدیک شدم خیلیییییی قول میدم خود بهتری از خودم بسازم خودی که این 34 سال سن رو بشوره ببره ...دستامو بگیر خیلی بهت نیاز ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید